مریم خانوم و خوشحالی دزدیده شده

زن موهای بهم ریخته‌اش را از زیر شال بلند سیاه جمع و جور کرد و با کلیبسی که به جلوی روپوش نخی‌اش زده بود محکم بالای سرش پیچاندو محکم کرد. دکمه آسانسور را زد و شال را دور گردنش انداخت، توی آینه آسانسور به افتادگی‌های تازه گوشه لبش نگاه کرد و به خودش لبخند زورکی زد از آن خنده‌ها که در یکی از این مجله‌های توی مطب دکتر رضا خوانده بود کار خوبی است برای عضلات صورت که روزی چند بار ولو به زور هم که شده و خصوصن توی آینه به خودمان لبخند بزنیم،. آسانسور می‌ایستد و بلافاصله تصویر الله قاب شده روی در با رنگ‌های طلایی و سبزش چشم زن را می‌زند. مریم خانم در را باز می‌کند و با چهره کمرنگ استخوانیش لبخند بزرگی به زن می‌زند وکنار می‌رود تا زن تو برود.

 زن شال و مانتویش را به پشت صندلی چوبی جلوی پیشخوان آشپزخانه کوچک می‌اندازد و نگاهش را به عقب می‌گرداند تا خانه کوچک و تاریک مریم خانوم را برانداز کند، مبلیران‌های قهوه‌ای  شل و ول گوشه و کنار سالن تاریک با عدم تقارن عجیبی گذاشته شده‌اند، صدای ابی از ضبطی که دیده نمی‌شود که دارد می‌گوید: میون راهت نکنه قلبتو دادی به کسی.. مریم خانوم با ورودش از جایی در عمق خانه جایی که زن هیچ نمی‌فهمد کجاست سر می‌رسد با یک سینی چای تیره خیلی تیره، زن فکر می‌کند که شاید آشپزخانه دیگری در آن سوی خانه هست اما بعید به نظر می‌رسد، خانه مریم خانوم کوچک‌تر از این هاست. مریم خانوم یک چای را جلوی زن می‌گذارد و دیگری را جلوی خودش، برای چندمین بار در طول این سال تکرار می‌کند: «طوری بخور که تفاله‌ها به دیواره فنجون بچسبه.» خودش هم می‌خورد، زن در این فکر است که چرا مریم خانوم از ته خانه چای را آورده و در همین آشپزخانه دم نکرده.

همیشه این مریم خانوم بود که چندین بار با هماهنگی زن آمده بود خانه آنها یا خانه چند نفر از دوستانش و فال چایی معروفش را به راه انداخته بود، اما امروز آن هم پنج ساعت مانده به تحویل سال نو واقعن برای مریم خانم سخت بود که برود جایی، آن هم چون زن برایش عزیز بود قبول کرده بود که او را در خانه خودش ببیند. در سکوتی که بین‌شان افتاده بود زن به تزیینات زیاد دیوار روبرو و روی در کابینت‌ها و یخچال نگاه کرد عکس‌هایی از ملکه ثریا از فوزیه و بعد از رقاص‌های کاباره‌های قدیمی پاریس توی قاب‌هایی که معلوم نبود به کجا و چه چیز آویزان‌اند و بعد چند لنگه کفش رنگی پاشنه بلند که از سقف آویزان شده بود ودکور عجیب غریبی را ساخته بود و سبد بزرگی پر از سیب زمینی و پیاز و گل‌های رز پلاستیکی که هر شاخه‌اش به در یکی از این کابینت‌های فلزی سبز رنگ بود، مریم خانم گفت: «تو این مسیری که داره می‌ره اگر روش می‌شد اگر می‌تونست وسط راه برمی‌گشت» زن از دست مریم خانم کلافه است سه سال است که او رفته و مریم خانم هر بار امید می‌دهد که برمی‌گردد، گرچه همه چیز‌های دیگری که در فالش می‌گفته صحیح از آب در می‌آید، مثلن همین امسال از مرگ پدرش وجابه جایی خانه‌شان گفته بود، از گم شدن یک سند که پای برادرش را به میان می‌کشید و خیلی چیز‌ها پس چه طور همه آن اتفاق‌ها می‌افتاد جز برگشتن مرد، به خودش که برگشت دید نصف فال را نشنیده و مریم خانم دارد می‌گوید، «چیزی مثل لج به خودش، به تو. حالا این سفر را آخر ماجرا می‌دانی اما می‌بینیم که زنگ می‌زنی و می‌گی طرف برگشته» زن خیره نگاهش می‌کند، بوی سبزی پلو ماهی شب عید توی دماغش پیچیده انگار تازه دارد به دم می‌افتد به گاز قدیمی و باریک مریم خانم نگاه می‌کند که قابلمه لعابی آبی رنگی رویش است که دم کنی نارنجی‌اش دارد بخار می‌کند و می‌گوید: «اصلن از اون نگو بقیه چیزا رو بگو از اون هرچی می‌گی هیچی نمی‌شه» مریم خانم انگار حرفش را نشنیده ادامه می‌دهد «روزی که گفتی بره پی زندگیش باید فکر این حالتو می‌کردی الانم فقط باید صبر کنی همین، نکنه می‌خوای بگی چند ساعت مونده به تحویل سال اومدی از چیزی غیر اون بشنوی» زن خنده‌اش می‌گیرد و ابرویی می‌اندازد و می‌گوید: «نکنه فکر کردی انقدر احمقم که دیگه کسی و جز اون نبینم» مریم خانم لیوان را می‌چرخاند و ادامه می‌دهد: «آره هستی. اگرم بری هیچ‌وقت احساس خوشحالی نمی‌کنی، عشق وقتی می‌ره خوشحالی آدمو می‌دزده، مثل اینکه یادت رفته منم زنم، الانم رو نبین یه روز صد تا خاطرخواه داشتم، سن تو قد نمی‌ده تو خیابون با ملکه فوزیه اشتبام می‌گرفتن» زن به صورت مریم خانم خیره می‌شود و تعجب می‌کند که چه طور هر بار که او را دیده انگار فقط صدا بوده و بس. مریم خانم حالا دارد فال را ادامه می‌دهد و حرف می‌زند اما برای اولین بار این صدای اوست که شنیده نمی‌شود و مریم خانم جلوی زن یک عروسک است که لب‌هایش تکان می‌خورد، زن چشم‌های میشی کشیده مریم خانم را می‌بیند و لب‌های گرد و پری که هنوز خوش آب و رنگ‌اند و ابروهای تک و توک درآمده طوسی رنگی که به نظر می‌رسد برای خودشان روزگاری کمانی بوده‌اند و گونه‌های خشکیده‌ای که استخوان‌های برآمده‌شان این روز‌ها به زور جراحی و هزار ترفند هم کم پیداست. زن باز نگاه می‌کند، مریم خانم دامن طوسی بلند و بلوز یقه گرد چسبان صورتی به تن دارد. انبوه موهای سیاه و سفیدش بالای سرش با چیزی که معلوم نیست چیست جمع شده و حالا انگار دکمه میوت از کار می‌افتد و صدای مریم خانم را اول کشدار و بعد عادی می‌شنود که می‌پرسد: «خب اگه نیتی داری فوت کن تو فنجون اگرم نداری بشین تا برم هفت سینم رو بیارم قبل رفتنت ببینی، گذاشتم دم پنجره چسباش خشک شه، تو هفت سینتو چیدی؟» زن نیت ندارد. هیچ وقت آخر فال نیت دوباره نمی‌کند، و هر بار باز هم مریم خانم همین را می‌پرسد انگار این‌ها جزیی از آیین سی ساله‌ی فال گرفتن  مریم خانوم است. مریم خانوم که انگار یادش می‌آید که زن هیچ وقت نیت نمی‌کند، بی‌انتظار پاسخ او راهش را می‌کشد به سوی عمق، به‌‌ همان تاریکی که از آن سینی چای را آورده، زن به عکس ملکه فوزیه خیره می‌شود شباهتی پیدا نمی‌کند جز اینکه هر دو زیبایند، یا روزگاری بوده‌اند.

 زن از جیب بغل کیفش که کنارپایش روی زمین انداخته آینه‌ای در می‌آورد به افتادگی‌های گوشه لب‌هایش نگاه می‌کند، لبخند می‌زند و منتظر می‌ماند تا هفت سین مریم خانم را ببیند. نگاهش به ساعت فلزی پایه دار روی پیشخوان آشپزخانه می‌افتد. فقط سه ساعت و نیم مانده به سال تحویل و او می‌خواهد موقع تحویل سال کنار کبوترهای صحن امامزاده صالح باشد، اگر کبوتری هنوز مانده باشد.

   + بهاره رهنما - ٢:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱٠