روزگاری....

روزگاری   فرزندم ! روزگاری بود که آدم ها با قلبشان می خندیدند و با چشمشان: اما امروز تنها با دندان هایشان  می خندند د رحالی که نگاهشان سردو غریب سایه ام را از پشت سر می پایند.   به راستی زمانی بود که آدم ها با قلبشان دست می دادند اما فرزندم گذشت آن زمان. امروز آن ها بی قلبشان دست می دهند در حالی که با دست ِ چپ جیب ِ خالی ام را می کاوند.   "خانه ی خودت است ، بازهم بیا " چنین می گویند و چون باز می آیم و خودمانی رفتار می کنم بار ِ دیگری در کار نیست  دیگر در به رویم  نمی گشایند.   بس چیزها آموخته ام فرزندم ! آموخته ام که چهره ام را با نقاب های گوناگون بپوشانم همچون جامه های گوناگون  – نقاب خانه ، نقاب اداره ، نقاب خیابان ، نقاب مهمانی ، با لبخندهایی مناسب ِ هر نقش همچون صورتک هایی نقاشی شده.   نیز آموخته ام من تنها با دندان هایم بخندم و بی قلبم دست بدهم. آموخته ام بگویم: " خدا نگه دار " حال آن که دلم  می گوید:" برنگردی !" آموخته ام بگویم :"از ملاقات ِ شما بی نهایت خوشوقتم " حال آن که سخت بی تفاوت ام ، و آموخته ام بگویم :"لذت بردم از مصاحبت شما "، حال آن که سرشار از ملال گشته ام.    اما باور کن فرزندم می خواهم همچون خودم باشم در گذشته ها زمانی که همچون تو بودم.   می خواهم از یاد ببرم همه ی این نقش و نقاب ها را از آن بیش تر می خواهم دیگر بار خندیدن با قلبم را بیاموزم زیرا خنده ام در آینه ، تنها دندان هایم را نمایش می دهد راست همچون نیش های زهر آگین ِ مار یا کژدم !   پس به من بیاموز فرزندم ، چگونه بخندم ، چگونه همچون گذشته ها با قلبم بخندم و همچون تو ، خود ِ خودم باشم.   شعر از گابریل اوکارا شاعر نیجریه ای ترجمه ی فریده حسن زاده-مصطفوی     _____

   + بهاره رهنما - ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٦