حکایت یک دیدار غیر مترقبه و بی نظیر

 قبل از تحریر :هرگونه استفاده ازتمام یا قسمتی از  این مطلب منوط به اجازه کتبی نویسنده وبلاگ می باشد و در غیر این صورت پیگیری قانونی خواهد داشت .

تویی که می شناختمت ...

نوشتن از برخی اتفاقات را باید موکول کرد به زمانی که حواشی و بحث های مر بوط به آن کمی آرام بگیرد . این طوری هم نوشته در امان می ماند . هم حریم تو و چیز هایی که برایت عزیز و ارزشمندند .

حدود ده روز پیش بود که ظهر" پیمان قاسم خانی "با من تماس گرفت و گفت از طریق" امیر جعفری "برای دیدن نمایش آقای "مهرجویی" دعوت شده و می خواهد برود . چون هم او خیلی کم بر تنبلی ذاتی اش برای بیرون آمدن از خانه و محل کارش غلبه می کند و اصولن مدت ها بود که در هیچ جامعه عمومی با آقای شوهر دیده نشده بودم و نیز این که خودم هم قرار بود برای دیدن این نمایش روزی به ایرانشهر بروم . با وجود روز بسیار شلوغی  که در پیش داشتم گفتم که من هم سعی میکنم خودم را همان حدود ساعت  نمایش به ایرانشهر برسانم . راستش قطع که کردم حس کردم شاید هم واقعن خسته باشم و نتوانم به موقع آنجا باشم . بر خلاف همه سال های عمرم که به برنامه ریزی و انجام دادن همزمان چندین کار در یک روز و انرژی تمام  نشدنی ام مثل همه اطرافیانم بودم حالا سه چهار سالی است که  یک هو ,یک جاهایی, یک روز هایی تمام می شوم و نمی کشم باید گوشی را خاموش کنم و فقط به سکوت اتاقم پناه ببرم . عجیب است که آن روز هم چندان پر انرژی و سر حال نبودم . همه این ها را گفتم که ببینید وقتی میگویم او , "خدا "نقشه های بی بدیل برای من می کشد واقعن گزاف نگفته ام .

نزدیک ساعت نمایش باز با پیمان حرف زدم و قرار شد دو تا از دوستان مشترکمان هم به دیدن درس بیایند . حلاصه چنین شد و چنان شد و زمین چرخید و آسمان تابید تا این که در کمال ناباوری از تخمین تحمل خودم برای یک روز شلوغ توانستم خودم را همان ساعت قراربه ایرانشهر برسانم . حالا یا من جادو گرم یا کمی عجیب و غریب یا حتی خرافاتی از همان بدو ورودم به سالن حس کردم که فضا کمی عادی نیست و چیزی در هوا موج می زند . چیزی شبیه به پیش درامد یک اتفاق عجیب یا غیر قابل پیش بینی و دوستان قدیمی و مشتر ک با دوستان سابقم هم آنجا بودند . انقدر انرزی سالن به سرم هجوم آورده بود که در دو کلام ساده حال و احوال با یک دوست قدیمی و یاداوری خاطرات مشترکمان یک هو و بی مقدمه اشکم سرازیر شد و حالا می فهمم که بیشتر از آنکه آن یاد قدیم من را نوستاژیک کرده باشد , آن حال غریب سالن که هنوز برایم قابل تشخیص نبود ,دگرگونم کرده بود . برگشتم که چیزی به دوستی بگویم که لبخند آشنای آقای "مسجد جامعی" غافلگیرم کرد . بعد پج پچه های دور م و لبخند ها و نگاههایی که به سمت در ورودی کشیده می شد و من که فقط  به پیمان نگاه کردم و پرسیدم :خاتمی ؟.. ..

دیدنش مختص آن روز نبود .بارها و بارها  در جاهای مختلف از نزدیک دیده بودمش اما حس دیدنش در آن روز های شروع سال در یک مکان فرهنگی , و آنهم اینهمه غیر مترقبه بی نظیر بود و شبیه معجزه . از همان معجزه های ناگهانی و ساده ای که یک هو از راه می رسند وایمانت به وقوع معجزه های دیگر  را دوباره به تو بر می گردانند .

پیش خودم هزار بار از خودم از تنم از روحم  که تاب این روز شلوغ را آورده تا من در آن لحظه آنجا باشم تشکر می کنم . در میان این هیجان شیرین چهره نازنین "عمو زاده خلیلی "را می بینم که همیشه از دیدن شوق و شور من در مواجهه با این مرد عبا شکلاتی به خنده می افتد . دیدن او را همیشه در این جور مواقع انتظار دارم اصلن انگار این جور دیدارها بی حضور آقای "خلیلی "میسر نمی شود و تازه اگر هم بشود و او نیاید واقعن لطفش کامل نیست...

به سالن هدایت می شویم . هنوز نیامده , "پیمان "اصرار دارد زودتر داخل شویم تا جا برای نشستن داشته باشیم . من اما حالا به تنها چیزی که فکر نمی کنم نشستن است . به آقای "خلیلی "نگاه می کنم و می پرسم : شما منتظر می مونید ؟ می خندند و می گویند : شما برید داخل حالا نگران نباشید میان . داخل می روم و مینشینم ,انقدر روز شلوغی داشته ام که نرسیده ام از هشت صبح چیزی بخورم ظرف سالادم را در میاورم و روی پایم می گذارم و مشغول خوردنش می شوم . حد اقل کمی از اظطراب انتظارم کم می شود عادتم همین است موقعی که خیلی منتظرم اگر سرم را به کاری غیر موضوع انتظارم گرم نکنم ,قطعن از هجوم هیجان غش می کنم . چند چنگالی خورده و نخورده کنارش می گذارم با صدای صلوات و همهمه مردم می فهمم که داخل شده. می ایستم ,نگاهش می کنم از دور که چه آرام و متین و بی هیاهو در میان اینهمه خستگی و هیاهوی این روز ها هنوز برق می زند . دلم می ریزد پایین که این روز ها حتی به عنوان یک چهره فرهنگی نمی شود به دیدارش رفت . حسابی لاغر شده و این کشیده ترش نشان می دهد دو ردیف پایین تر از من می نشانندش و تمام است تحملم  که داد می زنم : آقای "خاتمی "من اینجام میشه نگام کنین دلم براتون تنگ شده سال نو تون هم مبارک . به خنده ای آشنا که معلوم است صدایم را شناخته بر می گردد و آن لفظ همیشگی اش در موردم را به کار می برد : خانوم بهار احوال شما و فورن سراغ پیمان را می گیرد . پیمان از بالای شانه ام سرک می کشد و می گوید : بهار که امان نمی دهد .او باز می خندد . "دکتر جوزانی "آقای" مسجد جامعی "آقای "خلیلی "و چند همراه همیشگی اش دورو برش هستند یک جا نزدیک خودش را تعارفم می کند و من پیمان و تیاتر و همه همراهانم را فراموش می کنم و کله معلق از روی نیمکت ها مثل دختر ک خای سر به هوا پرواز می کنم تا خودم را به آن صندلی جادویی برسانم . خودکار پر از دانه های برفم را در میاورم و به عادت همیشه ام که از همه دیدار هایش دست خط کوچکی دارم ,می دهم روی بروشور تیاتر را برایم بنویسد . آقایی که خودش را آرش معرفی می کند بروشورش را به من می دهد تا بدهم ایشان امضا کنند . خودکار را به خود آقای "خاتمی" می دهم و می گویم :دوست دارم با دیدنش یاد من بیفتید . می فرمایند : ما همیشه یاد تان هستیم . قلبم انقدر تند تند می زند که صدای ایشان را زیر صدای قلبم می شنوم . نمایش بالاخره آغاز می شود . امیر و طناز و نادر دوستان بازیگرم محشرند اما من بیشترطول نمایش را به او نگاه کردم . به متانتش به کاریزمای عجیبش ,یه حضور ماورایی اش به ابخند های  به موقعش ,به این که هرگز به مسخره کردن هیچ چهره ای توسط آدم های نمایش حتی یک لبخند نهفته نزد اما خیلی از جاها  هم آزاد و کودکانه و البته به روال همیشه اش کم صدا خندید...

به هر حال و متاسفانه  یا خوشبختانه  از نمایش چیزی نفهمیدم و باید باز ببینمش بی شک . ...بعد نمایش هم دیدمش و بازخواستم که برای این آرامش باز یافته ام دععا کند همیشه دعایی که از او می خواهم همین است و خودش هم می داند که چقدر نیازمندش هستم و یادم هست از مکه هم که برگشته بودم وقتی با یکی از دوستان که از نزدیکان ایشان هساتند حال و احوال می کردم ایشان گوشی را بی مقدمه به آقای "خاتمی "دادند و من با همه دست و پایی که از این هدیه غیر مترقبه گم کرده بودم فقط توانستم  در جواب لطفشان  بگویم:بله, خدا ان آرامش را بالاخره به من بازگرداند . ....

در حضور آقای "خاتمی "تنها وقتی است  که آن شور همیشگی ام در مواجهه با  آدم های عزیز و جذلبی مثل: آقای "مهرجویی "یا آقای "خلیلی "بسیار بسیار عزیز یا خود آقای "مسجد جامعی" را کمتر بروز می دهم شاید چون انقدر این شور از همه نگاه و کلام و حرکت های دست و شلوغی هایم به سمت آقای "خاتمی" روانه می شود که چیزی برای ابراز باقیش نمی ماند .

صرف نظر از هرگونه برداشت یا دیدگاه سیاسی خاتمی جزو پنج مرد تاثیر گذار و همیشه نازنین عمر من باقی مانده است و بی شک می ماند. این حس را هرگز در مورد هیچ چهره سیاسی در تمام عمرم نداشته ام شاید چون یکی دیگرا ز آدم های این لیست پنج نفره پدر عزیزم است و احساس بی شاٍثبه من نسبت به او که موجب تحسین داثمی اش می شود .

و آخر این که دیدار هر باره اش خصوصن حالا که نمی شود درست و حسابی به دیدارش رفت آن تابلوی نصب بر دیوار  دفترش  با شعر خواجه شیراز را هی برایم تداعی میکند :

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت /آری به اتفاق جهان می توان گرفت ...َ

 

 

 

   + بهاره رهنما - ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۳