باز خواب دیده ام ، باز گنگ شده ام

أرزو رفیق و یار قدیمی و بسیار مؤثری در زندگیم بود که سال ها پیش از دیت دادمش ، طی یک أنفاق راه ما از هم جدا شد اون به سمت دنیای دیگه ای رفت و من ماندم در همین دنیا ، حدود نه سال از روز هایی که میشناختمش و شش سال از وقتی از دست دادمش میگذرد، سال ها و روزهای سخت و تلخ بالاخره تمام شدندو منی که سال ها تقریبا هرشب خوابش رامیدیدم حالا مدت هاست که متاسفانه حتی شاید در هرماه یکبار یا دو بار بیشتر یادش نکنم و به خدا رحمت و لبخندی از این یاد لحظه ای گذار قناعت کنم ، مثلا وقتی میروم کافه سویت که کافه محبوب أرزو بود یا ابنبات دارچینی میخرم یا شیشه های عطر های خالی و دمپایی های نرم هدیه سالیان رفاقت کان را میبینم ولی واقعا کم شده حضورش انگار حضور ادمی از یک قرن پیش با دریا دریا فاصله است بعد از أرزو نمیتوانم بگویم ادم مهمی و دوست خوبی در زندگیم پا نگذاشته، حد اقل تجربه صمییت و دوستی خیلی لطیف با دو نفر دیگر را داشته ام ، ربطی هم به مقابسه ندارد دوستی ما جنس غریبی داشت بی شک اگر او هم بود هرگز نمیتوانست چنین قیاسی بکند ولی عجیب است که درست وقتی فکر میکنم فاصله چقدر موثر است و خاک چقدر سرد میکند و چقدر کم یادش میکنم و در ارتباط های جدیدم چقدر عشق و مهر میگیرم ى خوشحالم ، یک هو ناعافل از پس ماه ها به خوابم می اید و یادم می اندازد که هنوز هم جای پایش چقدر در روان و قلبم باقی است ، دیشب امد با همان ماشین نقره ای قدیمی ، با همان عطر همیشگی نمیدانم من برای اجرای تیانر به دنیای او رفته بودم یا او امده بود ، هرچه بود اجرا داشتم و اظطراب فراموشی دیالوگ ها، امد رنگ زده بود، حوالی کوچه پس کوچه های حافظ قراری گذاشتیم توی خواب فکر میکردم خواب میبینم رسیدم با دوستی بودم ماشینش را رد کردم دوستم گفت ارزو بود ببین پیاده شده وسط خیابان چشمها و نکاهش به تونگاه ارزو بود، سراسیمه پیاده میشوم وسط کوچه دستهایش را گشىوده اشک هایم تارش کرده ، بعد بوی اغوش ، بوسه مهربانی ، ارزو خواهش میکند از دنیایی که امده سوال نکنم می پرسم میمانی؟ به عادت فدیم انکشت طریف و کشیده اش را روی لب هایم میگذارد و می گوید : هیس ، فقط باید فامیلی ات را عوض کنی تا همه فکر کنند خواهر منی ؟ نمیفهمم چرا باید برای دیدن من اینهمه پنهانکاری کند ، اما میترسم برود میگویم باشد فعلا برویم تهران گردی و بعد باز بغلم میکند و ...پریدم هرچه کردم بخوابم تا باقی سوال هایم را بپرسم خوابم نبرد، خواب هایی هست که مثل یک سیلی محکم ادم را پرت میکند و به ما میفهماند که انقدر ها هم که فکر میکنیم عاقل ى فوی نیستیم خًواب هایی که نا خوداگاه ما را که در جریان روز سعی در پس زدنش داریم به ما یاداوری میکند ، خوای هایی که من از انها میترسم و مثل الان صبح که چشم از این خواب ها میگشایم کتک خورده و له و کوفته می چسبم به تخت و مثل الان سریع و بی وقفه می نویسمشان ، خوابهایی که باید فراموش کرد ، و فقط ارزوی رهایی و خوشی برای ارزو کرد در هر دنیا و عالمی که حالا سیر میکند ،فقط همین ،به قول نغمه نمایش چشم ها: باز دیشب خوابت را دیده ام می ترسم از تخت بلند شوم طرح أندام تو بر ملافه ها افتاده باشد میترسم دهان باز کنم بوی دهان تو را بدهم میترسم باز دیشب خوابت را دیده ام باز میترسم باز گنگ شده ام ،

   + بهاره رهنما - ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱۸