غارهای تاریک، قهوه خانه های روشن

من اشک و لبخند هیچ زنی را باور ندارم / و عشق و مرگ هیچ شاعری را / شاعران در مجاز عشق می بازند / و در مجاز می میرند / عشق در گستره بی مرز جغرافیای یک شاعر / چه واژه کوچکی است / و مرگ بر گستره جاودانه تاریخ / یک شاعر / چه واژه بی اعتباری است / سلام شوالیه !
     نخستین باری که از نزدیک دیدمش چیزی نزدیک به ١٠ سال پیش بود، مصاحبه هایی داشتم برای ضمیمه همین روزنامه با مشاهیر جهان شعر و ادبیات. آدرس گرفتم و رفتم به همان کوچه سرو و همان خانه معروفی که می گفتند پاتوق دلتنگی های غزاله علیزاده هم بوده و جای گفت وگوی خیلی از اهالی ادب و شعر و چایی هایش معروف بود و درخت حیاطش و آقای اخوتی که همه قرار و مدار ها را تنظیم می کرد و...
     شنیده بودم که شوالیه شعر از نزدیک خیلی جاذبه و تاثیر دارد و سوال هایم را نوشته بودم که یادم نرود، جاذبه و کاریزما بیش از حد تصورم بود هول شده بودم و به سیاق اینجور وقت هایم هی می خندیدم، این خنده ها ماند و آن مصاحبه انجام و همان سال ها چاپ شد و بعد ها هرموقع شوالیه مرا می دید، می گفت: دختر لبخند فیروزه ای چطوری؟
     و من باز بی اختیار به یاد خنده های بی اختیار آن نخستین دیدار می خندیدم و ذوق می کردم از این تعبیر شاعرانه شوالیه از خندیدنم.
     بعد ها که مریضی آمده بود سراغش و یک بار بر آن غلبه کرد شوالیه را دیدم، گفتم شکر که بالاخره زورتان به بیماری رسید، زندگی درست وسط چشم های تان برگشته! گفتند: مطمئن نیستم. گفتم: چرا معلوم است چون نور رنگی چشم های تان چشم را می زند باز هم و... خندیدیم، باز تصویر دیگری یادم هست یک مراسم ادبی بود در شهرک سینمایی خانم بهبهانی هم شعر خواندند، سروش قهرمان لو هم بود موسیقی می نواخت و می خواند، شوالیه از بازار قدیم تهران و کودکی و حس گشتن با مادر در کوچه های طهران قدیم برای مان گفت، حتی قرار شد یک روز برویم و طهران قدیم گردی کنیم که نشد و نکردیم هرگز... بعد ها چند تصویر جسته گریخته دیگر تا... همین ماه پیش تماس گرفتم تا برای صدای راوی تهران روی نمایش مان خدمت شان برویم، صدای شان خسته بود، گفتند: دختر جان بیماری ام برگشته و سخت برگشته مگر نمی دانی؟ گفتم: باز هم غلبه می کنید، شوالیه مکث کرد، طولانی مکث کرد و بعد گفت: موضوع نمایشت چیه؟
     گفتم: عشق، انتظار، زن قرمزپوش میدان فردوسی، شما براش شعر گفتید.
     گفتند: بله، (باز مکث کردند) خیلی خب «لبخند آبی» خواستی بیای دیدنم زودتر بیا من خسته ام باید برم.
     و... نرفتم، نشد، اما یادم هست بعد پایان مکالمه رفتم توی حیاط مکتب تهران اشک هایم سرریز شد، کارگردان کار پرسید: قبول نکردند؟
     گفتم: نمی توانند. (طولانی مکث کردم) و بعد ادامه دادم: امیدوارم اشتباه کنم اما گمانم بار آخری بود که این صدای زیبا را می شنیدم.
     این روزها دلم می خواهد به همه بگویم اگر شاعری را می شناسید مراقبتش کنید بیشتر مراقبتش کنید به خاطر ایمان خودتان نه به خاطر او که شاعران تنها معجزه های هنوز این زمینند.
     و شاعران، ماندن در غارهای تاریک را به بودن در قهوه خانه های روشن ترجیح می دهند
     برای همین هیچ زنی با هیچ شاعری نمی ماند
     برای همین شاعران تنها راه می روند...
     و ماه عاشقی تهران اردیبهشت ٩۴ ماه وداع با شاعر عاشقانه های تهران محمدعلی سپانلو شد. روحت قرین لطف ابدی پروردگار...

 

روزنامه ی اعتماد یکشنبه 27 اردیبهشت 94 / ستون رونوشت برابر اصل

   + بهاره رهنما - ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٢۸