توی اردوگاه اسرای ايرانی سه تا جوون از پنجره کوتاه چسبيده به سقف اردوگاه هر شب موقعی که حدس ميزدن ماه توی آسمونه برای هم قلاب ميگرفتن و نوبتی ميرفتن بالا و با ماه حرف ميزدن.

ماه بهشون اين حس رو ميداد که فاصله اونا از ماه دقيقا اندازه فاصله عزيزانشون از ماهه.

وقتی پاهات تو قلاب دوستته و ماهو نگاه ميکنی و با اونی که نميدونی دوباره ميبينيش يا نه حرف ميزنی و احيانا سيگار ی رو که به هزار زحمت از نگهبان عراقی گرفتی ميکشی حال عجيبی داری

حالا سالها گذشته اونا هرکدوم تو يک گوشه دنيا ميتونن ساعتها با خيال راحت ماهو نگاه کنند؛باهاش حرف بزنندو يک عالمه سيگار بکشن

اما ديگه نميچسبه شايد چون پاهاشون تو قلاب دوستشون نيست يا شايد چون ديگه جوون نيستن يا شايدچون ديگه آزادن امااما....................................................................................................

   + بهاره رهنما - ۱:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۳/۱٠