برای آقای کوهن محبوب من

تو فرودگاه سنگاپور نشستم آماده برای یازده ساعت پرواز به سمت استانبول ، آقای کوهن محبوب سال های دور حالا تو استانبوله و لابد به هوای سن و سالش حداقل بیست و چهار ساعت قبل رسیده تا استراحتی کنه و نفسی تازه کنه، حیفم میاد که اون شور ده سال پیش رو ندارم وگرنه تا آدرس هتلش رو پیدا میکردم ، شایدم میرفتم سر وقتش ، شاید بهش میگفتم : میدونید شما یه  زمانی واسه من جادو میکردین وهر ترانه تون واسم معجزه بود؟ ، بعد فکر میکنم که نهایتا منم دستم بهش میرسید و اینا رو میگفتم ،خب اون  چی میگفت؟ اصلا چی فکر میکرد؟ خب خیلی  ادم ها بارها و بارها همین چیزها رو براش نوشتن یا بهش گفتن، اینا که واسه اون تازگی نداره:( یاداون داستان ادل نازنینم می افتم وقتی تو یک برنامه زنده گفت : انگار این ترانه" کسی مثل تو" ، نه فقط داستان من که داستان خیلی هاست . .. همه ما ادم ها جایی حس رها شدن ، ترک  کردن یا ترک شدن را تجربه کردیم و شاید تو ترانه های نسل خودمون و آرتیست های مورد علاقه مون تم مشترک کم که نباشه،هیچ  زیاد هم باشد ،ولی داستان من و کوهن داستان دیگری است ، کوهن جداً از اینکه شاعر محبوبی است برای من ، جداً از اینکه خواننده مورد علاقه من بوده ، جداً از خیلی از چیزها ، زمانی طوری جادویی و عجیب به سرنوشت من چسبیده  بود که کمی خنده دار شده بود ، بارها و بارها از شنیدن ترانه هایش فرار کردم ، ولی باز در روز به خصوصی که از پایین ترین نقطه شهرسوار پیکان قراضه کرایه ای میشوم و میگویم دربست، و سرم را خسته میگذارم روی لبه صندلی ، صدای خسته تر کوهن را از ضبط قراضه ماشین میشنوم که می گوید : من مرد توام ... یا سر صحنه فیلمبرداری در قهوه خانه بین دو شهر کاملا محجور یک دفعه اقای کافه چی می پر سد آهنگ  بزارم؟خارجی ؟ ایرانی؟ یکی از بچه ها پیر مرد را دست می اندازد و میگوید خارجی خارجی ،بی حوصله ام ،میروم دم پنجره تا تنها تر باشم ، از این عجیب تر نمیشود که  میشنوم در فضای همان کافه مرد جادویی زندگی من میخواند: با من برقص تا پایان عشق.. یا سر صحنه فیلم سن پطرز بورگ بعد از حرف از کلی موسیقی چنین و چنان برای صحنه کافی شاپ ، بالاخره یک روز بهروز افخمی میگوید : پیداش کردم ، فقط باید حفظش کنی ، کوهن رو میشناسی دیگه ؟  و من که خنده ام گرفته سری تکان میدهم که بله چه جورم؛)؟ و در چندین اتفاق کاملا خنده دار و عجیب غریب دیگر که حالا مجال نوشتنشان نیست ، این آقای کوهن حسابی من را غافلگیر کرده و به خنده و گریه ام انداخته . اما راستش این جادو مدت ها بود  که اثرش را أز دست داده بود ، مدتها بود کوهن سرزده و بی منطق سر و کله اش پیدا نشده بود ، گرچه حالا هیچ هم از شنیدنش فراری نبودم ولی او هم پیدایش نبود ، جایی در میان سی دی های ماشینم روی یک سی دی  با خط خوشی  با یک  روان  نویس سبز نوشته شده بود: لیونارد کوهن و من هم هرز گاهی میگذاشتمش ، حالا که فکر میکنم میبینم انگار برایم عادی شده بود ، انقدر عادی که از پس همه روزهای پر معجزه بارانی حتی خاطره مشخصی  را  زنده نمیکرد،حتی وقتی برای موسیقی اپیزود اول نمایش خودم ( این نابستان فراموشت کردم) انتخابش کردم ، باز هم خیلی منطقی و عمدی بود، نمیدانم چه طور برایتان از حسم بگویم ، میدانید دوستش داشتم اما آن شور و إعجاب و جادوی سابق را دیگر برایم نداشت ، آن مهمان ناخوانده ای نبود که تار دلم با صدای قدمهایش بلرزد،شاید چون من هم سن دار تر شده بودم  ، نمیدانم،خلاصه اینکه شهود بین من و کوهن از میان رفته بود ، دوستش داشتم و خاطره انگیز بود ولی به عنوان خواننده ده سال أخیر عمرم خیلی منطقی و بدون دردسر،أما حالا باز جادوی کوهن از پس سال ها برایم برگشته و باز قدرت خودش را پیدا کرده ، از حدود بیست روز پیش که در نشر چشمه آراز بارزغیان (نوبسنده) را دیدم و یک سنگ از دستبندم کنده شد و به شوخی و به نشأته شانس سنگ را به او دادم و او هم گفت :"منم یک خبر خوب بدم ؟ کنسرت کوهنه تو ترکیه، همین آواخر شهریور." و من فقط به  مقدار معمول ذوق کردم تا الان که با یازده ساعت فاصله مسافر دیدار کوهنم، دوباره همان شهود برگشته ، در فاصله همین بیست روز ، از همان روزی که از نشر چشمه درامدم تا الان دو یا سه بار باز کاملا غیر مترقبه شنیدمش،حتی یک طرفدار تیاتری من یک سی دی از ترانه های کمتر شنیده شده اش برایم فرستاد، من که هیچ گمان نمیکردم به خاطر تلاقی سفر خانوادگی ام با این کنسرت بتوانم به استانبول بروم به همت نسیم و شهرزاد که یکدفعه ای پای سفر شدند و همکاری عجیب اژانسی که بلیط گرفته بودم وسپرده بودم اگر جور شد دو روز إخر سنگاپور من را کنسل کنند و بفرستندم ترکیه، حالا چهارزانو کنار شیشه گیت نشسته ام و  در قلبم غوغایی است.تازه  با خودم قرار دارم همه سال های سپری شده با کوهن را هم در این پرواز یازده ساعته مرور کنم ؛) برای یک بار دیگر نگاه کردن به خودم ، به گذشته ، به عزیزانم، به تصمیماتم و به روزهای پر شر و شور جوانی ، اقای کوهن برایم خوب برنامه ای چیده، چون ابتدأ قرار بود این سفر خلنوادگی به مقصد یونان باشد  که تازه فکر میکردم جداً شدنم از جمع و رفتن زودتر از آنجا هم کار سختی است ، اما حالا با یازده ساعت فاصله و از آنسوی دنیا عازم این دیدار عاشقانه ام ، دیداری که مسیر ارامش ذهنی من را به نقطه کامل شدنش میرساند میفهمم که جادو کار خودش را کرده ،آشتی با معجزه ها وشکر بودنشان و باز کردن گره های گذشته ، رها کردن سنگینی های روح ، و اندیشیدن به ماهیت وجودی خود با صبر حوصله و در طول یازده ساعت پرواز ، ممنونم آقای کوهن عزیزم که هنوز روی ماجرا جویی من حساب میکنید؛) راستی  شنیده بودم استانبول امروز بارانی بود شاید از زن باران استقبال کرده که این گونه با شوق به جاده زده:)

   + بهاره رهنما - ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢٩