یک حرف یک نگاه/ روزنامه شرق/ 18 اردیبهشت 92

بیماری نوستالژی را درمان کنیم
بهاره رهنما
یک‌حرف،کشو‌ها را خودت خالی کن! : اغلب ما آدم‌ها چه اصراری داریم در نگه‌داشتن ته قبض‌های سینما و تئاتر، کاغذ بستنی، کلید خانه ده‌سال پیشمان، یک پیراهن مندرس که سال‌هاست نمی‌پوشیم، لنگه دمپایی نوجوانی‌مان، شیشه‌های خالی عطر و... همه ما وقتی دور از جان شما، روزی بمیریم و بیایند دوست و فامیل اثاثیه‌مان را جمع کنند، بی‌شک تعداد زیادی از اشیای بلااستفاده از ما به جای می‌ماند که برای بازماندگان جای سوال است که چرا فلانی اینها را نگه داشته؟ شاید پشت هرکدام از این اشیا داستان عجیبی نهفته باشد که برای همیشه با فوت صاحبشان به عدم سپرده شود. پدربزرگ یکی از دوستانم که فوت کرده بود بارها بود وقتی دایی‌هایش که هیچ‌کدام سیگاری نبودند سر خاک ایشان می‌رفتند گل سرخی با چند ته سیگار بهمن پیدا می‌کردند که هرگز نفهمیدند کار کی بوده. راز‌ها و داستان‌های ما، گاه سال‌ها بعد از مرگمان رو می‌شود و گاه با مرگمان به عدم سپرده می‌شود و شاید بهتر که با مرور زمان مثل خود ما فراموش می‌شود و به خاک بازمی‌گردد، اما اشیا سخت‌جان‌تر از آنند که به‌زودی عمر یک انسان از بین بروند، اشیا در مرور زمان حتی گاه جاودانه می‌شوند و این حتی ترسناک است، شاید به همین دلیل، مدت‌هاست با نگه‌داشتن اشیایی که بار خاطراتی را همراه دارند مخالفم، سنگ‌ها و صدف‌هایی که از ساحل‌های مختلف جمع کرده‌ام را بارها وسوسه شده‌ام که دور بریزم، دیروز کلید‌های خانه قدیمی و کلی ته بلیت سینما و تئاتر را دور ریختم، شیشه‌های عطر خالی را با قصه‌هایشان و نخ‌هایی که مادر برای زیباشدنشان به دورشان قلاب‌بافی کرده از نظر دور می‌کنم تا شاید بار بعدی که به کمدها و کشوها سر می‌زنم آنها را هم دور بریزم، رفتن به سر کاغذها و نوشته‌ها اما اعصاب و وقت کافی می‌خواهد که فعلا دارم بهش فقط فکر می‌کنم، کوه کاغذ‌ها و مدارک و کارت‌هایی که فکر می‌کنیم روزی به دردمان می‌خورد و اغلب هم هیچ نمی‌خورد می‌تواند ما را در خود مدفون کند، اما شجاعتم در کندن از این حس بی‌خود دلبستگی به اشیا کاملا محدود است، کفش‌های بچگی دخترکم و شیشه شیر‌هایش را نمی‌توانم دور بریزم، با نگه‌داشتن این اشیا مخالفم، چون شک ندارم هرگز سراغشان نمی‌رویم مگر در یک حال بد روحی و به حالت خودآزاری که بهتر که نباشند تا کمتر آزار ببینیم. این حس در عکس‌ها و آلبوم‌های قدیمی هم برایم وجود دارد: عکس‌های قدیمی‌ام رقبایم شده‌اند، تصویر زنی که روزی دوستش داشتی... به هر حال تجربه خوب و عجیبی است گاهی فکر کنیم، مرده‌ایم و یک‌بار فقط برگشته‌ایم و داریم لابه‌لای کمدها و کشو‌های شخصی‌مان، خودمان اشیا را غربال می‌کنیم و دور می‌ریزیم، مرور خاطرات این اشیا هم یک‌بار به شرط کندن از بار کهنه ماندنشان، مرور بی‌حاصلی که نیست هیچ، شاید ما را با زوایایی از وجودمان آشتی هم دهد، شجاع باشیم و تا زنده هستیم این‌بار را سبک کنیم. 
یک نگاه، جفرافیای تئاتری تهران: از معرفی یک تئاتر خاص فعلا مرخصی گرفته‌ام، هفته‌های بعدی هم سراغ کتاب می‌روم ولی خواهشا شما خودتان برنامه تئاتر‌ها را نگاه کنید و انتخاب کنید و بروید، حالا که انتخاب با خود شماست می‌خواهم به گسترده شدن سالن‌های نمایش اشاره‌کنم که اتفاق بسیار فرخنده‌ای ست و یکی از بهترین اتفاق‌هایی که برای یک سرزمین می‌افتد شاید این باشد که روزی، تئاتر دیدن جزو عادات زندگی مردمش شود، روزی که بی‌شک تعامل و همدلی جای خشونت جاری و ساری در این روز‌ها را خواهد گرفت، خدا را شکر کم‌کم دارد به تعداد سالن‌های نمایش در شهر ما اضافه می‌شود و تئاتر دیدن مختص رفتن به مرکز شهر و ایرانشهر و سالن حافظ نیست، تماشاخانه پارین واقع در زعفرانیه، مجموعه اکو در اقدسیه، فرهنگسرای ارسباران در جلفا، فرهنگسرای شفق (یوسف‌آباد)، فرهنگسرای نیاوران و بسیاری از فرهنگسرا‌ها این روزها با تئاتر‌های به روز و خوب منتظر قدوم شماست، پس چون معتقدم که دیدن یک نمایش خودش روز آدم را تغییر شکل می‌دهد این هفته، بی‌هیچ اشاره‌ای به نمایشی خاص، فقط به مکان‌های جدیدتر و کمتر دیده شده تیاتر اشاره کردم. 

   + بهاره رهنما - ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱۸