یادداشت هایی بر "چشمهایی که مال توست"

یادداشت پیمان قاسمخانی بر نمایش "چشمهایی که مال توست"

در میان داستان‌های کوتاه بهاره رهنما، «چشم‌هایی که مال توست» را بیشتر از بقیه دوست دارم. آنهایی که داستان‌هایش را خوانده‌اند می‌گویند کارهای بهتر هم دارد، ولی این یکی روی من تاثیر بیشتری گذاشت. قصه زنی که از خاطرات عشق از دست رفته‌اش می‌گوید. و انگار کم‌کم دارد تعادل روانی‌اش را از دست می‌دهد. ولی وقتی بهار گفت تصمیم دارد این‌کار را به‌صورت یک نمایش تک نفره اجرا کند ته دلم نگران شدم، تا حالا نمایش یک نفره ندیده بودم و فکر کردم اینکه یک نفر راه برود و مونولوگ بگوید کجایش می‌تواند جالب باشد. قبل از شروع اولین اجرا هم همین حال را داشتم. مطمئن بودم که پنج دقیقه از کار نگذشته حوصله همه سر می‌رود و دقیقه‌شماری می‌کنند برای پایان کار. بهار وارد صحنه شد و شروع کرد به حرف زدن، و در میان حرف‌هایش هم هیچ‌کار خاصی نکرد. خانه را مرتب کرد، گردگیری کرد، لباس‌های شوهر سابقش را تا کرد (اینجای نمایش دخترم زیر گوشم گفت: نمی‌دونستم مامانم بلده لباس‌ هم تا کنه) شمع روشن کرد. راه رفت، نشست، بلند شد و حرف زد و حرف زد. و بعد از پنج دقیقه نگرانی من تمام شد. نمایش یقه همه را گرفت و تا آخر هم ول نکرد. از یک جایی من بغض کردم و با تمهیداتی که همه‌مان هنگام تماشای فیلم‌های گریه‌دار استفاده کرده‌ایم، سعی کردم آقای میانسال محترم کنار دستم متوجه اشک‌هایم نشود، ولی چند دقیقه بعد وقتی آقای کناردستی با خیال راحت دستمال درآورد و عینکش را بالا زد و اشک‌هایش را پاک کرد، خیال من هم راحت شد و تا آخر نمایش دوتایی با هم سیر اشک ریختیم. وقتی نمایش تمام شد با دیدن دستمال‌های مچاله و چشم‌های پف کرده فهمیدم ما دو نفر تنها احساساتی‌های جمع نبودیم.
من تماشاگر حرفه‌یی تئاتر نیستم. شاید در عمرم سر جمع بیست تا تئاتر دیده باشم. این را به‌عنوان یک تماشاگر عادی می‌نویسم، «چشم‌هایی که مال توست» تماشاگر را با خودش همراه می‌کند. می‌خنداند و می‌گریاند بدون اینکه لوس و سانتی‌مانتال باشد و داستانش را ساده و بدون سکته تعریف می‌کند. بهاره بازی معرکه‌یی دارد. این‌را منی می‌گویم که بارها به‌خاطر بازی?اش در بعضی فیلم‌ها و سریال‌ها با او جر و بحث کرده‌ام و تاسف خورده‌ام که استعدادش را این طور هدر داده اما بهاره رهنما در تئاتر کلا داستان دیگری است. کوچک‌ترین شباهتی به آنچه اخیرا در سینما و تلویزیون از او دیده‌ام، ندارد و حتی گاهی من را شگفت‌زده می‌کند. در نمایش «خیال‌های جاده جاجرود» آنقدر با خود واقعی‌اش متفاوت بود که در لحظاتی حس می‌کردم حتی چهره‌اش را هم نمی‌شناسم. و حالا در این نمایش با کمک بازیگر درخشانی مانند نسیم ادبی در مقام کارگردان، دوباره مرا غافلگیر کرد. نسیم حشو و زوائد بازی بهاره را گرفته و او را جوری هدایت کرده که من حالا در این نمایش حس می‌کنم با یک بازیگر پخته تئاتر طرفم. بازیگری که راحت و مسلط است و تماشاگر را توی مشتش دارد و همسرش می‌تواند از همان اجرای اول با خیال راحت در سالن بنشیند و نگران هیچ چیز نباشد.


یادداشت خانم فرشته طائرپور عزیز
نگاهی به تئاتر چشمهای که مال توست

چه خوب شد که به خستگی و بی‌حالی ناشی از دو شب بی‌خوابی محل نذاشتم. چه خوب شد که از ترافیک هولناک یک غروب بارانی نترسیدم... چه خوب شد که به خودم گفتم از پیچ شمیران تا فرهنگسرای نیاوران را حتی اگر دو ساعت هم طول کشید، به گوش کردن موسیقی و رادیو بگذران... چه خوب شد به خودم یادآوری کردم که تئاتر و سینما و موزه و کنسرت، فقط با آفت رخوت، از برگ و بار می‌افتند... چه خوب شد که تنبلی و دودلی و بهانه‌های بدلی را پس زدم و رفتم و دیدم و شنیدم و گونه‌های نمناک بهاره رهنما را پس از اجرا بوسیدم و نامه‌یی که حرف‌های مرد نمایش بود را موقع برگشت، پشت چراغ قرمز خواندم.
چقدر بی‌اعتنایی به خستگی، به بی‌حوصلگی، به راه دور و به ترافیک کور، به خاطر تماشای یک تئاتر خوب است...
وارد سالن «گوشه» فرهنگسرای نیاوران که می‌شوی و می‌بینی که هیچ پرده‌یی تو را از صحنه ساده نمایش جدا نمی‌کند و به یاد می‌آوری که قرار است تئاتری را با بازی تنها یک بازیگر تماشا کنی، خیلی زود سنگینی راه آمده را از خود می‌تکانی و انگار که در گوشه‌یی پنهان از خلوت یک زن عاشق نشسته باشی، به تماشا مشغول می‌شوی.
چقدر تماشای یک تئاتر خلوت و بی‌پیرایه، از خلوت یک عاشق رها شده، با صدای فرهاد که می‌خواند و صدای شهاب حسینی که می‌گوید و همه وجود بهاره رهنما که می‌گوید و می‌خندد و می‌گرید، آسان است... و تو در بازگشت از راهی که آمده‌یی و تحمل دوباره ترافیکی بارانی و همچنان سنگین، سبک هستی.


یادداشت اقای داریوش نوروزی

یک اتاق پذیرایی با پنجره ای به درختان سرسبز و زنی که یک تنه باید روایت، بازی و تنهایی را در چهره، نگاه و کوچک ترین حرکات دستش به نمایش بگذارد. روایتی نامکرر از عشقی که پس از سال ها هنوز سوسو می زند و گاهی شعله می کشد.
متن نمایش چشم هایی که مال توست، با تمام سادگی اش، متنی کلاسیک است که طی آن تنها بازیگر صحنه می کوشد با طمأنینه به پرسش هایی که روایت هایی از این دست به طور طبیعی در ذهن مخاطب بر می انگیزند پاسخ دهد. به تعبیری دیگر، هر چند دقیقه یک بار گره ای از راز نامکشوف زندگی زنی تنها گشوده می شود.
شیوه ی روایت زنانه است، اما نه چندان که بتوان آن را سندی بر نکات تازه ای از درونیات یک زن نامید. با این حال، این قدر هست که بیننده را به شگفت بیاورد و بخنداند. شاید بازی های کلامی و جسارت هایی که در طول نمایش نامه در کند و کاوها و بیان روحیات یک زنِ تنها به آنها اشاره می شود، خود ظرافت و لطافت دیگری را به نمایش می گذارد که کار را از حد یک نمایش ساده به کشف دنیای یک زن ارتقا می دهد؛ بازی نرم و گیرا و احساس برانگیز.
بهاره رهنما مخاطب را چنان درگیر اوج و فرودهای احساسی و روانی می کند که، بی آنکه گذشت زمان را احساس کند، همچنان منتظر می ماند تا چند دقیقه ی بعد باز هم از خلال کلمات  بتواند غبار از حوادث گذشته برگیرد. رنج های زن تنها آنچنان نیست که نمایش را تبدیل به تک گوییِ زنی افسرده و غمگین کند و همه چیز را به طرف مجلس ماتم و ملال سوق دهد.
بازی رهنما، که اکنون دیگر با پختگی و تجربه همراه شده، آمیخته با شیرین زبانی هایی است که فرصت ملال را از نمایش می گیرد و در ضرباهنگی منظم، همچنان که پستوهای ذهن زنانه را به روی مخاطب می گشاید، یک نواختی کار را نیز می شکند. تمامی نمایش حدود پنجاه دقیقه است، با این حال، شاید به سبب همین بازی خوب رهنما و شاید به سبب آنکه نمایش بی جهت مطول نشده و شاید هم به سبب روان و بی آزار بودن متنِ نمایشنامه، تبدیل به فیلمی سینمایی شده که در یک نشست مخاطب دل به آن می سپرد و با شخصیت ماجرا همدل می شود. می گویم تبدیل به فیلمی سینمایی شده، زیرا در این روزها که سینما چون قهرمانی اسطوره ای بر خاک افتاده، این تئاتر است که از میان گرد وغبار سالیان سال بی مهری و کم لطفی استوار و بالنده ایستاده بر زانوان خود و در قامت یک هنر اصیل و غنی خود را چون بدیلی شایسته به رخ می کشد.
نمی توان اشاره نکرد که به نظر می آید طی این سال ها تئاتر کوشیده است زبان و موضوع خود را به گونه ای تغییر دهد که، در عین حفظ مخاطبان فرهیخته و خاص خود، گوشه چشمی هم به گسترش علاقه مندان این نوع روایت داشته باشد.
نیاز به هنر چنان با سرشت آدمی آمیخته است که هرگاه به هر دلیلی یکی از هنرها ره به سوی مردگی و رکود سپرده، هنر دیگری سر بر آورده، و به دیگر تعبیر، مردم برای به گور نبردن این عشق و ارادت رو به سوی هنری دیگر از همان جنس آورده اند.
نمایش چشم هایی که مال توست نشان از گرایش تئاتر به دادن پاسخی است به عطش عامه ی مردم به روایت هنرمندانه.
یادداشت آقای بهروز نشان
دیدن این نمایش همچون با سواد شدن باید برای ایرانی ها اجباری شود

خیلی از حس ها رو نمیشه به اشتراک گذاشت؛ نه اینکه نشه نه سخته. خیلی خیلی سخت و دشوار و این اصلا کار هر آدمی نیست که از عشق حرف بزنه و مردم به راحتی باورش کنند. این رو گفتم تا بدونید بهاره رهنما یه کار خیلی سخت رو درنمایش چشم هایی که مال توست برای دوستان و مخاطبان خودش راحت و ممکن کرد. شاید گفتن و حرف زدن درباره این نمایش تو این فضای مجازی از حوصله خیلی ها خارج باشه پس تنها میخام بگم این کار خانم رهنما و نسیم ادبی( بازیگر مورد علاقه من تا امشب و بازیگر-کارگردان مورد علاقه من از امشب به بعد) و بقیه همکاران آنها خیلی انسانی و در خور احترام است. دیدن این نمایش همچون با سواد شدن باید برای ایرانی ها اجباری شود و ..


   + بهاره رهنما - ٧:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢٧