دیگر نمی شنومت

سپیده که سر زند نخستین روز از روز‌های بی‌تو آغاز می‌شود
چطور ٢٠ سال گذشته و من بر گشته‌ام مشهد نمی‌دانم؟ برای کمی سبکبالی؟ زیارت؟ پس این همه سال چرا نیامدم؟ یا شاید فقط دیدن یک دوست قدیمی و دعوتش در این روزهای دل‌شکستگی بهانه شده که حالا از پس این همه سال از همان دوست چادری قرض کنم و نمی‌دانم چطور خودم را برسانم به حرم، پسرم این نامه را از روبه‌روی حرم برایت می‌نویسم اصلا هم نمی‌دانم که به دستت می‌رسانمش یا نه. یک جایی روبه‌روی گنبد روی سکو‌های جدیدی که ساخته‌اند نشسته‌ام و گاهی هم چشم هایم‌ تر می‌شوند کسی توجه نمی‌کند، سوال هم نمی‌کند این از مزایای این صحن است؛ تازه اینجا شلوغ‌تر از آن سال‌هاست که با هم آمدیم. قشنگ‌تر شده، نظم و ترتیبش هم بیشتر شده، فقط مشکل اینجاست که یک جوری شده که آدم هی ورودی خروجی‌ها را گم می‌کند، اما خب حیاط صحن است و صفای قدم زدنش مثل خیابان نیست خیلی نباید از گم شدن در آن ترسید. یک جورایی گرد است و حول محور بارگاه، راستی کبوترها انگار کمتر شده‌اند. من هنوز هم ازشان می‌ترسم. یادت هست در تایلند با مار‌ها عکس انداختیم! اما خب چنین مامان خل وضعی هستم، از کبوتر نرم و گرم و بی‌آزار می‌ترسم، از مار و سوسمار و موش و عقرب نه ! خلاصه اینکه پسرکم که هنوز و همیشه نه برایم دکتری و نه پروفسور و همان کودکی همان که با هم آمدیم همین جا دو تایی زیارت. راستش وقتی با وجود ویزا و بلیتی که خودم گرفتم دیسک کمرت را بهانه کردی که نه مامان فعلا نیا، حس بدی آمد سراغم. مادری حال غریبی است بچه نگرانت که نشدم، شک کردم که دروغ گفته‌ای، بعد مثل آن‌موقع‌ها که دبیرستان می‌رفتی و می‌شدم خانم مارپل و شماره همه مادر‌های دوست‌هایت را داشتم زنگ زدم به مادر دکتر ژاله از همان بار سفر قبلی شماره‌اش را داشتم خلاصه غیرمستقیم ته تویش را درآوردم و فهمیدم خدا را شکر نه بستری هستی و نه دیسکی عمل کردی، راستش اولش هم گریه کردم هم خنده، نمی‌دانستم باید خوشحال باشم که سالمی یا دلخور که برای نیامدن من به خانه‌ات چنین دروغی گفته‌ای؛ دلم شکست به رویت نیاوردم، تو هم انگار که من بچه‌ام از موبایل هی زنگ زدی بادرد که مثلا بیمارستانی تحمل کردم و دیگر جوابت را ندادم و بار آخر گفتم: می‌روم مشهد سفر، پیش تهمینه که بعد از سال‌ها دعوتم کرده تشویقم کردی که سفر برای روحیه عالی است. راستش حالا تصمیم دارم دیگر به تلفن‌هایت جواب ندهم، از فردا دیگر جواب نمی‌دهم، دروغ‌هایت را تاب ندارم از فردا تا وقتی تحمل کنم، می‌خواهم فرض کنم هرگز کسی را نداشته‌ام تنهای تنهام نه مادر کسی هستم نه فرزندی دارم، قربان غریبی آقا، آدم غربت او را می‌بیند دلش فراخ می‌شود. از فردا دیگر نمی‌شنومت، دیدنت را که سال‌هاست ندارم./ سپیده که بزند نخستین روز از روزهای بی‌تو آغاز می‌شود...
٭‌ شعر اول و آخر نوشته سروده زنده‌یاد منوچهر آتشی است.

 

چاپ شده در روزنامه ی اعتماد 18 بهمن 1393

   + بهاره رهنما - ٤:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٩