تنهایی، تمام سهم من از یک عشق


    طلاق برای یک زن مثل زخم باز می ماند، فرقی هم نمی کند این زن چقدر قوی باشد یا ضعیف، طلاق برای ما زن ها مثل همان زخم است که به آن عادت کرده و سعی می کنیم دست مان بهش نخورد و خلاصه با این زخم زندگی می کنیم و می میریم اما خب زخم باز را مگر چقدر مدارا می توان کرد؟ وزش هر باد و بارانی سوزشش را تازه می کند، خصوصا اگر آن باد عنصر وجودی تو باشد. خوب بلد است بی موقع بیاید و بهم بریزد و بی موقع برود، بعد 10سال که از جدایی مان می گذرد، تازه سر کله خودت و زنت (معذرت می خواهم همسرت کلمه مودبانه تری است) بله سر و کله خودت و همسرت از آنسوی ابرها و بادها و دریاها پیدا می شود و کلاغان شهر غار و غار صدا می کنند و دوستان تماس می گیرند و خبرش را به من می رسانند! خب حالامدت هاست که از طلاق خود خواسته من می گذرد و نه حقی دارم، نه گلایه یی، فضولی هم حوصله می خواهد که مدت هاست ندارم. کار اداره و رسیدگی به پرونده ها هم آنقدر سنگین شده که خوشبختانه مجالی برای سرزدن به دنیای پرآزار مجازی برایم نمانده اما خب بال پرواز خبرها را نمی شود بست. روزهای بعد شروع باد و توفان را خوب حس می کنم: باز از پس سال ها سرم با هر ماشین پژوی سبز رنگی برمی گردد و از همه کافه ها و سالن های فیلم و نمایش حذرمی کنم که مبادا خدای ناکرده آنجا ببینمت! و باز سی دی کوهن را از جلوی چشمم به قعر داشبورت ماشینم می اندازم تا مبادا وسوسه شوم و گوشش کنم. دعا می کنم تا زودتر 14روز سفرت به ایران تمام شود و زندگی من بازگردد به روال عادی و آرامش قبل بازگشتنت اما روز دهم چیزی در وجودم از صبح می جوشد و غلیان می کند اهمیت نمی دهم ولی بالاخره سر ریز و بر عقلم پیروز می شود. ناگهان انگار بعد سال ها رودربایستی را با خودم کنار گذاشته باشم پنج عصر بی قرار ولی آرام می زنم از در اداره بیرون! جیپ قراضه ام را بعد از مدت ها می اندازم در پیچ و خم های جاده فشم: کوهن را از ته داشبورد خاک خورده ام می کشم بیرون و در ضبط می گذارم. می کوبم روی لبه بالای ضبط تا صدای گرفته اش درآید که: دنس ویت می تو د اند اف لاو می رانم و سعی می کنم فرار کنم از هجوم خاطره این جاده لعنتی که انگار شده یک کامیون بی ترمز و دارد پشتم می آید تا له ام کند و از رویم رد شود. می رانم تا می رسم به ویلای زیبای پدرت که شنیده ام حالاکه آمده یی اینجایی. در سبز و کهنه ویلاباز است و مثل همیشه های این فصل، حیاط و سردر غرق گل های کاغذی بنفش رنگ است و طبق همه پنجشنبه ها هنوز هم مملو از ماشین های میهمانان است ! پیاده شده ام و دارم به در باغ نزدیک می شوم که از پشت توری فلزی روی دیوار ناگهان جو را می بینم حسابی جا می خورم، دقت می کنم خود او است: سگی یک ساله نگهبانی که برای باغ تان آورده بودم هنوز همان جاست انگار 10 سال است منتظرم است همانجوری عین 10سال پیش چمباتمه نشسته حالاالبته سگ 10ساله پیری است که معلوم است کم صداتر شده اما دارد برایم اعلام آشنایی می کند. دستم را به شیوه 10 سال پیش جلو می برم و از لای توری به زور رد می کنم بازی قدیمی مان را می کنم: می زنم دوبار روی دستش، او هم به جواب می زند روی دستم، باورم نمی شود که یادش مانده و این موقع است که آرام و زیر صدای معاشرت و شادی مهمان هایت به هق هق می افتم، خالی که می شوم عینک آفتابی بزرگ و تیره ام را می زنم و می روم. بعد مدت ها از کبابی آقا قیصر یک سیخ جوجه می خرم، فروشنده های جوان را نمی شناسم خودش نیست، خدا می داند شاید هم مرده... برمی گردم و در حالی که هوا دارد تاریک می شود و بوی باربیکیو ایوان ویلایتان بلند شده من هم با جو یک سیخ جوجه را تقسیم می کنم و زیر گل های کاغذی با او شام می خورم

 

منتشر شده در روزنامه اعتماد

   + بهاره رهنما - ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۱۸