می ترسم از باران

می‌ترسم باران برتمام دنیا ببارد و تو نباشی از آن روزی که رفته‌ای من عقده‌ی باران دارم آه زمستان بود زمستانی که پوستینش را بر من می‌افکند و من از سرما و دلتنگی هیچ هراس نداشتم و تو نجوا می‌کردی دست‌هایت را بیاور گیسوانم اینجاست حالا می‌نشینم و باران‌ها تازیانه می‌زنند بر بازوانم ، بر رخساره‌ام ، بر اندامم پس چه کس پناهم دهد ؟ ای همچون کبوترِ مسافر در میان چشم و نگاه چگونه تو را از خاطراتم بزدایم ؟ تو همچون نقش روی سنگ در قلبم جاودانه‌ای ای که در قطره قطره‌ی خونم خانه داری هر کجا که باشی دوستت دارم ناشناخته‌هایی در توست گوشه‌ای از تاریخ و سرنوشت که پا به عرصه‌اش می‌گذارم نزار قبانی

   + بهاره رهنما - ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱٤