دخترک و غول ها

رونوشت برابر اصل 
دخترک و غول ها




مادرم، اما دختری دارم که از من قوی تر است. بی شک از پس نبودن ها و بی عدالتی ها و سختی های عالم و زندگی بهتر از من بر می آید، مستقل تر است و محکم تر و دنیا را استدلالی تر می بیند. در این روزهای پر بهانه فکر کردن به مادری، جز اینکه مثل هر مادری آرزو و دعا می کنم تا از گزند بلایای طبیعی در امان باشد، از چیزی برایش دلهره ندارم و نمی ترسم، دلواپسی های من برای او رنگ و روی دیگری دارد: من از اینکه روزی دخترکم بدون شعر، بدون رویا، بدون آرزو زندگی کند، سخت می ترسم. جهان فردا به گمانم جهان بی شعری است، جهانی است که دو دو تای آن خیلی قطعی و محکم می شود چهار تا و بس. جهانی که برای هر چیزی فرمولی است علمی و مادی، حتی شاید برای عشق. از اینکه پریا عاشق نشود، می ترسم. از اینکه حوصله نگاه کردن به گذشته را نداشته باشد، می ترسم. از اینکه زنی باشد بی خاطره، بی اشک یا بی نیاز از خاطره و اشک می ترسم، ازاینکه حتی روحم ناظر به دختری باشد که از جنس خشونت دنیای اطرافش شده می ترسم. از اینکه نخواهد مادر شود می ترسم، از اینکه من را از یاد ببرد و شعرها و اشک هایم را می ترسم. از اینکه حتی عکسی از رفتگان را قاب نکند تا خانه اش خلوت بماند، می ترسم. از اینکه بخواهد در روابطش حساب کتاب کند می ترسم، از اینکه فرصت دلهره های عاشقانه را از دست بدهد و آنقدر عاقل باشد که هرگز نگوید کاش، می ترسم. بخش مهمی از انسانیت ما همین کاش ها و آ ها و خاطرات و برگشتن به گذشته و قاب عکس های اطراف مان است، من از جهان پر کرگدن و غول و بی انسان و بدون پری ها می ترسم، آخر پریا هیچ سنخیتی با غول ها ندارد.
    روزهایی که مشغول تمرین نمایش باغ آلبالو در نقش رانووسکایا بودم هر روز موقع گفتن این جملات قلبم به شدت متلاطم می شد و حس می کردم این زن خود منم که به مردی که خواهان دختر جوانش هست می گوید: «تو یک غولی، غولی که دیگه نمیتونه انسان باشه و این خیلی وحشتناکه، خیلی، ببینم آیا آنیای من هم باید مثل تو یک غول باشد ؟... حرفی ندارم اگر این طور درد و رنجی را متحمل نمی شود حرفی ندارم». اما من دارم، من همین جا می نویسم که تقدیم اول کتاب «مالیخولیای محبوب من» را باید اصلاح بکنم، نوشته بودم: «برای پریا و دخترکان سرزمینم که نمی دانم دعا بکنم روزی عاشق بشوند یا نشوند؟» باید در چاپ جدید بنویسم: «برای پریا و دخترکان سرزمینم که آرزو می کنم عاشق بشوند تا با همه رنجش تجربه انسان بودن را از دست ندهند و غول نشوند، کرگدن نشوند، اما عاشق شوند و انسان بمانند، این تحمل رنج از جنس عاشقی تنها راه کرگدن نشدن و انسان ماندن است».

 

روزنامه اعتماد 22 / 01 .94

   + بهاره رهنما - ۸:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢۳