یاد داشت من در ماهنامه تجربه /شماره اذر ٩١

به بهانه بازی در «چشمهایی که مال توست»: تکه ذغالهایی که هر شب در وجودم آتش میگیرند بهاره رهنما سالها پیش که تبِ کتاب «راز» و فیلم «راز» و روانکاوی خوشبینیِ همه جانبه با ترجمه آثاری از مولفین این روش در ایران فراگیر شد به دلیل رویه شاد و خشنود و خوشبینی که همه اطرافیانم در اولین برخوردها و البته کماکان در ادامه از من میبینند به شدت طرفدار اشاعه و آموزش این سیستم در بین دوستان و آشنایان غمگین و گوشهگیرم بودم. حتی فیلم «راز» را با کلی داستان و ماجرا به روابط عمومی زندان اوین رساندم و بعد از یک جلسه پرسش و پاسخ که از طریق بخش فرهنگی بین من و زندانیان صورت گرفت، احساس میکردم که شاید رسالت زندگی من شادکردن اطرافیانم است، و شاید اصلا زاده شدمام که شور زندگی را به یاد دوستانم بیندازم و حتی گاهی با همین کمدیهای نه چندان فاخر لبخندی به لب غمگین مردم سرزمینم بنشانم، حتی کوتاه و گذرا. همان موقعها بود که دوستی به من گفت تو با دفاع بیش از حدت از این روش تفکر مثبتاندیشی و شاد زیستن به کلی ارزش رنج را در زندگی انسان ندیده گرفتهای. اگر قرار بود همه به کتاب «راز» عمل کنند که هیچ وقت «مارسل پروست» هفت جلد رمان نمینوشت، داستایوفسکی «جنایت و مکافات» خلق نمیکرد، کوندرا «سبکی تحملناپذیر هستی» پدید نمیآورد و... دوست سختگیری بود و البته بسیار عزیز. حرفش به دلم ننشست ولی به فکرم وا داشت. سالها بعد که در کمال ناباوری که با وجود همه تکنیکهایی که از «راز» و «ریکی» و «عرفان حلقه» و «تجسم خلاق» و انواع مدیتیشن و چه و چه آموخته بودم، بعد از نمایش «خدای کشتار» دچار افسردگی و رکود ذهنی شدیدی شدم. شاید حرفی گزاف باشد و قابل مقایسه حتی برای خودم هم نیست اما از حرف دوست عزیز، تلنگری به ذهنم خورد که چه طور میتوان از رنج و غم برای خلقت هنری استفاده کرد. شاید همان ورِ خوشبین ذهنم بود که کمک کرد تا از این برکه سیاه چند ماهی بگیرم. حاصلش شد مجموعه داستانی به نام «این تابستان فراموشت کردم» که متأسفانه یک سال و اندی در ارشاد بیجواب مانده. این مجموعه، داستان هفت زن است که رها شدهاند و زمان برایشان در نقطه رهاشدن صفر شده و در گذشته حبس شدهاند. باز هم ترکیب همان خوشبینی و غصههای روزمره مثل بلاتکلیفی یک کتاب که سخت از دل برآمده ترکیب شد و مرا وا داشت تا حالا که کتاب امکان انتشار ندارد شروع کنم و داستانهایش را تبدیل به تکگوییهایی صرفا زنانه بکنم، چون هیچ نه فمنیستم، نه با مردان مشکلی دارم. در نمایشنامه «این تابستان فراموشت کردم» که ترکیبی از دو داستان این کتاب بود از دو نمایشنامهنویس مرد جوان دعوت کردم تا قصهها را به نمایش برگردانند. با حفظ فضای زنانه و در عین حال برای پرهیز از افتادن به زعم من آثار فمینیستی شعارزدهای که دوستشان ندارم. بازی نسیم ادبی و شبنم فرشادجو چاشنی موفقیت آن کار شد که در اولین تجربه کارگردانیام در تئاتر با یک جنس زنانه توانسته بودیم حتی اشک خیلی از مردهای اتفاقا ضد آثار زنانه را دربیاوریم. البته از ذکر نامشان معذورم چون دیگر به تماشای نمایشم نخواهند آمد. این بار سنگینترین و تلخترین داستان مجموعه را که نوشتنش حسابی روحم را خنج زده بود، برای اجرا انتخاب کردم. حالا در سی و هشت سالگی شاید مرهون آن عزیز هستم که از رفتن به طرف رنج نمیترسم. این داستان قبلا در مجله «گلستانه» از میان تعدادی از داستانهایم انتخاب و چاپ شده بود. جسارت بعدیام با وجود این که میدانستم از پس کارگردانیاش هیچ برنمیآیم این بود که پیشنهاد نسیم ادبی را برای بازی در این نقش پذیرفتم. کار عجیبی از آب در آمده. آن قدر که حس میکنم هر شب کپهای از ذغالهای ریز و درشتی که سالهاست در پستوی قلبم با خاکستر روزمرگی در قلبم مخفی کردهام را در طول این پنجاه دقیقه از قلبم بیرون میکشم و آتش میزنم. گاهی از دستم در میرود. شبهایی هست که به جای یک تکه ذغال، یک مشت ذغال آتش میگیرد، اما با وجود تمام رنجی که هر شب میکشم عجیب حس میکنم باید این ذغالها بیرون میآمد و آتش میگرفت. امیدوارم حالا بلد باشم که به عنوان یک نویسنده و بازیگری که بالای دو دهه است کار میکند و مادری که با وجود دختری پانزده ساله باید خودش را برای دلسپردن به عاشقیهای او محکم و معقول نگه دارد، از پس این شبهای آتشگرفتن قلبم بربیایم. مطمئن هستم که اتفاقی که بعد از «خدای کشتار» افتاد این بار برایم نخواهد افتاد. حتی بلدم غم سنگین «نغمه»(نقشی که در این نمایش بازی میکنم) تبدیل به خلق دیگری کنم. به قول فرجام کلیایی (وبلاگنویس و نویسنده) باور دارم که:«زندگی هنوز هم قصههای تازه برای شنیدن من دارد...» بعدالتحریر: با پرداختن بیشتر روزهای روزگارم به نمایش، فهمیدهام که بعضی از نمایشها عجیب حس جلو برندهای دارند. حسی شبیه به یک رابطه، که مرتب دارد به بلوغ میرسد. «چشمهایی که مال توست» نه به دلیل تکرار غم هر شبهاش، بلکه به دلیل تکرار شاعرانگیاش همین حس را برایم داشت. شاعرانگی، به گمانم تنها چیزیست که در مقابل این همه سلاح اتمی میتواند جهان را از نابودی نجات دهد. چیزی که همه سیاستمداران جهان لااقل، به اندکی از آن نیازمندند. و همه ما این روزها به مقادیر بیشترش.

   + بهاره رهنما - ٤:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٩