روزهای تا ابد بی تو

 

به روز هایی فکر میکنم 
که هنوز او را ندیده بودم
روزهایی که انگار 
هیچ مشکلی نداشتم 
 اتسوتادا

همان طور که اعتقاد دارم حضور هیچ کس در زندگی ما اتفاقی نیست ، عجیب باور دارم که کتاب ها به موقع و به جا در زندگی و سرنوشت ما سر و کله شان پیدا میشود ، چند روز پیش  موقع رفتن به کلاس اسطوره باران عجیب و تندی بارید و کماکان مثل همیشه حال و روزم را حسابی تغیر داد ، ترافیک هم مزید بر علت شد تا فکر و خیال بزند به سرم ، به تصاویر و مفاهیمی فکر میکردم که روز به  روز أز من دور میشوند و غریبه و دست نیافتی ،و حس میکنم پیری واقعی نه در افزایش خط و خطوط چهره که در دور شدن از تصاویرعمیق قلبی خود را به ما مینماید. یاد شیطنت های دبیرستان افتادم و شرط بندی هایم، یادم افتادکه یک بار  از مدرسه تا خانه پای برهنه طی کردم و حالا انقدر محتاًط شده ام که صبح تا دمپایی دم پایم نباشد جرات نمیکنم پا روی زمین خانه ام بگذارم مبادا پایم اسیبی ببیند ، به محافظه کاری های این روزها و جسارت های حتی همین چهار سال پیشم فکر میکنم، به قدم زدن های طولانی ام زیر باران و رانندگی های سرگردان در اتوبان های بارانی شب ، به وبلاگم که مدت هاست ان شفافیت و إعجاب سابق را ندارد و بیشتر شده تابلوی إعلانات فعالیت های اجتماعی ام ، و در همه این مرور ها جاده مه گرفته ای جلوی رویم هست که عشق چون شبحی میان این جاده چیزی میان واقعیت و رویا هی گم و پیدا میشود و بعد بالاخره میرسم به کلاس دیر شده و شرمنده ام ،مینشینم و ذهن اشفته و خسته ام را به قصه های شیرین اساطیر می سپرم که چونان عشق بین وهم و رویا رهایم میکنند. 
در پایان این روز عجیب در همان کلاس کتابی هدیه میگیرم: قطره های معلق باران 
که اسمش به تنهایی انچنان شباهت عجیبی به روز بأرانی من دارد که جا میخورم،نگاهش میکنم:
شعر های عاشقانه ژاپنی 
ترجمه عباس مخبر /نشر مشکی
برمیکردم خانه و رهایش نمیکنم ،تمام که میشود چیزی درمیان  قلبم گرم شده و حس میکنم  ایمان هنوز من به عشق سر جای خودش است.
ممنونم دوست فیلسوف بینظیرم با این هدیه به موقع و سرنوشت سازت.

در جهان دیگر 
أیا دیگر نخواهم بود 
یا به یاد خواهم اورد
آخرین دیدارمان را؟ 
ایزومی شیکیبو

از ستون چهارشنبه خوانی/روزنامه شرق

   + بهاره رهنما - ٤:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۳٠