در موطن خویش غریب

حال خوبی ندارم این روزا، نمیفهمم چطوری میشه تو این شهر زندگی کرد ؟ چطوری میشه رفاقت کرد ؟چطوری کار کرد؟ چطوری رفت و آمد کرد،البته که به دلائل زیاد میفهمم که من هم این روزها حساس تر از همیشه خودم هستم ، ولی إنصافا چه خبره؟ گرونی؟ بد بختی؟ بیکاری؟همه اینا تو سال های جنگ هم بود ، حالا شاید کمتر اما حرف من چیز دیگر ی است ؟ من این روزها مرتب دارم جا میخورم از اینهمه، بی ادبی ،،بدجنسی، وحوشت ،حسادت و بخلی که در جامعه هست ، نه تنها کسی نمیخواهد دست از آستین برای کسی دربیاورد، نه تنها سلامت را پاسخ نمیگوید ، بلکه حتی نه در ذهن بلکه با کمال وقاحت جلوی چشم خودت طناب دارت را برایت متر میکنند، من دیگر چه بگویم که بی شک با هر موقعیت و سنی خودتان با این زشتی ها مواجه شده اید و میفهمیید از چه میگویم، روزگاری شیفته و مرید ادمهای واقعی بودم ، ادم هایی که خودشان هستند ، حالا ایده آل هایم انقدر پایین آمده که فقط اگر کسی توی گوشم نزند فکر میکنم قهرمان است ، واین حد از فناعت حالم را از خودم بد میکند، این قناعت به حد اقل ها ی حیوانی که همین ندریدن یکدیگر است ، سعدی گفت که فریاد ما از برون به درون ما باز میگردد، لابد من هم آینه اینهمه کدورت و بدی شده ام و به بوی تعفن این شهر عادت کرده ام ، ولی من می خواهم سعی کنم ، و سعی میکنم به سفارش نازنین رفیق سال های دورم حلقه اطرافم را تنگ تر کنم ،کمتر کار بیرونی کنم و بیشتر بنویسم ، مگر دلم برای نقشی بلرزد ،می خواهم بیشتر با خودم خلوت میکنم تا همرنگ این جماعت رنگارنگ و کارناوال مرگ نشوم ،کاش بتوانم که این روزها سخت در موطن خویش غریبم و تنها ، انگار همه این سال ها دور از وطن بودم و حالا که برگشته ام هیچ چیز جای خودش نبست، هیچ چیز ، و من دلم نمیخواهد در این وانفسا به جای فکر کردن به ایده آل های معنوی و رو حی ام دو دستی این زمین سله بسته را بچسبم...

   + بهاره رهنما - ٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۱٠