رو نوشت برابر اصل

دوساعت از قرار گذشته اما من هنوز امیدوارم که ترافیک حاصل از بارون باعث دیرکرد تو باشه.نمیدونم ربط تو با بارون چیه اما یک ربطی داری ،اصلا همه ادما با افتاب و خاک و بارون و باد نسبت دارن ،حتی من ادمی رو میشناسم که انقدر عاشق باد بود که برای همه تو همه فضاهای مجازی به نام باد پیغام میگذاشت ، بادختری رو که فقط روزای افتابی رو روزای شانسش می دونست ، مردی رو میشناختم که از بوی خاک شهر ها خلق و خوی مردمش رو پیش بینی میکرد و تو رو که روز اومدنت و روز رفتنت و اغلب روزهایی که در عمرم دیدمت حتی اون سفر نیمه تابستون به کویر با تو بارون بارید و خودت میگفتی که زبونم لال روزی هم که از این دنیا میری بارون میاد، روزی که ایمیل برگشتنت به شیرازرو گرفتم هم بارون می اومد و حالا که بعد پونزده سال شال و کلاه کردم که بیام و بنا به قرار خودت تو این حافظیه همیشه عزیز ببینمت هم دارم بارون میباره ، اونم چه بارونی از اون بارونا که شیراز ما کم به خودش دیده و لابد تو توی این سالها توی فرنگ خیلی ازش دیدی،حالا سه ساعت از قرارت گذشته وهوا سوز عجیبی داره و گاهی دانه های بارون چند دفیقه ای شبیه برف ریزه میشه ، اما من بیشتر گرممه و سعی میکنم به خیلی چیزها فکر نکنم به قبل از روزی که اومدی خداحافظی و گفتی کارای رفتنت درست شده و به بعد روزایی که بعد این دیدار ممکنه اتفاق بیفته فکر نمیکنم خب یک زن در عرض پانزده سال خیلی عوض میشه و یک مرد خیلی کمتر تازه اینایی که از فرنگ میان همه خیلی بهتر میمونن انگار گذر زمان به اونا اونقدر سخت نمیگذره که به ما سعی میکنم اما بعد چهار ساعت چرخ زدن تو حافظیه شک میکنم که امدی و از دور شکسته شدنم را دیده ای و رفته ای شش ساعت بعد  دلم میریزد که نکند امده ای اما قبل جلو امدن ترسیده ای که من ظرفیت یک احوالپرسی ساده دوستانه و بدون ادامه را نداشته باشم و حالا که برگشته ای برای خودت دردسر درست کرده ای ،هفت ساعت بعد فکر میکنم اصلا نویسنده ایمیل تو نبودی و کسی از اطرافیانت که قصه دراز ما را میداند و کم هم نیستند با ایمیل تو سر به سرم گذاشته 
هشت ساعت بعد دارم برای حضرت حافظ فاتحه ای میخوانم و تفالی میزنم که می اید: 
دلم رمیده لولی وشی است شور انگیز 
دروغ وعده و قتال وضع و رنگ امیز 
ده ساعت بعد من و اسمان هردو بد جور میباریم پنجره اناقم را که رو به حافظیه باز میشود میبندم پرده را میکشم و لعنتت میکنم که حضرت حافظ را هم بر من حرام کردی
ده ساعت بعد دارم مجنون میشوم چون تمام باکس ایمیل هایم حتی انها که پاک کرده ام را زیر و رو کرده ام اما اثری از نامه تو نیست و حتی اثری از جواب کوتاه : میایم سه خرداد چهار عصر حافظیه

خودم را می اندازم روی تخت ،صدای باران را میشنوم اما توهم این را دارم که اگر بلند شوم و پرده را کنار بزنم ،همه جا افتابی باشد و حافظیه هم  دیگر سر جایش نباشد.

 

پی نوشت: از این به بعد چهارشنبه ها تو "اعتماد" می نویسم

   + بهاره رهنما - ۸:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱۳