مرگ چه بوی غریبی دارد

نخستین باری است که بعد فوت مادربزرگ و پدربزرگم برگشته ام به خانه شان: جایی که هر موقع به ایران برمی گشتم، مامن امن چند روز ماندنم بود. مهم تر اینکه خارج از تهران بود و از همه هیاهوی شهر و آدم ها در امانم نگه می داشت. خیلی آرامبخش بود اما آنقدر هم دور نبود که نتوانم به کارهای گاه گداری توی شهرم برسم. الان سه ساعت است که رسیده ام، اما به محض اینکه کلید انداختم پشیمان شده ام. مرگ چه بوی غریبی دارد و اشیا چقدر زنده و پر معنا می شوند، وقتی آدم هایی که صاحب شان بوده اند نیستند. کتاب پیرمرد و دریای پدربزرگ یک گوشه افتاده. بعد مرگ مادربزرگ دوباره می توانست با خیال راحت هرچه کتاب دوست داشت بخواند البته که این مجال یکی دو سالی بیشتر نبود. سماور روسی برنجی و قلابدوزی های مادربزرگ همه و همه دور و اطرافم را گرفته بودند. بعد مرگ مادربزرگ دوبار بلیت گرفتم که بیایم ایران و پدربزرگ را ببینم اما نشد: هرچه باشد بعد مرگ مادرم و خاله ام آنها یک جوری من را مال خودشان می دانستند اما نشد و آنقدر نشد تا حالاکه آمده ام گوشه رومیزی کاغذی را می بینم که بیرون مانده. برمی دارمش. نامه پدربزرگ است که داشته برای من می نوشته. دلم می گیرد که با رفتن او دیگر کسی در این دنیا نیست که برای من نامه کاغذی بنویسد. طفلی نرسیده حتی نامه را به نیمه برساند: فقط مثل همیشه با این شروع کرده: آقا رامین عزیزتر از جانم سلام... او تنها کسی بود که از بچگی من را آقا رامین صدا می کرد، گلویم درد می گیرد و از خانه می زنم بیرون. ته حیاط پدربزرگ پشت پرچینی که چوب هایش را با هم جمع کردیم و جدا کردیم می ایستم و سیگاری می گیرانم، هیچ وقت جلوی پدربزرگ سیگار نکشیدم و همیشه می آمدم همین ته حیاط. همین جا راحت سیگاری می گیراندم و دوباره برمی گشتم. اما حالاراحت نیستم انگار چشم های آبی همیشه آبی پدربزرگ دارد مرا از پشت سر نگاه می کند.

 

منتشر شده در روزنامه اعتماد

   + بهاره رهنما - ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۱۱