ستون هفتگی شرق

یک حرف، یک نگاه

دیکته اقلیت

بهاره رهنما

یک حرف: دوستی گزیده‌ای از شمس برایم آورده که این روزها کتاب بالینی‌ام شده، قطع و اندازه کتاب طوری است که راحت در هر کیفی جا می‌شود و همه جا می‌برمش. دارم هی می‌خوانم و هی ریتم خوش اشعار شمس در سرم می‌پیچد و این گردش دایره‌وار مرا از همه دنیا جدا می‌کند؛ از همه بی‌مهری‌ها؛ از همه اشتباه‌ها، از همه آدم‌هایی که حیوانات را آزار می‌دهند و به حقوق بچه‌ها بی‌اعتنا هستند، اگرچه فاصله این جداشدن‌ها کوتاه است اما انگار هدیه گرفتن این کتاب این روزها یک زنگ تفریح خوب است برای ذهن ناآرام و نگران این روزهای من و بعد هی فکر می‌کنم خدایا چه نعمتی به شمس دادی و اصلا چه نعمتی است این شعر، این آمدنش در سر و ریزشش بر قلم. انگار شعر و تراوشات قلم شمس آنقدر رویایی و در عین حال آنقدر نزدیک است که رویای محال بچگی همه ما لمس ماه را عملی می‌کند و آنقدر رنگ خیال این اشعار پررنگ است که رنگ همه واقعیت‌ها را هرچند تلخ و سیاه کمرنگ می‌کند و حداقل توانی می‌دهد برای تحمل دوباره همه آنها و بعد فکر می‌کنم حال خود شمس چه حال خوبی بوده و ایمان می‌آورم و زمان‌های چیده‌شده خداوند خدا را شکر می‌کنم که آدمی مثل شمس با این موهبت عجیب در سینه‌اش در عصر حاضر آفریده نشده، در عصر واژگون شدن اتوبوس‌ها از سرعت و از بین رفتن صورت دخترکان از اسید و آتش‌گرفتن زنان در ساختمان‌های غیراستاندارد، نه شمس برای زمان خودش آفریده شد اما تراوشات قلم و قلبش عجیب در این روزگار بدرنگ و تلخ مخدر و در عین حال روانگردان مناسبی است؛ امتحانش کنید.

یک نگاه: پوریا سوری شاعر جوانی است که در مجموعه شعر آخرش با نشر نگاه اتفاقا خوب از پس نشان دادن این صحنه‌های واقعی روزگار ما برآمده است؛ صحنه‌هایی که اتفاقا اینها به زبان شعر باید ماندگار شوند. دفتر جدید شعرش را بخرید. یکی از شعرهایش را با هم بخوانیم: «وطنم دختری است که موهایش را بافته/ من در گره یکی از آن بافه‌ها بدنیا آمدم/ هر روز که با انگشتان کشیده‌اش گره به گره را می‌گشاید/ تار به تار از دست‌هایش بالا می‌روم دست‌هایش را دوست دارم/ کشیدگی انگشتانش/ بوی سه تار می‌دهد/ تار به تار از دست‌هایش بالا می‌روم.»(از کتاب «دیکته اقلیت»)

   + بهاره رهنما - ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱٩