امیدم را مگیر از من خدایا ...

این یادداشت صرفن برای درج در این وبلاگ نوشته شده و هرگوته گرته برداری نقل یا استفاده از بخش یا تمامی آن بر خلاف اصول حرفه ای بوده , واز طرف نویسنده  غیر مجاز اعم شده و پیگرد قانونی دارد( پوزش از این  یاداوری چندین باره )

 هیچ وقت فکر نمی کردم در  جشن ده سالگی مجله ای که با آن بزرگ شدم وجهت فکری پیدا کردم , و باآن نوشتن و خوندن راتمرین کردم  , اینقدر خسته و نا امید باشم , روزی که چلچراغ را بستند حتی این حال را نداشتم . آن روز در راه پله های ساختمان نو ساز  قیطریه که اشکهای آن آدم نازنین را دیدم هم این حال را نداشتم , داستان , داستان  بود و نبود امید است . در آن بد ترین روزها امید بود و در این روزها ی نه چندان بدتر امیدی نیست و شما بی شک می دانید  بودن این امید چقدر حیاتی است  , چقدر آدم  رو به مرگ با امید سالیان سال پیش بینی  همه فرمول های پزشکی رابهم ریختند و چقدر آدم های سالم با مردن امیدشان خودشان هم مردند.

 خود من درزمستان نحس 87 حالی داشتم که گمان می کردم دیگر هرگز  نمی توانم به زندگی عادی برگردم . اما برگشتم چون امید داشتم که شاید ..شاید.. شاید  ,هنوز بتوان منتظر ماند . منتظر یک خبر خوب , یک حس خوب , یک کلمه حتی که نشان بدهد هنوز هم ارزش هایی هست که می شود به خاطرشان و برایشان نوشت و زنده ماند . ..

چه می گویم ؟ من زیر آن ناودان طلا از خدا صبر خواستم  و این که خدا  به ملتم  به مردمم  به جوانهایمان  نگاهی کند , و صلح و دوستی را به سرزمین من ارزانی دارد , من هنوزهم  ته دلم امیدی دارم که خدا وندهر سه چیزی را  که از او  خواستم به من می دهد,اما دروغ چرا امیدم کم شده , فکر می کنم نوبت ما دارد دیر می شودو میگذرد . از خدا می پرسم که پس نوبت مردمی که حرمت زن و آبروی داغداری و مردم نوازیشان سینه به سینه حفظ شده  و زبانزد بوده کی می رسد ؟

نوبت مردم سرزمینی که در آن شیعه ایرانی بزرگترین داغ مذهبی اش شکستن پهلوی فاطمه (س)و به خاک سپاری شبانه اش دور از چشم اغیار است کی می رسد ؟ و شاید حالاوقت آن است که از خود بپرسیم ما سال ها  به یاد این حوادث گریسته ایم یا برای این حوادث؟ و اگر در جلوی چشم ما کسی  به ناحق , کسی نه زنی مورد هجوم قرار گرفت ما چه می کنیم ؟ نه این جور مواقع زن گرا نمی شوم .به اعتقادم حرمت زن نه در ضعف او که در تقدس مادری او نهفته است در تقدس خلق کردنش . واگر پدر بزرگمان می گت زن که زدن ندارد از این روی نبود که معتقد باشد زن را خدا زده . نه او از دسته مردانی بود که این تقدس را می فهمید و حس می کرد ...

ای وای که .دیگر چهار شنبه ها را دوست ندارم . که در ظهر چهار شنبه ای در سرزمین  شیعه من زنی به  تا حق به خاک می افتد و برگ از برگ تکان نمی خورد و او  بی صدا و آرام به بیماری قلبی اش و خاک  سپرده می شود تا ما به یاد بیاوریم که چقدر دل مرده ایم , چقدر پیریم و چقدر معلول و چقدر نا امید و بعد مرد نازنینی چون افشین اعلا پیامک  بدهد " : تف بر من که اسم مرد بر من نهاده اند "... و زن مستاصلی چون من  فقط  زمزمه کند که " : آدمی را آدمیت لازم است ...

این روز ها چلچراغ ده ساله می شود و ما هیچ کدام رمق و شور و حس جشن گرفتن نداریم .

من و ما نا امیدیم ! فقط وقتی به حس آن ناودان طلا فکر می کنم می ترسم که مبادا نا امیدی گناه بزرگی باشد . بعد به دنبال مر همی می گردم . به دنبال بارقه ای از امید , از شور .. این روز ها دلم از همه سیاست های عالم پر است , از همه جناح های فکری و اجتماعی خسته ام , از همه ایده ثولوگ ها و ایده ها بیزارم , این روز ها مثل یک زن ساده روستایی دلم اندکی صلح می خواهد , اندکی امید و زمینی که بتوان در آن چند دانه کاشت بی آن که گندمش بوی خون بدهد , همین و به خدای احد واحد قسم که این توقع زیادی نیست ...

نزار قبانی  هم که به شاعر زنان معرف بود سال ها پیش بر حال این روز های من سرود :

محبوبم 

 من از اخبار جنگ خسته ام

 از اخبار صلح نیز خسته ام

 از شنیدن دلاوری هایم

و نام هواپیماهایی که سقوط می کنند

 من خسته ام 

 نه محبوبم  نه این روز ها از من انقلاب چشم مدار

 که حس می کنم آخرین انقلاب من

تو بوده ای ....

 

   + بهاره رهنما - ۳:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۱٤