در حاشیه اجرای چشم ها: قهرمان و بچه هایش

و برای اجرای چهار باره چشمها وسط مرداد داغ تهرون باز هم چند ثانیه ای بارون زد به اینکه پای به جاده زدن باشم شک دارم دیگر ولی به زن باران بودنم نه، نغمه نمایش من هم زنی از جنس باران است که حتی أسمان دبی و شیراز هم پا به پای اشک های عاشقانه او در اولین روز اجرا چند لحظه ای بارانی شد ، این روزها در فاصله های پشت صحنه نمایش چشمها نغمه دوست جدیدی پیدا کرده در باغ موزه هنر ایرانی پشت صحنه نمایش ما گربه ای به نام قهرمان با بچه هایش زندگی میکند ، روز اول به من کفتند :نمیترسی اگر وسط اجرا یهو آمد توی صحنه؟ گفتم نه سعی میکنیم همزیستی مسالمت امیزی پیدا کنیم و همین طور هم شد در این دوروز آرام و ساکت با دو بچه ملوسش کنار نیمکت تعویض لباس من جا خوش کرده ، وقتی غرق اشک در فاصله روزهای زندگی نغمه در نور کم پشت صحنه به انجا میروم ، نگاهم میکند و حس خیلی خوبی به من میدهد آنگار او هم مبهوت روزهای عاشقی بی انتهای نغمه نمایش من شده ، نگاهش باز به یادم می أورد که حیوان فحش نیست ، که حیوان چقدر قابل اطمینان تر و گاه فهیم تر از این موجود دو پای مغرور یعنی أنسان است!از فردا میخواهم برای قهرمان و بچه هایش غذا ببرم ، همیشه در تاریکی ها و سکوت های پشت صحنه های نمایش معجزه های کوچک و بزرگی نهفته است اما حالا میبینم که حضور قهرمان و بچه هایش یکی از بهترین این معجزه هاست ، شک ندارم جدا از محیط زیبا و فرهنگسرای خاطره انگیز باغ موزه ، دلم برای قهرمان و بچه هایش تنگ میشود .

   + بهاره رهنما - ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢۱