نامه دوست داشتنی یکی از مخاطبین چشمها

با سلام و خسته نباشید خدمت خانم رهنمای عزیز دیشب پس از کلاسم در فرهنگسرای ارسباران تصمیم گرفتم به تماشای چشم هایی که مال توست بنشینم .اخبار و عکس های چشم هایی که مال توست را دیده بودم و وقتی سن را دیدم تعجب کردم منتظر بودم نمیدانستم اجراست یا فقط نمایش نامه خوانی در افکارم غوطه ور بودم که ناگهان احساس کردم سر تا پا میلرزم صدای دلنشین فرهاد بود باورم نمیشد تا به حال ندیده بودم صدای خواننده مورد علاقه ام نمایشی را زینت بخشد پس به من اطمینان داد باید شاهد اثر بی نظیری باشم در تمام مدت انتظار با خود می گفتم به به چه انتخاب آهنگی.... نغمه وارد شد .... پریشانی از حرکاتش پیدا بود ...مونولوگ های زیبایش باعث شد به آسانی وارد دنیایش شوی ....زنی دل شکسته...غمگین...پریشان...سرگردان..گیج.....خسته ...خسته از تنهایی...خسته از آدم هایی که حتی عظمت احساسش را درک نمیکنند مثل همان روانشناسش.... و همچنان عاشق... با نغمه خندیدیم ...با حرف هایش درباره ی بوتاکس دختران و مادر های بچه های مهد کودکی و دختران نردبانی فرنگی با دو چشم آبی آن بالا و قد ندادن علم روانشناسی که در میشیگان درس خوانده و آن راه حل های عجیبش وخاطرات پلنگچال و...جملاتی که به بهترین شکل ممکن ادا شد....به سادگی صحنه فکر میکردم هر روز هفته یک رنگ بود چه دلنشین ...ساده و گیرا... و لحظه ای که قلبم درد گرفت.. لحظه ای که نغمه از خواب پرید لحظه ای که با مادرش درد دل میکرد لحظه که از روزی گفت که فرهاد اعتراف کرد به خسته شدن از زندگیشان ...به آینده ای که انتظارش را میکشید ...لحظه ای که نغمه گدای عشق شد....گریه کردم ...هرگز در تصوراتم هم نمی گنجید روزی برای عشق گریه کنم...میدانستم به شدت احساساتی ام بارها با فیلم ها ...آهنگ ها...کتاب های مختلف گریه کرده بودم اما برای انسانیت... فقر...تنهایی اما حتی با عاشقانه ترین های دنیای سینما کازابلانکا ..داستان عشق....رومئو و ژولیت....بلندی های بادگیر... هم هرگز گریه نکردم اما دیشب برای نغمه گریستم آنقدر زیبا درد هایش را در قالب کلمات ادا میکرد که حتی درد های خودم را فراموش کردم برایم عجیب بود ....من که عشق را باور ندارم ... من که میگویم عشق برای فیلم ها و کتابهاست نه برای دنیای واقعی....پس چرا؟؟؟ تا حدود 7 صبح فکرم درگیر بود چرا؟؟؟...و بعد فکر کردم من هم اشک های نغمه را دیدم هم اشک های بهاره را...بهاره ی مهربان و دوست داشتنی که تا قبل از این هرگز اینگونه ندید بودمش....و از شجاعت نغمه برای اعتراف به اینکه با همه این احوال هنوز عاشق بود .... ومن برای دوست داشتن واقعی گریستم..... وقتی از تغییر چشم ها گفت فکر کردم پس کس دیگری هم در این دنیا هست که چشم ها راببیند و قلبم از معصومیت و صداقت و پاکی از دست رفته سهراب بیشتر فشرده شد ....اولین آرزوی نغمه آرزوی من است سال هاست آرزوی من این است که بتوانم با شجاعت بدون ترس به چشم ها نگاه کنم و افسوس و هزاران افسوس که هنوز یک آرزو مانده.... و دکلمه های زیبایتان با آن صدای دلنشین ...صدای شهاب حسینی با جذابیت و سرزندگی....و عکس هایش که با هنرمندی تمام با چشم هایش بازی کرد ....همه و همه باعث شد به چشم هایم بگویم هزاران بار بهاره رهنما را در نقش ها و فیلم ها وسریال های مختلف دیدی اما دیشب تو بهاره را دیدی... و چقدر دلنشین بود صمیمیت بهاره رهنما عزیز که وقتی در آغوشش گرفتم بی ریا بود..... بهاره عزیزم امیدوارم همیشه سبز و سرزنده بمانی و هم چنان متن هایی بنویسی که بتواند قلب مردم را به حرکت درآورد.... در ضمن نامه ی فرهاد را هم خواندم اما باز هم قانع نشدم او میتوانست تلاش کند حد اقل تمام سعیش را میکرد تا زندگی اش را تغییر دهد اما او رفت و شاید هم رفتنش هم منطقی بود اما کدام منطق است که برای دل های شکسته جایی داشته باشد..... دوشنبه شب هم به تماشای خدای کشتار مینشینم و امیدوارم شاهد شاهکار دیگری باشم. دوست دار شما پانیذ

   + بهاره رهنما - ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱٥