یادداشت روزنامه شرق/ 29 خرداد 92


یک حرف، یک نگاه
وطن یعنی مادر
بهاره رهنما
یک حرف، روز حماسه: ناامیدی و امید، این تنها چیزی است که مرز بین مرگ و زندگی انسان خاکی را رقم می‌زند، چه بسیار بیماری‌هایی لاعلاج که با امید سال‌ها شخص را زنده نگه داشته و گاه یک سرماخوردگی ساده که آدم ناامیدی را از پای درآورده. حماسه جمعه، حماسه جوانان رای‌اولی بود، آنها که هنوز هم برای داشتن ایرانی آباد و سربلند امید دارند و گوشه‌گوشه دلشان پر از جوانه است، وگرنه اگر بخواهیم تعداد آرای خاموش ناامید اما چشم‌انتظار و سمپات با جریان اصلاحات را در نظر بگیریم آن‌گاه شاید اعداد و ارقام زیادی عجیب به نظر برسند، میانسال‌ها و مسن‌تر‌هایی که هرچه زنگ زدیم و به دیدارشان رفتیم و التماس کردیم باز هم عملا جزو آرای خاموش ماندند.
جمعه وقتی آماده شدم و این‌بار با شال بنفشم به کوچه زدم تا رای بدهم، اعتراف می‌کنم که من هم کمی ناامید بودم اما شور جوانان هم‌سن و سال دخترم بود که توان و انرژی‌ام را یکدفعه بالا برد.
به پدر و مادرم و آدم‌هایی از این نسل زنگ زدم و گفتم تو رو به جان نوه‌هایتان از خانه در بیایید و رای بدهید مگر اعتقاد ندارید که اتفاقی نمی‌افتد؟ برای آخرین‌بار به خاطر بچه‌های ایران، به خاطر امید هنوز به‌وقوع معجزه، به خاطر ایمان هنوز به پاکی و راستی، تعدادی که موفق به متقاعدکردنشان می‌شوم اندکند، به حوزه رای می‌روم.
جوانی راجع به شوراها از من می‌پرسد راهنمایی‌اش می‌کنم. یکی از اعضای حوزه که پشت میز نشسته با پوزخند می‌گوید: «شما انگار اصولا دست از تبلیغ برنمی‌دارید؟» عصبی می‌شوم و توضیح می‌دهم: «بله چون فکر می‌کنم حقم است.» این‌بار نیشخند می‌زند. از او رد می‌شوم، دستم
دو بار جوهری می‌شود؛ برای ریاست‌جمهوری و شورای شهر. باز این اشک رسوا در لحظه سیلاب می‌شود.
خانمی که آخرین نفر پشت میز است بدون سوال احساساتم را درک می‌کند و می‌گوید انشاءالله که خیره خانم رهنما. تشکر می‌کنم می‌روم پشت نیمکت‌های مدرسه حوزه رای می‌نشینم. اشک میز و برگه‌ها را خیس می‌کند، دارم از خجالت می‌میرم. همه نگاهم می‌کنند.
جوان‌های دهه هفتادی می‌خواهند فهرست شورای شهرشان را از روی برگه ائتلاف اصلاح‌طلبان بنویسند. بهشان نگاه می‌کنم. افتخار می‌کنم و کد‌ها را برایشان می‌خوانم و غرق اشک، لبخند می‌زنم. جلوی در حوزه با همه‌شان عکس می‌گیرم و افتخار می‌کنم که یک دهه‌هفتادی پرشور و جسور در خانه دارم که غصه می‌خورد که چرا هنوز یک سال زود است برای رای‌دادنش به‌خاطر ایران. موقع خداحافظی در امضای یادگاری برای دخترک جوانی می‌نویسم: چو ایران نباشد، تن من مباد.
انتخابات ٩٢ تهران...
یک نگاه، شب پیروزی: پریا وقتی بچه بود اصطلاحات بامزه‌ای داشت. مثلا می‌گفت این غذا نه گرمه، نمی‌گفت سرده یا مثلا می‌گفت: این لباس نه خوبه، نمی‌گفت بده. حالا منم با نگاه پاک کودکانه از شما نه‌دوستان می‌پرسم دیدید شادی مردم ایران را؟ مردم قانع و خوبی که فقط اندکی آرامش می‌خواهند.
این مردم به امید آرامش بیشتر ریختند به کوچه‌ها و شادی کردند. اسمش را هرچه می‌خواهید بگذارید. این حماسه 20 میلیونی را پای جناح خاصی هم نگذارید.
با کلمات که بازی نمی‌کنیم! این پیروزی را دست‌کم نگیریم. لااقل یادمان می‌دهد جوان ایرانی چه می‌خواهد و امیدوارم رییس‌جمهور منتخب هم ببیند که این جوان، چگونه با خلوص و با اشک شوق مسیر راه رییس‌جمهور محبوبش را تازه می‌کند. با پریا راه می‌افتم و...
آن شب با دخترکم تا چهار صبح در خیابان‌ها بودیم. دلم می‌خواست تا آخر عمر این صحنه‌ها را فراموش نکند. تمام طول شب ترانه «روزبه بمانی» را گوش می‌دهیم.
از مردم گردو و گوجه‌سبز می‌گیریم و به مردم شکلات‌های تئاتر را می‌دهیم.
من اشک می‌ریزم و پریا از رمانتیک‌بودنم خنده‌اش گرفته. «روزبه بمانی» با صدای بلند دارد می‌خواند: ایران غرش شیران، ایران مام دلیران، ایران همیشه جاویدان...
و من با اشک از دخترکم قول می‌گیرم هرگز فراموش نکند: وطن یعنی مادر...


http://sharghdaily.ir/?News_Id=13168

   + بهاره رهنما - ۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢٩