عموی کودکی من

امشب عموی کوچکم یا شاید بگویم کوچکترین عمویم به دیدن نمایشم أمده بود بعد از پایان نمایش دو بار بغلم کرد و محکم تشویقم کرد و شانه و پیشانی ام را بوسید ، فراموش کردم زنی هستم در أستانه چهل سالگی ، گونه هایم گل انداخت و شدم همان دخترک جوانی که از عموی مؤمن جوانش کلی حساب میبرد و البته از ته دل همیشه دوستش داشت ، کودکی چه عطر فراموش نشد نی دارد ، عطر اغوش عمو از همان عطر های کودکی بود ، شب عجیبی بود باید کی نوشتمش...چشمها سه شب دیگر اجرا میرود و بعد دوباره منتظر تولدش شاید در شهر یا کشور دیگری میماند ، عاشقانه چشمها در هر شب إجرایش برای من معجزه داشته و خواهد داشت ...

   + بهاره رهنما - ۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۸