داستان بازی

صبر کردم تا بابام خوابش ببره.

بعد رفتم سراغ سطل آشغال فلزی جلوی در خونه.

خم شدم تو سطل و همه‌ی آشغالارو زیر و رو کردم و دوباره پیداش کردم.

همون‌جا تو تاریکی کوچه وایسادم و زل زدم بهش.

تَن فلزیش تو تاریکی برق میزد.

با خودم گفتم اصلا این چیه؟ به چه دردی میخوره؟ شک ندارم که اگه یه شب سرد زمستون، از دستای اون نمیگرفتمش؛ الان یه گوشه‌ی یه جعبه ابزار فلزی افتاده بود و هیچ وقت، هیچ کس، وسط یه کوچه واینمیستاد و اینجوری بهش خیره نمیشد!

یه چیزیه شبیه انبردست! دسته‌ش روکشای پلاستیکی قرمز نداره، کلش فلزیه. راستش نمیدونم مصرف اصلیش چیه. من باهاش همیشه در لاکامو باز میکنم. اونایی که یه مدته نزدمشون و درشون خیلی سفت شده و راحت باز نمیشه.

انگار همیشه یه گوشه ی یه انباری، تو یکی از خونه‌های شهر منتظر بوده تا یه شب من از دستای یه آدم دیگه بگیرمش و بودنش یه معنی دیگه پیدا کنه. انگار همیشه گوشه ی اون انباری منتظر من بوده. منتظر شب مهمونی! آخرین مهمونی! آخرین مهمونی که تو خونشون گرفت و دعوتم کرد، تو یه شب زمستون بود. من دیر رسیدم. نشسته بود رو پله‌های جلوی در ساختمون خونشون تا برم. یه پوستیژ سیاه براق گذاشته بودم رو سرم و یه عینک ویفر سیاه زده بودم. ترکیبشون با پیرهن چهارخونه ای که تنم بود معرکه بود.

وقتی میخواست بره پایین شامو از پیک رستوران تحویل بگیره، پرسید: باهم بریم؟ اون روزا یه حالی داشتم که خیال میکردم همه جای دنیارو باید با اون برم. خیال میکنم خاصیت عشق همین حال عجیب غریبیه که تو دل آدم میریزه. همین که باعث میشه فکر کنی خیلی قوی شدی. اونقدر قوی که میتونی از پسِ یه کار خیلی مهم بربیای. یه کاری به اهمیت دوست داشتن یه آدم حتی بیشتر از خودت.

وقتی داشتیم از پله‌ها میرفتیم پایین، اون یه پله  جلوتر از من قدم برمیداشت و من زل زده بودم به گردن سفید استخونیش. یه لحظه از خودم پرسیدم: من اینجا چه غلطی میکنم؟!

من، اینجا، تا خرخره غرق عشق مردی که، همین یه هفته پیش سر یه کوچه ی خلوت تو چشمام نگاه کرد و گفت میخواد از یه موضوع مهم باهام حرف بزنه و بعد رنگ صورتش مثل گچ سفید شد و بهم گفت مادرش به پدرش خیانت میکنه و تنها کسی که این قصه رو میدونه اونه چه غلطی میکنم؟!

تو پاگرد سوم وقتی واسه بار سوم از خودم پرسیدم "من اینجا چه غلطی میکنم"؟! یه لحظه حس کردم این جای غلط، درست‌ترین جاییه که تو همه‌ی عمرم وایسادم. مثل این بود که یه کسی از تلخی زندگیش به من پناه آورده بود و من این حس غمگین خوش طعمو دوست داشتم. پناه یه آدم دیگه بودن حال عجیبی داره! مثل اینه که درد و لذتو باهم ریخته باشن تو یه لیوان و هم زده باشن و تو یه جا همشو سر کشیده باشی!

چراغای پارکینگو که روشن کرد تازه دید من با یه پیرهن کوتاه چارخونه بدون هیچ بالاپوشی راه افتادم دنبالش.

گفت: دیوونه شدی تو؟ الان یخ میزنی!

دیوونه شده بودم و یخ نمیزدم. اون روزا گرم یه چیزی بودم که هیچ سرمایی حریفش نمی شد. خودشم چیزی نداشت که بده بپوشم. بغلم کرد و من دوباره چراغای پارکینگو خاموش کردم. اون لحظه فکر میکردم من درست همون جای زندگیم وایسادم که همیشه دلم میخواسته وایسم. یه جایی که فقط میتونست مال من باشه. بهش گفتم یه چیزی بهم بده که یادگاری نگهش دارم. یه چیزی که هروقت نگاش میکنم یاد اون شب و اون لحظه و اون حس بیفتم. یه جوری نگام کرد که انگار داره به فوتوژنیک‌ترین دیوونه‌ی دنیا نگاه میکنه. جیباشو گشت. فقط کلید خونشون بود و پول.

گفت: چیزی ندارم آخه.

فقط نگاهش کردم.

گفت: خب یه لحظه صبر کن...

رفت تو انباری کنار پارکینگ که پر از کارتون و خرت و پرت بود. دو دقیقه بعد با یه چیزی برگشت که شبیه انبردست بود. دستش روکشای پلاستیکی قرمز نداشت. کلش فلزی بود.

گفت: ببخشید دیگه... فقط همینو تونستم پیدا کنم.

هردومون زدیم زیر خنده. چقدر اون عضو جعبه ابزار که حتی نمیدونم اسمش چیه تو اون لحظه از نگاهم قشنگ بود. اون شی فلزی شبیه انبردست بین دستام برق میزد. اصلا همه ی دنیا پیش چشمام برق میزد.

تو روزای آخر زمستون اون رابطه تموم شد.

من اونقدرا محکم نبودم که بتونم پناه اون و تلخیاش باشم و اونم دلش نمیخواست یه پناهنده باشه. انگار از اعتراف بی‌اراده ش سر اون کوچه‌ی خلوت پشیمون شده بود. فکر کرده بود تصویر بدی از خودش پیش چشمای من کشیده و من دیگه نمیتونم اون تصویرو دوست داشته باشم. من بلد نبودم براش توضیح بدم درددل اون شبش سر اون کوچه و رنگ پریدگی صورتش نتونسته احساس منو عوض کنه. من روبه‌روی اتفاقی که برای دلم افتاده بود و روبه روی تلپاتی عمیقی که بین من و اون آدم وجود داشت شوکه و منفعل بودم. اونقدر منفعل که نشسته بودم و فقط نگاه میکردم تا زندگی راه خودشو بره. انرژی جنگیدن نداشتم. انرژی تصمیم گرفتن و تغییر دادن.

یه روز تو همون بدحالی و بهت زدگی؛ بابام بهم گفت: ببین بابا... همه چی تموم شد. عکس... نوشته... یادگاری... هرچی داری بریز بره و بلند شو دوباره زندگی کن... مثل من احمق و احساساتی نباش... میبازی!

انگار شک نداشت منم مثل خودش احمق و احساساتیم. مثل خودش که بعد ناهید دیگه هیچ وقت نتونسته بود عکس و نوشته و یادگاری و هر چی که ازش مونده رو بریزه بره و بلند شه دوباره زندگی کنه.

من اونقدر احمق و احساساتی بودم که آخر شب وقتی بابام خوابش برد رفتم دوباره اون شی فلزیو که حتی نمیدونم اسمش چیه رو از تو سطل آشغال فلزی جلوی در خونمون برداشتم و انداختمش تو جعبه‌ی لاکام.

هنوزم وقتی باهاش در لاکامو باز میکنم به دختری فکر میکنم که نتونست تنها عشق زندگیشو پیش خودش نگه داره. به مردی فکر میکنم که درد بزرگ همه‌ی سالهای زندگیشو یه شب سر یه کوچه با یه جمله به کسی که عاشقش شده بود گفت و بعد پشیمون شد. به لحظه‌هایی فکر میکنم که همه‌ی دنیا پیش چشمای یه دختر بیست و دوساله برق میزد.

به خودم فکر میکنم.

به خودم که بعد اون اتفاق دیگه هیچ وقت نشد با یه پیرهن برم تو سرما و حس کنم دلم گرمه‌‌ گرمه و هیچ سرمایی اذیتم نمیکنه.

به خودم فکر میکنم که دلم نمیخواد بلند شم و دوباره زندگی کنم.

حتی گاهی به این فکر میکنم که اون، وقتی به جعبه ابزار گوشه‌ی انباریشون نگاه میکنه یاد من میفته یا نه؟

وقتی منتظر پیک یه رستوران وایمیسته چی؟

اصلا منو هنوزم یادشه یا نه؟

هیچ وقت پیش میاد که واسه یه دختر دیگه، واسه یه کسی شبیه من از دردای بزرگش حرف بزنه و حالش جوری به هم بریزه که رنگ پریدگی صورتش تو تاریکی کوچه جیغ بکشه؟

به این فکر میکنم که اون بعد من زندگی میکنه یا نه؟!

انقدر فکر میکنم که از زدن لاکی که با هزار زحمت درشو باز کردم پشیمون میشم.

اصلا چه فرقی داره ناخنات رنگی باشن یا نه؛ وقتی حال نداری بلند شی و دوباره زندگی کنی!

 

سحر ببران

 

 

پی نوشت : داستانی از سحر ببران یکی از هنرجویان ورک شاپ "داستان بازی" من

   + بهاره رهنما - ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٩/۳