تو فکر یک سقفم*

 

دو هفته است که برایتان ننوشته ­ام. دو هفته ­ای که روزهای پایانی فیلمبرداری سریالی را می­گذراندم که مشغول بازی در آن بودم. بازی ­کردن در سریال­های ماه رمضان اگرچه مثل سال­هایی که «زیرزمین» و «میوه ممنوعه» و... کار می­شد، دیگر آن شور و شوق سابق را ندارد (که البته بخش مهمی از این اتفاق به دلیل ریزش مخاطب شبکه­ های تلویزیونی داخلی است که متاسفانه به دلایل زیاد ایجاد شده ) اما هنوز هم دلنشینی­ های خودش را برای گروه سازنده همراه با دلهره ­های روزهای آخر برای رسیدن به آنتن به همراه دارد.جدا از این که تمرین و نوشتن اجراهای بعدی تئاترم هم همزمان شده بود با همین دو هفته آخر سریال «خداحافظ بچه». از همه این­ها که بگذریم خود نقشی که بازی می­کردم (نازنین) این قدر نگرانی و دلهره برایم ایجاد کرده بود که دست و دلم به خواندن چیزی نمی­رفت و وقتم به رفتن و دیدن فیلم یا نمایشی قد نمی­داد. نه این که بعد از بیست و یک سال بازی کردن در نقشهای مختلف بازی در این سریال برایم کار سختی باشد، نه! اما گاهی خود نقشی که بازی می­کنیم آن قدر ایجاد مسئولیت و نگرانی را در وجودمان ایجاد می­کند که درست مثل یک بچه که به دنیا آوردی ­اش تمام هوش و حواست را به خود می­کشد.

از روز اولی که به این سریال دعوت شدم، و سیناپس نسبتا مفصلی که کل داستان در آن تعریف شده بود را خواندم اصرار و تأکیدم بر این بود که نقش «نازنین» نباید در راستای ترویج چند همسری در جامعه آسیب ­زده امروز شهر ما باشد. بلکه باید تلنگر و کمکی باشد برای اهمیت­ دادن به  مفاهیم کلیدی ­ای که این روزها نه تنها در خانواده­ها که حتی در کل شهر هم مفاهیم نایابی مثل بخشش، معرفت، سخاوت و مهربانی ....

حالا وقتی قرار است جای زنی قرار بگیری که این روزها به دلیل فشارهای اقتصادی و اجتماعی  روانی، تعدادشان هم در شهر کم نیست و شاید خود تو هم بارها و بارها خیلی از «نازنین»های اطرافت را قضاوت کرده باشی دیگر کار از  بازیگری صرف می­گذرد. درام زندگی کسی که ضلع سوم مثلث یک زندگی زناشویی قرار می­گیرد آن چنان سخت و سنگین است که برای هر نگاه و هر کلامش باید خوب فکر dکرده باشی چون حالا در جایگاهی قرار گرفته­ای و نقشی بازی می­کنی که می­تواند با تأثیر اجتماعی خودش بستر یک حرکت فرهنگی مناسبی را برای حذف یک ناهنجاری اجتماعی ایجاد کند. بارها و بارها برای بسیاری از جملات و تصمیمات نازنین در طول سریال سجاد ابوالحسنی و علیرضا افخمی پای دردودل­های من که حالا «نازنین» را باور کرده بودم، نشستند. دردودل­هایی که اگرچه شخصی نبود ولی بازتاب بی­پناهی زندگی مستند بسیاری از زنان شهرم بود که دیده یا شنیده بودمشان. زنانی که مانند «نازنین» کلیت زندگی­شان برایم تداعی­کننده این ترانه است:«تو فکر یک سقفم/یک سقف بی­روزن»

 در سرزمینی که حتی بازیگران هم از روی نقش­هایشان قضاوت می­شوند خوشحالم که در نقش «نازنین» رنج­های زنهایی را متحمل شدم که متاسفانه خودم بارها و بارها قضاوت­شان کرده بودم.

پی ­نوشت: از منوچهر هادی و علیرضا افخمی ممنونم که بدون هیچ پیش­داوری ذهنی نسبت به نقشهای کمدی سال­های اخیرم چنین نقش عاطفی و درام سنگینی از قصه­شان را به من سپردند.

*عنوان ترانه ­ای از فرهاد مهراد


چهارشنبه بینی، هفته نامه شرق

   + بهاره رهنما - ٧:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢