روایت من از شهر کافکا

مرداد تود است و من بعد از یک دوره طولانی کار به پراگ آمده ام شهری که همیشه آرزوی دیدنش با من بوده  شهری که کوچه های تنگ و پر درختش و رودخانه های بسیار و پل هایی که با رودخانه ها در آشتی ابدی هستند و معماری عجیب و خانه های شیروانی دار و سنتی عجیب حال و هوای آدم را سودایی می کند . 

شهری که در کافه های کوچکض کافکا به ملیسا اظهار عشق کرده و شهری که موزارت را به خود گدرفته شهری که یاد پریا میاندازد که هوای پاک اولین حق هر کودکی است و به یاد من می اندازد که خوشبخت کردن یک ملت و نگهداری از طبیعت بکر یک کشور نیاز به تمهیدات خیلی پیچیده ندارد .

بالای پل چارلز می توانی ساعت ها بدون خس مفهوم زمان راه بروی و به نوازندگان دوره گرد و بساطی های روی پل که حتی گاهی آرتیست های  شناخته شده ای هستند لبخند بزنی .

از روزی که آمدیم باران می بارید و من به بوسه های بی پایان عشاق زیر باران نگاه می کردم که گویی عمر شیدایی شان ابدی بود و من تخمین می زدم که عمر این عشق چقدر خواهد بود؟

بالای پل چالرز عروس بلند بالایی برای عکس با دامادش آمده ،برای دخترک بوسه ای با دست می فرستم با لبخندی پاسخم می دهد و من باز در ذهنم عمر خوشحالی او را رقم می زنم ...

باد توی موهایم پچ پچ می کند . دست می کشم روی گردنبند  سفیدی که یادگاری ونیز است و د رتمام طول اجرا نزدیک به چهل شب به گردنم بوده و هنوز هم هست ، دلم برای مادام دودکینای نمایشم تنگ شده به ساعت نگاه می کنم که نزدیک هفت تهران است زمانی که هر شب این زن تشنه عشق را روی صحنه متولد می کردم ، بعد هر نمایشی تا چند روز این احساس عجیب سقط جنین همراهم هست . حس می کنم مادام دودکینای نمایش هنوز مال من است  و ناگهان میبینم که نیست...

باید کتاب جدیدم را بخواند و بگوید آیا باید آخر نامش علامت سوال بگذارم یا نقطه ؟

این جا همه مردها شبیه کافکا به نظرم می رسند و دارم هی چشم می گردانم تا شاید در پرسه های این شهر جادویی نه چندان بزدگ پرویز دوایی نازنین را هم ببینم .

مرداد هزارو سیصد و نود شمسی

پراگ...

   + بهاره رهنما - ۱:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱٧