کنکور و چهل سالگی

امروز بعد نزدیک ده سال چیزی شبیه به کنکور دادم ، امتحان کانون مشاوران حقوقی البته پارسال از همین امتحان جا ماندم و خواب ماندم امسال هم دقیقه نود مقنعه دخترکم را به سر کشیدم و خواب الود و رسما گیج و نیمه هشیار خودم را در اژانس انداختم ، مدتهاست دیگر با مداد نمینویسم سیمین دوست وکیلم قرار است مداد و پاک کن و کارت ورود به جلسه را برایم بیاورد دم در سالن امتحان ، عجیب حس میکنم پیرم برای کنکور دادن برای پشت میز نشستن و تست زدن ، میرسم راننده اژانس میگوید مگر از بازیگری راضی نیستید؟ نصفه نیمه جواب میدهم که چرا اما به پروانه وکالتم برای فعالیت های حوزه کودکان نیاز دارم ، البته این سوال را به شکل های بدتری بعضی خانم ها و دخترهای جوان هم می پرسند و انگار بدجور از شرکت من در امتحان جا خورده اند ، دو تا از خانم ها دم در اسانسور برای بالا رفتن دعوا میکنند و از حالا برای إثبات حقشان در حال تمرین هستند ، یکی شان هم یکهویی به من می پرد که نمیفهمم چرا ، حوصله بحث و جدل اصلا ندارم ، انقدر هم أضافه وزن دارم که در نیمکت های معمول امتحان به حال خفگی بیفتم بلند میشوم و ژاکتم را در میاورم ، یادم میاید در همه کنکور های عمرم زمانبندی را از دست داده ام عجله میکنم اما سلام و علیک دو سه ممتحن جلسه وقتم را کمی میگیرد، به سیستم سی درصد هوشمندی تست زنی بیش از خوانده هایم اعتماد دارم و به دعاهای مادرم که انگار تا این پروانه وکالت را نگیرم هیچ کدام از خوانده هایم به دلش نمی چسبد، تا ده و نیم تمام میکنم ، باید تا یازده صبر کنم بلند میشوم کمرم خشک شده ، کمانم خوب امتحان داده ام ، خانم بسیار مسنی که او هم در حال امتحان دادن است به من لبخند میزند ، من هم ، یازده میشود خانم ممتحن ندادم را یادگاری میگیرد و با من عکس میگیرد دست خالی با پول در جیب عقب و مقنعه چروک و کج و عینک بخار گرفته میروم موبایلم را از اطلاعات پس میگیرم ، اس ام اس سیمین امده :شیری یا روباه/ مینویسم :شیر اما خوابم میاد دویست تا تست در چهل سالگی زیاد بود؛). در کوچه نه اژانسی هست نه دربستی یک خانم داوطلب چادری مهربان با لهجه شهرستانی با همسرش من را تا خیابان اصلی میرسانند، موقع پیاده شدن میگویم : امیدوارم به زودی همکار بشیم.

   + بهاره رهنما - ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢