دفتر یادداشت گذشته

این یک یادداشت کاملا شخصی و مختص فضای وبلاگ نویسنده است و هرگونه، اشاره ، گرته برداری یا نقل از این مطلب پیگرد قانونی دارد دارم دنبال جزؤه های دانشکده حقوق میگردم که لإبه لأی اونا یک دفترچه تقویم مانند مربوط به سال ٨٣رو پیدا میکنم ، طبق معمول من :یادداشت بعضی چیزها، الهلم های داستان ، غرغر و گاهی شکر گذاری را در بین سطور پیدا میکنم ، نوشتن چیزها به این صورت سال هاست که عادت من است نوعی حرف زدن با خود یا با خدا نمی دانم فقط هرچه جلوتر میروم أمانم بریده تر میشود ، هجوم اتفاقات و خاطرات خوب و بد حتی با دست نوشته های کوچکی که از دستور اشپزی دارم تا شعر های احمقانه بامزه ای که أرزو ( دوست متوفی ام) برایم نوشته تبدیل به بغض عجیبی شده که همین الان هم همچنان دارد گلوی مرا میفشرد البته با مقادیر متنابهی اشک ، أرزو با حس طنز عجیبش برایم نوشته : یه دوستی دارم شاه نداره از قشنکی تاه نداره /میزنم زمین هوا میره/ توی سفارتا میره /من این دوست رو نداشتم /تو تک داستان نوشتم /شادی به من عیدی داد /یه دوست قلقلی داد ...,یا سر کلاس روی یک کاغد که گذاشتم وسط دفترچه نوشته : خدایا دوست من یک قلمبه پر زرق و برقه/ با یک تن سنگ و مهره که اویزونشه/ و یک عالم پودر روی صورتش؛))) یاد شفافیت متانت و سادگی اش می افتم بعد مدت ها دوباره حس دلتنگی عجیب و داغی قلبم رو پر میکنه از این حس تعجب میکنم اما قویتر از اونیه که به من مجال فکر کردن بده، همین طور که دارم به این فکر میکنم که چرا اینها رو نگه داشتم ته دفترم به جمله ای از مارکز بر میخورم که نوشتم: مارکز میگه ادم با همه روزهای عمرش زندگی نمیکنه، ادم با خاطرات بعضی روزای عمرش زندگی میکنه ...به قول سعدی: أوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت، باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود...

   + بهاره رهنما - ۸:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٤