بهاریه عید 94


نیویورک نیویورک نیویورک نیویورک گور پدر نیویورک من امشب کار خودم را میکنم  ، اصلا هم مهم نیست که توی این خراب شده ام با اینهمه ساختمان سر به فلک کشیده و اینهمه برج و بارو و این نظم لعنتی روی اعصاب و این تعداد زیاد  ساعت ،ساعت،ساعت،ساعت،همین جوری اش هم تو این لعنتی همه اش وقت کم میاوری بعد به در و دیوارش مرض نصب ساعت دارند ،من  هم مرض تنفر از ساعت  دارم از همه جورش متنفرم این أواخر که ایران بودم  و مجری های زن تلوزیون  ساعت هایشان را می بستند  روی  آستین ها ی لباس یا مانتو هایشان حالت تهوّع و خفگی توامانی بهم دست میداد که اغلب به فحش های ناجور به آن طفلی ها و پرت کردن کنترل سمت تلوزیون ختم میشد. ساعت کلا انقدر روی مغزم بوده و هست که جزو کابوس های تکرار شونده من این است که بالاخره روزی  یک  ساعت غول اسا از  ارتفاع بالایی که نصب شده می افتد روی سرم وخرد و خمیرم میکندو من زیرش جان میکنم ، خلاصه برای همان ساعت مشخص تکلیفم رامعلوم کردم و خودم را از بلاتکلیفی دراوردم،بله بالاخره دلم را زدم به دریا و وقت گرفتم ، از خودش وقت گرفتم نه از منشی نه بار من از خود دختره أسمش "تس" است و قطعا زیر سی سالش است و هنوز قشنگ و تر و تازه و چند باری میزبانم بوده و نوشیدنی پیشنهادی خوبی هم به من داده و از خوش روزگار ساعت هم نمیبندد،قیمت نوشیدنی و موسیقی را رویهم که حساب کنی بد هم نیست ،اسم کافه اش ویوالدی است و پاتوق موزیسین های تقریبا حرفه ای که اغلب البوم هم دارند ،در "منهتن" است "جونز استریت" ، جای خوب و دنجی است گفتم که همه چیزش سر جمع  و رویهمرفته خوب است  اگر چه از غذا های کنار رو دخانه "ایست اند" موقع  بریک ناهار خبری نیست  ،آن برنج های خوشمزه سرخ شده و مرغ و گوشت در چرخ دستی فروشنده های اغلب مسلمان که من خیلی دوست دارم و ادویه هایش عجیب عطر ادویه های مادر رادارد ،نه، اینجا چیزی به نزدیکی آنها هم برای سیر شدن پیدا نمیشود، اما جای خوبی است .موسیقی هم  در فاصله قبل ورود موزیسین ها انتخابی خود "تس" است بیشتر جاز انتخاب میکند تا از این ماجرای اخر هفته اش خبر شدم ،با خودم گفتم خودش است ، این همان کاری است که باید همه جرأتم را جمع کنم و دقیقا در شب سال نوی خودمان انجامش بدهم با ذوق رفتم تا نوبت گرفتم آنهم از خودش! اخر واقعا دلم میخواست موقع سال تحویل خودمان اینجا یک کار عجیب بکنم ، یک کار متفاوت ، یک کار کمی از روی دلم ،کمی با جرات  راستش دلم سال نوی واقعا نویی میخواست و حوصله رفتن به "واشنگتن "پیش فک و فامیل تک و توک را نداشتم آن جمع های ایرانی مزخرف محدود ترحم برانگیز ،یک مشت نیتیو کاملا بیگانه با هر مفهوم وطنی ای که هی به تو وأت وأت میکنند  و یک مشت زن و مرد مسن بالهجه هایی ترکیبی از امریکایى عالی و تبریزی ، امریکایى عالی و شیرازی ، امریکایى عالی و أصفهانی که برای من عجیب تداعی گر الله های بالای سر قبرشان هستنددر قبرستان های کاتولیک مملو از صلیب ، جمع  روشنفکر و دانشجوی ایرانی نیویورک را هم که کلا مغز و معده ام هیچکدام هضم نکرده و نمیکند، نه امسال حتی حوصله اسکایپ وأینترنت  هم نداشتم  و حوصله هیچ ایرانی بازی دیگر ی را هم ، شاید اصلا دلتنگ فامیل  و آشنایی نبودم ، دلتنگ خودم بودم پس برای خودم برنامه کردم تنهایی و بدون خبر تا دیدم سال تحویل ما همزمان شده با برنامه خاص اخر هفته  "تس" عزمم را جزم کردم تا برای اخر هفته و دقیقا برای تایم سال توی ایرانی شخصا از "تس" وقت بگیرم تا اینجا باشم و کلی هم چانه زدم که موقع در کردن توپ سال نؤدقیقا باید بیفتد وسط تایم استفاده من از آنجا ! أوهم مثل همیشه ریز و نرم و بی قفه خندید و هی گفت :"دونت وری، دونت وری ، دونت وری"...و توضیح هم داد که نوروز را میداند و چند ماهی هم دوست پسر ایرانی داشته ...
من هرگز در عمرم حتی توی وان اب یا در حمام یا دستشویی اواز نخوانده ام ، وسوسه هم نشده ام ، اما جمعه شب های بار رستوران "ویوالدی "عجیب وسوسه ام کرده ، داستان از این قرار است که "تس" مدتی است یک شب در هفته به ادمهای اماتور وقت میدهد تا در حضور جمع با ساز خودشان یا بدون ساز ترانه مورد علاقه خودشان را بخوانند ،همین به همین سادگی و به همین سختی ...و حالا من اینجا هستم "ویوالدی بار ،منهتن جونز استریت "و لیوان های متعدد در شکل ها و اندازه های متفاوت است که  جلوی من پر و خالی میشوند ،ابتدا دختری با گیتار ژاپنی میخواند برای دو ترانه وقت گرفته اخر ترانه دوم گریه میکند،به حال خودش نیست، موهایش سیاه و صاف و بلند است و عینک طبی زده ، مرد ریز نقش به شدت سفیدی بعد او سوءدی می خواند بدون ساز ، زن مسن سنگین وزنی با صدای دورگه میرود پای پیاتو و انصافا حرفه ای چیزی میخواند این یکی امریکایى است و بیشتر تشویق میشود شاید چون جدا از اماتور نبودنش مهم این است که همه میفهممیم چه میخواند :" جولین التماس میکنم  تو از من جوانتری به من رحم کن و اورا از من نگیر"... ، تا بخودم بیایم پشت میکروفن هستم ،" تس" انقدر گرمم کرده و تشویقم کرده که هیچ نترسم به انگلیسی میگویم: "من فرید هستم ایرونی ام و تاحالا حتی توی حموم نخوندم این اولین تجربه خوندنمه که با شماها شریک میشمش در ضمن امشب سال ما ایرونی ها( بدون ترس به ساعت بزرگ روی دیوار نگاه میکنم ) تا سه دقیقه دیگه عِوض میشه"، در میان صدای تشویق و جیغ و سوت به چشمهای ابی "تس" نگاه میکنم  که درست رو به روی من ایستاده ,گرمای خوبی  در رگهایم حرکت میکند چشمهایم رو میبندم و میخوانم: "چشمات چه مهربونه، رنگ آسمونه"...

 

منتشر شده در سایت کافه داستان www.cafedastan.com

   + بهاره رهنما - ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٢٤