یادداشت امیرپوریا درباره نمایش «بادی که تو را خشک کرد مرا برد»

بادی که تو را خشک کرد، مرا برد: تغییر متن به قصد وفاداری
 
امیر پوریا

این ستون هفتگی که به نمایش‌های اجراشده در کشور و رویدادهای مهم تئاتر روز می‌پردازد، به هیچ‌وجه داعیه و قصد «نقد» و تحلیل تفصیلی ندارد و بیشتر می‌کوشد در حد معرفی و یادآوری، به اشاره‌هایی چند بسنده کند.

به طور کلی کمتر پیش می‌آید که در تئاتر، اقتباسی از متن‌های ادبیات داستانی اتفاق بیفتد. نمونه‌ها چه در فضای تئاتر ایران و چه در غرب، معمولا کم‌شمارند و دلیلش هم روشن و ساده است: آنقدر نمایشنامه آماده و محکم و جذاب برای اجرا وجود دارد که به ندرت کسی به سراغ دراماتیزه کردن داستان‌ها می‌رود و ریسک این تبدیل از یک مدیوم ادبی به مدیوم نمایشی را می‌پذیرد. اما به شکلی منحصر به فرد، این اتفاق درباره چند داستان کوتاه بهاره رهنما در دو، سه سال اخیر روی داده و من معتقدم دلیل عمده این اتفاق، توانایی غریب خود او در ایفای نقش شخصیت‌های مرکزی این داستان‌هاست که به‌شدت پاکباخته و در حال رنج درونی و بیرونی‌اند و او این رنج را طوری بر خود هموار و از روی صحنه به تماشاگر منتقلش می‌کند که حتی حال و روز راکد عاشقان ترک شده تنهای داستان‌هایش به نظر دراماتیک می‌رسند. منحصر به فردتر اینکه یکی از داستان‌هایش یعنی «چشم ها» در همین چند ماه اخیر دو بار به دو شکل مختلف دراماتورژی شد و با بازی خودش روی صحنه رفت: یک بار در اجرایی با عنوان «چشم‌هایی که مال توست» به کارگردانی نسیم ادبی و به تازگی هم در نمایش «بادی که تو را خشک کرد، مرا برد» نوشته و کار علی نرگس نژاد که در عین حفظ و امتداد فضای حسرت‌خوارانه زندگی زنی که شوهرش ترکش کرده و حالا در پاریس همسری فرانسوی دارد، به فضای مالیخولیایی خلاقانه و کابوس وار نوشته‌های خود نرگس‌نژاد مانند «جیره‌بندی پر خروس برای مراسم سوگواری» و «همچون شبنمی چشم بسته و آغوش گشوده» هم به‌شدت نزدیک است. اینکه مرد (پژمان جمشیدی) در اینجا از دل خیال زن (بهاره رهنما) بیرون می‌آید و اینکه دروغ و واقعیت به هم درمی‌آمیزد و اینکه معمای هویت با تصاویر تکان‌دهنده انتهایی بین سگ زن و آلن دلون و مرد، شکلی هولناک از جنس آنکه در «جیره بندی...» نمی‌دانستیم پسر (صابر ابر) خودش است یا برادرش، به خود می‌گیرد و نشان می‌دهد که تغییرات شدید اعمال شده از سوی نرگس‌نژاد در متن رهنما، تا چه حد در خدمت گسترش و افزایش وجه ذهنی داستان و در اصل به منزله وفاداری به روح آن بوده است. می‌ماند رگ‌های حساسیت اهالی یا بهتر بگویم مدعیان تئاتر نسبت به حضور کسی مثل جمشیدی روی سن اجراهای حرفه‌یی که شنیده‌ام بسیار برآمده و قلنبه شده است. خب، ماجرای تازه‌یی نیست و آخرین هم نخواهد بود. چند سال پیش که صحبت از نخستین بازی یکی دو بازیگر مشهور سینما در تئاتر هم پیش آمد، دوستان پا به سن گذاشته (به هر دو معنای «کهولت» و «صحنه») بعد از تعصب نشان دادن‌ها، وقتی دیدند نتیجه کار دوستان

تازه وارد متاسفانه قابل دفاع است، به این اظهارنظر مرتبط با حرمت پیشکسوت بسنده کردند که «نمی‌گوییم ایشان (در آن بحث، مهناز افشار) کار تئاتر نکنند؛ می‌گوییم پیش از تئاتر کار کردن باید دست‌کم یک سلامی به آقای انتظامی کرده باشند». بعدتر، حبیب رضایی در یک برنامه زنده تلویزیونی به شوخی اشاره کرد که اگر این حرمت‌های ظاهری بخواهد ملاک قرار گیرد، «قاعدتا همسایه آقای انتظامی بسیار شایسته کار تئاتر است؛ چون هر روز در کوچه ایشان را می‌بیند و سلام می‌کند!»حالا هم عرض می‌کنم که اگر سابقه حضور فرهنگی و تئاتر دیدن و کتاب خواندن در میان باشد، جسارتا در یک دهه اخیر به‌طور مشخص پژمان جمشیدی را بیش از بسیاری اهالی تئاتر در سالن‌های نمایش و اجراها و رونمایی کتاب‌ها و گالری‌ها و اکران‌های خصوصی دیده‌ام و مطمئنم آن «سلام»های لازم را چه به خود پیشکسوت‌ها و چه به آموزه‌هایشان گفته است. اگر هم خود کار ملاک است که باز هم متاسفانه حاصل کار او در نقشی تا این حد ذهنی و موقعیتی تا این حد روان پریشانه، دست‌کم استاندارد و پذیرفتنی بود و به ویژه در واکنش‌هایش نسبت به جنون اوج گیرنده زن عاشق و ترحم‌انگیز حتی با حرکات دست و سر یا نگاه‌های بدون کلام که عموما ضعف بازیگران تازه کار و متکی به دیالوگ است، متقاعدکننده به چشم می‌آمد؛ چه برسد به ادای دیالوگ‌ها و صداسازی‌ها که به ویژه در بخش منتهی به عنوان اثر یعنی آن سوت زدن‌هایی که بادشان خودش را خشک می‌کند و زن را می‌برد، درست روی مرز کمدی آبسورد و کابوس- مرزی که مبنای این اثر است- حرکت می‌کرد. به این اعتبار، برای رهنما و نرگس‌نژادشاید این فقط یک برگ دیگر کارنامه‌شان باشد؛ اما برای جمشیدی قطعا یک شروع قابل قبول است. همان طور که برای پریا قاسم‌خانی با انتخاب آوای بریده‌بریده فلوت به عنوان موسیقی متن متناسب با ذهن ناپیوسته و افکار پر از جهش و برش قهرمان نمایش، در نخستین تجربه حرفه‌یی برای موسیقی تئاتر، دستاوردی قابل اعتنا به حساب می‌آید.

منبع: روزنامه اعتماد

   + بهاره رهنما - ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/۱۱