آرزوی من /نزار قبانی

من نه معمار مشهوری هستم و نه پیکرتراشی از دوران رنسانس و آشنایی چندانی هم با سنگ مرمر ندارم... اما دلم می‌خواهد یادآوری‌ات کنم که دستانم چه کرده است تا پیکرِ زیبایت را تراش دهد... و با گل‌ها بیارایدش و ... با ستاره‌ها ... و شعرها... و مینیاتورهایی که به خطِ کوفی نگاشته شده‌اند... دلم نمی‌خواهد استعدادهایم را در بازنویسیِ تو به رُخ بکشم... و در طبعِ مجددِ تو... و نقطه‌گذاریِ دوباره‌ات از الف ... تا ی ... زیرا عادت ندارم که اعلام کنم چه کتاب تازه‌ای نوشته‌ام... و کدام زن بوده که افتخار عاشق شدن‌اش را داشته‌ام... و افتخار تالیف دوباره‌اش از نوکِ سر... تا انگشتانِ پا... که این نه در خور شعرِ من است و نه در شانِ معشوقه‌هایم!! نمی‌خواهم به تو عدد و آمار نشان بدهم از تعدادِ خال‌هایی که بر نقره‌ی شانه‌هایت کاشته‌ام... و از تعدادِ چراغ‌هایی که در خیابان‌های چشمانت آویزان کرده‌ام... و از تعدادِ ماهیانی که در خلیج‌هایت پرورانده‌ام... و از تعدادِ ستارگانی که در زیر پیراهن‌هایت یافته‌ام... و از تعدادِ کبوترانی که در میان سینه‌هایت پنهان کرده‌ام... که این نه در خور غرور مردانه‌ی من است و نه غرورِ سینه‌هایت... بانویِ من، تو آن رسواییِ زیبایی هستی که از آن معطر می‌شوم... و آن شعرِ دل‌نوازی که آرزو دارم من آن را نوشته باشم و آن زبانی که از آن طلا می‌ریزد. پس چگونه تاب این را بیاورم که در میادینِ شهر فریاد سر ندهم: دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم؟ چگونه می‌توانم خورشید را در خودم نگاه دارم؟ چگونه می‌توانم با تو در باغی همگانی قدم بزنم و ماه‌واره‌ها نفهمند که تو محبوبه‌ی منی؟ من توان این را ندارم که نگذارم پروانه‌ای در رگ‌هایم شنا کند... نمی‌توانم مانع آن بشوم که سایبانی از یاسمن از شانه‌هایم بالا نرود... نمی‌توانم شعر عاشقانه‌ای را زیر پیراهنم پنهان کنم چون که مرا با خودش منفجر خواهد کرد... بانویِ من، من آن مَردی هستم که شعر رسوایش ساخته... و تو آن زنی هستی که رسوای کلماتِ من است... من آن مَردی هستم که جز عشقِ تو جامه‌ای نمی‌پوشد و تو آن بانویی هستی که جز زنانه‌گی‌اش چیزی بر تن نمی‌کند... پس به کجا برویم ای محبوبه‌ی من؟ و چگونه مدال‌های عشق را بر سینه‌های‌مان بیاویزیم؟ و چگونه روز ولنتاین را جشن بگیریم... در روزرگاری که نمی‌داند عشق چیست؟؟ بانویِ من، آرزو داشتم تو را در روزگاری دیگر دوست می‌داشتم که بیش‌تر مهربان بود و شاعرانه‌تر و حساس‌تر بود به رایحه‌ی کتاب‌ها... و عطرِ یاسمن... و شمیم آزادی!! آرزو داشتم که در عصر شارل آزناوُر محبوبه‌ام بودی و روزگارِ ژولیت گریکو... و پل الوار... و پابلو نرودا... و چارلی چاپلین... و سید درویش... و نجیب الریحانی... آرزو داشتم که همراهِ تو شبی را در فلورانس بگذرانم جایی که مجسمه‌های میکل آنژ ممکن نیست نان و شراب را با گردش‌گرانِ شهر تقسیم نکنند... آرزو داشتم در عصرِ پادشاهیِ شمع... و هیزم... و بادبان‌های اسپانیایی... و نامه‌هایی که با قلم‌‌پرها نگاشته شده‌اند... و پیراهن‌هایِ چین‌دارِ رنگ و وارنگ شیفته‌ات می‌شدم نه در عصر موسیقیِ دیسکو... و خودرو‌های فراری... و شلوارهای جین پاره‌پاره!! آرزو داشتم تو را در روزگارِ دیگری ملاقات می‌کردم روزگاری که در آن پادشاهی در دستان گنجشک‌ها بود... یا در دستان آهوان... یا در دستانِ قوها یا در دستان پریان زیباروی دریایی... یا در دستان نقاشان و موسیقی‌دانان و شاعران... یا در دستان عاشقان و کودکان و مجنون‌ها... آرزو داشتم که مالِ من می‌بودی در روزگاری که نه به گل سرخ جفا می‌کند و نه به شعر نه به نِی و نه به زن؛ به عنوان جنسِ دوم... اما صد افسوس که ما دیر هم‌دیگر را دیدیم... و در روزگاری به دنبال گلِ سرخِ عشق رفتیم که نمی‌داند عشق چیست!! نِزار قبّانی مترجم مسعود ناسوتی

   + بهاره رهنما - ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱۱