من اینجام،فقط اینجا

این مطلب فقط به فقط برای درج در این وبلاگ نوشته شده و هرگونه برداشت یا نقل قول از آن غیر قانونی میباشد. یه وقتایی ما خودمون مسبب پایان چیزی هستیم با این وجود میشینیم و غصه اش رو میخوریم،میریم تو گذشته و اون گذشته رو تو ذهنمون کش میدیم تا اکنون و خودمون رو اذیت میکنیم ، یه وقتایی هم زمان رو پیش فروش میکنیم ، یعنی نگران آینده ایم، زیادی نگرانیم وگرنه که حد نرمالش اصلن هم چیز عجیب و بدی نیست ، این داستلن تو لحظه زندگی کردن رو سال ها پیش، بنا بر نیازی شخصی شروع به تمرین کردم با یک استادی که کتاب تمرین نیروی حال رو بهم پیشنهاد کرد ، کتاب ساده ای که فقط یک تکنیک اساسی داشت اونهم فهم  این که اگه واقعا در لحظه اکنون باشی دیگه درد و رنج عظیمی وجود نخواهد داشت ، این نکته البته بسیار حساس و ظریفی است بودن واقعی در زمان حال و مراقبت از این که گذشته مثل یک سونامی تو لحظه نبردت عقب و آینده هی بهت لگد بی جا نزنه ،اصلا کار راحتی نیست ، ولی محال و غیر ممکن هم نیست و من به مرور زمان یادش گرفتم حالا بعد نزدیک به چهار سال از اون روزا که حال خوبی نداشتم خنده ام میگیره که چرا اونقدر غرق قبل و بعد تمام شدن و از بین رفتن یک دوران بودم ، حسرت نمیخورم چون گاهی رنج تبدیل به اثرموندگاری میشه ، تو اون روزا هم داستان های مجموعه این تابستان خلق شد و من به نوشتن معتاد شدم و این اعتیاد خوش هنوز و همیشه یک نعمته ، گمان میکنم هر دورانی از زندگی ادم یک بلوغ خاص خودشو داره باید ازش بگذری تا پرهات بیشتر بشن، این روزا عجیب شبیه روزهای قدیمم به وبلاگم نگاه میکنم ، و البته اگر برسم و فراغت کلر و نمایشنامه جدید و چه و چه امان دهد به روزش میکنم،وبلاگ نه ساله من ،مکان امن من ,کوهی که میشد توش داد زد : أهای تو هیچ حواست به خودت هست،؟خوبی رفیق؟ خودت باش خواهشا ! گرچه این سال های أخیر برداشت و چاپ غیر قانونی گه گاه مجلات عمیقا کدرم میکنه و پیگیریش گرچه قانونیه و نتیجه هم میده ولی واقعا إزارم میده و دیگه اون امنیت و حال و هوای سابق رو تو وبلاگم باقی نمیزاره ، گاهی دوست دارم برم یه خونه جدید یه جای تازه ، بدون هیچ اشنایی ، یا با اشنا هایی که تو رو فقط یک ادم میدونن ، فارغ از جنسیت و فارغ از لامپ روشن سر در این وبلاگ که شهرت بیست و چند ساله منه،و این وسوسه این روزها هست گرچه که موجب ترک این وبلاگ نمیشه ،نوشتن و خوندن  و دیدن  ادم های جنگ این روزها همدم خوب و عجیب شب های منه و نگاهم رو به دنیا خیلی تغیر داده ، نمایش بعدی من درباره حضور زنان کشورم ایران در اشغال خرم شهر و حصر ابادانه ،برام مهم نیست که این انتخاب منو در معرض قضاوت دوست و غریبه قرار میده ، برام مهمه که دخترم و هم نسلاش قصه جنگ رو تعریف کنم و قصه عشق و باور زیر حمله توپ و تانک و نفر بر . بعد از تحریر :یک نمونه خوب بودن در زمان حال: پشت خونه ما طرف اناق خواب ها خونه قدیمی پر درختی بود که کوبیده شد و قراره ساختمونی جاش ساخته بشه که شاید دید ما رو محدود کنه، واکنش من اینه که حالا حتمن هر روز صبح پرده ها رو کنار میزنم و به درختا و منظره خوبی که هنوز هست نگاه میکنم، کی میدونه اونجا کی ساخته میشه و چی میشه؟ خوشبختلته هیچکس پس من هم عیش امروز به فردا نمی أفکنم و فعلا هرروز حظش رو میبرم:)

   + بهاره رهنما - ٩:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۱٩