یک حرف یک نگاه ١۶تیر/شرق

یک حرف برای همه والدینی که فرزندی در سن بلوغ دارند: روزهای سختی را میگذرانی ، منهم، روزگار است دیگر حالا چرخیده و چرخیده تا ما حال آنروزهای پدر مادر هایمان را بهتر بفهمیم اگرچه فکر میکنم حال آنها از حال این روزهای ما بهتر بود ، نوجوانی دهه پنجاهی ها که همه اش زیر موشک و فشار جنگ و جنس کوپنی و دفترچه بسیج و ارزوی خوردن یک موز درسته گذشت ، خیلی هم بد نبود من که کمان میکنم هیچ نسلی از ایرانی ها مثل ما چنین روزهای عجیبی را تجربه نکرد، هیچ هم دوست نداشتم جای دخترکم بودم و نوجوانی میکردم در عصر ایپاد و بیتس و ایفون و جاستین بیبرز باشم، در اناقش را که باز میکنم تازه وقتی با دوستانش هست میبینم سه دختر باریک رنگ پریده که همه شان تازه توهم چاقی دارند با گوشی های گنده بر روی گوششان دارند توی ایفون یا ایپاد شان می چرخند، با هم در طول یک روز جمعا ده کلمه هم حرف نمیزنند نمیفهمم مفهوم رفاقت را پس چه طور تفسیر میکنند ، بعد یادم می افتد که منهم زمانی که دوران پانک و لباس های عجیب پوشیدن بود با لنکه به لنگه پوشیدن کفش هایم باعث میشدم مادرم به عقلم شک کند که متاسفانه هنوز هم بر طرف نشده ، پس خودم را با یاداوری روزهای نوجوانی خودم آرام میکنم و سعی میکنم به عقل دخترکم و دوستانش شک نکنم، اما وقتی بعد دو روز که مرا ندیده می بوسمش و روی هوا صورتش را به من می چسباند که مبادا کرم مخصوص جوش هایش پاک نشود، وقتی برای هر مهمانی باید کلی خواهش کنم تا من بروم بالا و مادر پدر دوستش را ببینیم تا خیالم جمع شود که تنها نیستند و او از این کارم خجالت میکشد ، وقتی میبینم رسما بودن با دوستانش از همه چیز بیشتر دوست دارد آن وقت چیزی ندارم که ارامم کند، چون نسل من نسل با محبت تری بود نوعی بی اعتنایی و بی اعتمادی به وطن به احساسات به عشق حتی در این دهه هفتادی ها هست که نکرانم میکند ، به من میگوید تو که نکد اشتی من از این کشور برم اما من بچه ام وو اینجا به دنیا نمیارم ، میخندم و میگم فکر کردی نوه منه باید ایرونی باشه میخنده و میگه ؛ نه دیگه اختیار اون دست شما نیست .تازه این که من در خانه دارم از بهترین های این سن است تقریبا حرف گوش کن و رام است اما خوب می دانم که من برایش هیچ بهاره رهنمای محبوبی نیستم برایش فقط یک مامانم به قول خودش کمی عجیب تر از بقیه مامان ها ولی به گمانم با همان اندازه تفاوت سلیقه و عقاید ، برای تابستلن دنبال شغلی میگشت ، گفنم تو را به جان اجدادت بیا کتاب بخوان و بابتش پول بگیر ،می ترسم از روزهای بی کتاب این بچه ها... روزهای بلوغ بچه ها روزهای گذر ما هم هست خدا به همه مان صبر بدهد،انها بالغ میشوند و به ما یاد میدهند که باید با خیلی چیز ها کنار بیاییم و این به کمانم بعنی :میانسالی یک نگاه : ریما رامین فر به کارکردانی شیوا مقصودی و با متنی از نغمه ثمینی این روزها کار خوبی روی صحنه دارد ساعت ٧ سالن سایه روزهای اخرش هست و کار تک نفره جذاب و پر مخاطبی است دیدنش را از دست ندهید.

   + بهاره رهنما - ۳:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٢۱