چند شعر تازه

شاعر نیستم ، اما شعر همه این سالها خصوصا از دهه هشتاد شمسی کنارم بوده و گاه میریزد توی سرم روی زبانم گاهی که هیچ نمیشود حدسش زد که کی وقتش است ، برای همین شعر برای من بیشتر یک شهود و جادو ست تا یک فن وأین ها چند نمونه ریزش ذهنم است که اتفاقاچندان هم قدیمی نیست: /سقط جنین / تا ابد باردار میمانم  جنین عجیبی است عشق تو  کندمش ، تکه تکه اش کردم  خون بالا آوردم  ولی سمج تر از این حرف هاست  جایی در زهدانی نا مرئی روحم  سخت چسبیده است  ، صدای ونگ ونگش را همه فالگیر های این شهر میشناسند تا قهوه ام را بر میکردانم أز اعماق  تنم ونگ میزند، نام لعنتی تو را. /تیر / مثل سرطان سینه بودی  از جانم کندمت تا زنده بمانم  فقط گاهی ،هنوز جای نبودنت  تیر میکشد تا بن استخوانم  همین! /سیاه چادر / در خواب هایم هرشب  تو همان سوار جسور ترکمنی  و من همان دخترک مضطرب ایستاده بر درب سیاه چادرم هرشب می ایی ، میسوزانی، میتازانی و میدزدیم  و هنگام سحر پشیمان میشوی  و رسوا باز می گردانی ام. /کافر/ حالا برو به خدایت بگو هرچه می خواهد باران نازل کند،دیگر خیالی نیست ،کفر تو ،ایمان مرا به نشانه ها هم به تاراج برد... /بافتنی/ در روزهای نبودنت کإرهای بسیار دارم  باید کامواهای رنگی بخرم به کلاس بافتنی بروم  وبأ سرخ ترین نخ کاموا  شنل هایی ببافم برای دخترکانی که هنوز  عاشقند...

   + بهاره رهنما - ۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢٠