چو ایران نباشد،تن من مباد...

تو بزرگراه رانندگی میکنم ،گیجم و به مقادیر متنابهی خسته ، و حواسم تو ذهنم پیش ماجرای تازه ای است ،اشتباه از یک خروجی تو حقانی میپیچم ،یک دفعه خودم را وسط بلواری میبینم که پر است از تانک های واقعی و بزرگ با مدل ها و رنگ های واقعی ،موزه ای چیزی است انگار اما قبل از این که بفهمم یک لحظه یخ میزنم ،بعض میکنم ،میزنم کنار ،اشک تصویر تانک ها رو لغزان کرده حس میکنم تانک ها دارن راه می افتن ،میان به سمت من و خیابون های شهرم ،دلم میلرزه بغضم میشکنه,واسه یک لحظه با تمام وجودم حس میکنم ،اشغال نظامی یعنی چه؟دور میزنم و از بلوار ترسناکی که با تانک های بزرگ محاصره ام کردن با سرعت دور میشم ،نگاهی به اسمون میندازم و زیر لب از ته وجودم و با خلوص تمام  میگم: چو ایران مباشد تن من مباد...

   + بهاره رهنما - ۸:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٢