چادر گل دار و زنگ کج و یاد تویی که نیستی

ایستاده ام جلوی درتان و زل زده ام به همان زنگ قدیمی، اما زنگ درتان دیگر کج نیست برش داشته اند و صاف و لوس چسبانده اند سر جایش، که چه بشود؟ نمی دانم؟ حالامشکل کل زندگی شما همین زنگ کج بود که حالاکه صاف شده همه کج و معوجی های دیگر با آن صاف شده و رفته پی کارش؟ اصلااین پیشنهاد مزخرف بعد 30 سال به ذهن کدام تان آمده؟ جای زنگ قدیمی که زشت تر از کجی سابق بر روی دیوار به صاف کنندگانش دهن کجی می کند، آهان حتما کار آن دایی پیر پسر نیمه دیوانه ات بوده که با شما زندگی می کرد: لابد پیرمرد تازه دیده این کجی را و مثل همه تابلوهای تمام خانه ها و مکان هایی که حتی اگر برای بار اول می رفت بلند می شد و به سیاق خودش همه را صاف می کرد سراغ این یکی هم رفته! مهندس قدیمی پیری که بین رسم الخط های صاف خطوط نقشه کشی و تقارن های هندسی آنقدر غرق شده بود که وسواس صافی این خطوط به زندگی اش هم راه پیدا کرده بود، می گفت: «سه بوسه رسم اعراب است» و همیشه در روبوسی ها به دو بوسه اکتفا می کرد این اواخر که سه بوسه مد شده بود اغلب ترجیح می داد که با مردم فقط دست بدهد، اما از قرار، روزی برای تو که خواهرزاده عزیزدردانه اش بودی اعتراف کرده بود که: «این آدم ها که یک طرف صورتم را یکی و یک طرفش را دو بار می بوسند اعصابم را به هم می ریزند، من تا آخر شب فکر می کنم یک طرفم سنگین تر شده و یک طرفم سبک تر مردم این روزها دیگر از تقارن چیزی نمی فهمند، مثل این مهندس های جوان که نقشه های مزخرف را به نام مدرن و با عدم تقارنی که هیچ هم اصولی نیست و صرفا یک تقلید مزخرف است خدا تومن به مشتری های مزخرف تازه به دوران رسیده شان می فروشند.»«مزخرف» واژه مورد علاقه دایی پیرت بود و الان دلم می خواست درست در همین لحظه او در را باز می کرد و من از پی سال ها این بار بی هیچ ترس و لکنتی می گفتم: «پیرمرد آخر این چه کار مزخرفی بود که وسط این همه ناصافی دنیا عدل گیر دادی و آمدی این زنگ را صاف بگذاری سر جایش؟ آن هم حالا؟ بعد 20 سال؟ بعد آن همه خاطره مزخرف و عزیز که من و ما از این زنگ داشتیم؟»دلم می خواد دو تا تک زنگ بزنم و فرار کنم و برم ته کوچه و 20 دقیقه بعد تو با چادر گل آبی نازت به هوای خرید بیای بیرون و... یعنی هنوز آن تک زنگ ها و آن قرار های ته کوچه بن بست یادت هست؟ گاهی هم نمی آمدی پدرت شر می کرد و تو می رفتی بالای پشت بام و سوت دخترانه کوتاهی می کشیدی و می رفتی، یعنی نمی آیم: نمی گذارند بیایم. از روزی که آمده ام جرات نکردم به این بن بست سر بزنم اما امروز بارانی که بارید جراتم را زیاد کرد و یاد تورا زنده تر، راستش ناامیدانه راه افتادم حتی فکر می کردم شاید خانه تان را کوبیده اند اما نه، کوچه وخانه و حتی همان زنگ سر جایش هست، تک و توکی از خانه ها آپارتمان شده اند، در این 20 سال از هیچکس خبر ندارم و مهم تر از همه، از تو: هیچ نمی دانم تو هنوز هم در چادر های رنگی گل گلی ات پشت همین پنجره ها هستی یا نه؟ گیرم که حالاچهل و چند ساله، حالاشاید مادر یا حتی مادربزرگ شدی، فقط می خواهم بدانم هستی یا نه؟ بوی نان که در سرم می پیچد برمی گردم، داییت درست پشت سرم ایستاده با تعجب نگاهم می کند، هیچ عوض نشده: پیرمردها از یک جایی دیگر همیشه پیرمرد می مانند، با حالت اینکه یعنی آدم مزخرف سر ظهر دم خانه ما چه می کنی، می پرسد: «فرمایش؟»
    «عرضی نیست اشتباه آمدم، می روم...»
   

 

منتشر شده در تاریخ 21 / 3 / 93 در روزنامه اعتماد

 

   + بهاره رهنما - ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢۱