شوق پنهان و اشکار در لفافه کلمات ...

دیروز اقای پسیانی نازنینم و گروه نمایش باغ البالو( که این روزها مشغولش هستیم )برام دوباره تولد گرفتن و کیک و سر تمرین دیگرم هم یک دختر سبزه نازنین قشنگ روی قشنگ دل به نام اسما رمضانی که تو گروه کارگردانی اقای بنی اردلان هست برام این هدیه رو اورد توش سه نمایشنامه بود و یک شال بافتنی خیلی گرم و زیبا اینها همه هدیه های خداونده حضور این أدمها و اینکه وسط اینهمه هیاهوی پر درس و تجربه این پاییز تولد چهل سالگی من چهار بار توسط عزیزانم گرفته شد و کلی قلبم پر از عشق شد با هدایای خاصی مثل خواندن زنده روزبه نعمت اللهی و آن صدو چهل گردوی بانویی برای من ناشناس و سفر قونیه که سال ها ارزوش رو داشتم و از همسرم هدیه گرفتم و ...أمیدوارم کسانی که بغض ، کینه و حسد سنگین چندین ساله شون رو نسبت به من و کارو زندگیم پشت نقاب های مختلف مخفی کرده بودند و اشکار یا نهان از این هتاکی ها شوق نشان دادند و با کمال تعجب ما لایک زدند و شنیدم که باز گفتند : حقش بود و دوباره در ایهام و لفافه کلمات ظاهرا ادیبانه و فرهنگی نوشتند از هر دست بدهی از همان دست میگیری ، چشمشان کور و گوششان کر نباشد بر اینهمه مهر و عشقی که من برای تولد چهل سالگی ام از اطرافیانم که هیچ از مردم خوب ایران دریافت کردم و بدانند جز ان هتاکی ها لابد این همه عشق هم از همان دستی که این مهر را به هستی داده ام به من بازگشته چون من هم همیشه میگویم أدمها آب قلبشان را میخورند و بس !پس دعا میکنم تمام کینه و بغض پنهانشان واقعا راه گلویشان را نبندد چون حجمش خیلی بزرگ است و وافعا امیدوارم از همان دست که به من دادند از هستی پس نگیرند که کار برایشان سخت ، سخت میشود ...و تنها خداوند است که داناست بر مکنونات قلب ما...

   + بهاره رهنما - ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۱٢