عطر ها و سفر زمان



یکی از جاهایی که اشکم دیگه به اختیار خودم نیست عطر فروشی هاست. وقتی دارم توشون میگردم و عطرای مختلف رو بو میکنم خاطرات دور و نزدیک مرتب به ذهنم حجوم میاره ادم ها از پشت مرگ یا نیستی زنده میشن و انگار تک سفر به زمان در لحظه سالها و ساعت ها به عقب میرم .اغلب با یه لبخند یا نم اشک اون عطر رو میزارم سر جاش و به گشتنم ادامه میدم,مدت هاست دنبال عطرای جدید نیستم و هرجایی میرم تو قفسه عطرا و ادکلن ها دنبال کارای خیلی فدیمی میگردم: اپیوم ,نارسیس,کلوئه,ترزو,داویدوف,ازارو,کوروس...... اینا چند تا از بوهاییه که برای من پر از خاطرات دوره هرکدوم به ادمایی برمیگرده که یه جوری یه جایی توی قلبم به نام اونا خورده ,تو پاریس بعد مدت هاااااا توی یک قفسه عطر فروشی شوکه می شم از دیدنش خودشه با همون شکل لطیف همون سال ها تکون نخورده بدون هیچ تغیری ,دستم رومیبرم طرفش و درش رو برمیدارم:آنیس ,آنیس خودشه عطر سالیان سال مادر بزرگ که حالا تو پاریس با چشمهای سبزش کنارمه و بازم میگه عطر فقط باید فرانسوی باشه .بوی ماگنولیاست اما نه فقط ماگنولیانیست بوی رختخواب های خنک خانه مادر بزرگ بوی عصرهای رخوت حیاط خانه اش بوی لباس سبز مهمانی اش که درست همرنگ چشمهایش بود بوی مربای بالنگ بوی دفتر شعر بوی شیرینی پنجره ای بوی عشق های کودکی کوچه مادر بزرگ و من غرق در اشک با تکان دست دخترکی چشم ابی بخودم می ایم که برایم دستمال ولیوان ابی اورده ,لبخند میزنم و میگویم :مشکلی نیست ,اینو انتخاب کردم...

   + بهاره رهنما - ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٤/٢۸