چشمهایش...

دیده اید که گاهی از یک شهر ،إز یک مهمانی از یک آدم حتی یک تصویر ،یک فریم و یک کلوز آپ انقدر پر رنگ میشود که وقتی دکمه خاطراتش میخورد حجم و رنگ آن تصویر باقی خاطرات را محو میکند؟ شهر وین برای من جدا إز این که شهر موسیقی و دانوب آبی و باله و اپرا بود ،و نیز پر بود از بچه های چشم آبی موطلایی گردی که دو سه تا ازشان با زوج های جوان و گاه نه چندان جوان( که لابد امتیازاتی از دولت بابت ساختن این جوجه های زیبا میگرفتند)دیده میشدند و توجه من عاشق بچه و دوربینم را به خود جلب میکردند با یک تصویر عجیب جاودانه شد ... با چشم های آبی سیر درشت و جادویی روبه روی من در مترو نشسته ناگهان شروع میکند به آلمانی حرف زدن ،فقط کلمه" بیته" را میفهمم که یعنی خواهش میکنم ،دستش را به دلش گرفته و آرام به خودش می پیچد و یک ریز چیز هایی میگوید. تاپ بنفش و جین روشنی به تن دارد و نحیف و پریده رنگ است و حدودن بیست ساله می نماید،نمیفهمم و به انگلیسی میگویم:" آلمانی نمیدانم". "چشمهایش که به من نگاه میکند انگار من را نمیبیند نگاه زیبایش از من رد میشود :تکرار میکند:"بیته ،بیته .. نمیدانم چه مرگم میشود ،که میترسم ؟ آدم های صندلی های دور و برم کاملن به او و التماس هایش بی توجهند،انگار همه آدم آهنی هستند .قبلن در پاریس هم إز این آدم های سر گردان زیاد دیده ام، و نیز میدانم که بعد تعطیلی آخر هفته این جا گاهی تا فردایش جوانان مست و موادزده در خیابان ها سرگردانند ،اما او فرق میکند ،او و چشمهایش چیزی مست نیست نمیدانم شاید معتاد بود شاید مریض،و شایدحتی عاشق( که عجیب حال نگاهش مرا یاد بینوش شیدای خیابان گرد فیلم عشاق پل پنجم می اندازد) اما من چه ام بود که ترسیدم نمیدانم بلند شدم به ته واگن رفتم امد دنبالم ایستاد دستم را گرفت ،و باز آنچه را نمیفهمیدم تکرار کرد چند دختر چینی به او نگاه میکردند پرسیدم:" میفهمید چه میگوید؟"که یا نفهمیدند من چه پرسیدم یا انها هم نمیدانستند که با خنده شانه بالا انداختند.، دستش را با احتیاط پس زدم حالا دیگر رسیده بودم به ایستگاه مورد نظرم،به سرعت پیاده شدم او با همان چشمهای عجیب به من که با ترس دور میشدم نگاه میکرد و میگفت :بیته ،بیته...یک لحظه برگشتم دیدم کفش به پا ندارد در مترو بسته شد ،تازه بغضم به گلو رسیده بود از محافظه کاریم حالم بهم خورد،نگاه کردم اما نه انگار او نبود ، به خودم گفتم وقتی میلن آنهمه آدم آمده سراغ تو لابد باید کاری میکردی ،نمیدانم اما چه کاری؟... چند ساعت بعد در هواپیما عازم سویس هستم فقط موقع اوج گرفتن پرواز توانستم بغضم را بی صدا رها کنم ،چشمهایم را بستم برایش دعا کردم ،دعا های خوب و در ذهن قصه سازم داستانش را به چندین راه جلو بردم ... وقتی فقط به دعا کردن بسنده میکنم یادم میاید کتاب تئوری سایه چه اندازه کتاب ویژه و دقیقی است ،ما دقیقن إز همان چیز هایی متنفریم که بالفطره خودمان هم زمینه إش را داریم حتی اگر مهارش کرده باشیم ، در دلم به خودم و همه محافظ کاری هایم و همه محافظه کارانی که میشناسم بد و بیراه می گویم و باز برایش دعا میکنم چشمهایش که گیرا ،زیبا و ملتمس بودند تصویر ابدی من إز این شهر چه به آن بازگردم و چه بازنگردم حتی با شنیدن نام وین چشم های جادویی او روبه رویم زنده میشوند... برایش دعا کنید.... و برای همه ما محافظه کاران لعنتی!!!

بهاره رهنما ،مرداد نود ،وین

   + بهاره رهنما - ۳:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢۳