یلدای خانوم أطلسی

خانوم اطلسی بهاره رهنما برف، کرسی، انار، حافظ، رختخوابهای سرد مادربزرگ که پهن میشد و بوی یاس و بهارنارنج در هوا میپیچید و خندههای کودکانه ما که بزرگترها به خیال خودشان فرستاده بودندمان تا بخوابیم و خودشان گپ و گفتشان را بزنند. ظرفهایی که میشکست و میگفتند قضا بلا و روشنی است و نگاههای دخترکان جوان فامیل به داییهای جوان و دوستداشتنی من... شب چلهای رسم شهرستان ما که همیشه از طرف مادر دختر، تا هر چند سال هم که از ازدواج او میگذشت برایش فرستاده میشد، پارچهای و اناری و حنایی ظرف بلوری... دهه پنجاهیبودن با همه معایبش و غرغرهایمان که ما نسل سوختهایم و چنین و چنان، برای من خیلی هم خوشایند است. شاید چون ما لب مرز ترک و در عین حال تجربه جهانی هستیم که حالا دارد تغییر شکل میدهد. حالا دخترک نوجوان من و حتی دوستانی که یک دهه از من کوچکترند، کم پیش میآید که تجربه آن شب چلههای پرشور و گرم را داشته باشند، شب چلههایی که مادرها هنوز با وجود اینکه در زمان جنگ بودیم، فارغ بودند از قیمتکردن انار و آجیل و مجبور نبودند به هر قیمتی صورتشان را با سیلی سرخ کنند. شب چلههای کودکی من حتی اگر شبچلههای بمباران تهران بود، بیشتر از اینکه شب چله تجمل باشد، شب چله دورهمی بود و دلدادن به قصههای بزرگترها و بعد ریز ریز خندیدن زیر لحافهایی که بوی یاس و بهارنارنج و اطلسی میداد و یادآور مادربزرگی که به زیباترین اسم دنیا صدایم میکرد: «خانوم اطلسی» وقتی بزرگتر میشویم یکی از غمگینترین اتفاقات عالم رنگباختن افسانههای کودکیست. این که میفهمی هرچهقدر هم قدت بلند شود، دستت به ماه نمیرسد. این که میفهمی دنیا یک خط مستقیم بیانتها نیست، از هرجا که شروع کنیاش باز در یک دایره بسته به همانجا میرسی. این که میفهمی برای هیچ زنی هیچ شاهزاده سوار بر اسب سفیدی، هرگز پدیدار نمیشود. این که میفهمی آسمان کویر بچگیهایت هیچ کوتاهتر از بقیه آسمانها نیست و تو فقط در توهمی، این که میفهمی ابرها بالهای پنبهای فرشتگان نیستند بلکه فقط تودههای متراکم هوایند که این روزها به دلیل آلودگی بیش از حد هوای شهرت هیچ شبیه ابرهای سفید پنبهای روزهای بچگیات نیستند. و یکی دیگر که برای من خیلی مهم بود، این که بالأخره فهمیدم شب یلدا، چیزی فقط نزدیک به یک دقیقه از شبهای دیگر طولانیتراست و شعر استاد حجت (شاعر گمنام فامیل پدری من) که پدر همیشه زمزمهاش میکرد برایت دیگر رنگ میبازد:«شبی که هجر یار از برای عاشق تابفرسا بود/ شب پر مهنت و تاریک و بیپایان یلدا بود» حالا میدانم سالهاست در شهری که من زندگی میکنم هیچ فرصتی برای انتظار عاشقانه دیگر وجود ندارد، آن قدر که انتظار پشت درهای بسته، پشت خستگیها، پشت ناامیدیها، پشت نابسامانیها سنگین است که انتظار عاشقانه فانتزی یک توهم افسانهمانند است. حالا در شب چلهای که در پیش رو داریم و اتفاقا با شایعه پایان دنیا همراه است، تصویر دخترک نوجوانی را میبینم که بر فراز بلندترین کوه شهرش ایستاده و با چشمهای بسته گل همیشه بهاری را پرپر میکند که با هر گلبرگش میپرسد:«دنیا تمام میشود؟ دنیا تمام نمیشود؟ دنیا تمام میشود؟ دنیا تمام نمیشود؟دنیا تمام میشود؟ دنیا تمام نمیشود؟»

   + بهاره رهنما - ٥:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۳٠