چهارشنبه های مریم بانو

داستان های نقطه دار...
چهارشنبه های مریم بانو




فرزندداشتن یا فرزندنداشتن؛ مسئله این است! قضاوت ها برای این بحث و برای این عشق هزار هزار قصه جلو چشم هایم می آفریند، همین طور که تا سال پیش هربار که به خانه سالمندان می رفتم، توی سرم داستان های عجیب وغریب ساخته می شد؛ از فرزندان بی مهری که پدرها و مادر هایشان را به خانه سالمندان فرستاده اند، اما با شنیدن یک قصه کلاساختار ذهنی و قضاوت هایم تغییر کرد. قصه، قصه زنی تنها بود که به هیچ شکل امکان مالی و مسکن برای نگهداری از مادر پیر و بیمارش نداشت و با هزینه محدودی که برادرش از خارج از کشور می فرستاد، مادر را به خانه سالمندان فرستاده بودند. دختر آن قدر غصه مادر را می خورد که هر چهارشنبه وقتی طولانی را با مادر و بقیه در خانه سالمندان می گذراند؛ طوری که وقتی مریم بانو به دیدن مادر می رفت بقیه سالمندانی هم که زیاد ملاقاتی نداشتند خوشحال می شدند و از دیدن او ذوق می کردند. مادر آلزایمر گرفته بود. مریم بانو می گفت که کار دنیا برعکس شده، مادرم من را صدا می زند مادر، بچه شده و عشقش این است که چهارشنبه ها برایش ترانه های کودکانه بخوانم و به او یاد بدهم و حالامن چهارشنبه ها تمام ترانه هایی را که خود مادر یادم داده بود به او یاد می دهم. قصه ادامه داشت تا روزی که مادر صبر کرده بود تا چهارشنبه بشود و چشم بر دنیا ببندد و مریم بانو هنوز و همیشه به یاد سال های حیات مادر، چهارشنبه ها را در خانه سالمندان سپری می کند؛ با مادرهایی که اغلب او را با دختر سال ها ندیده خودشان اشتباه می گرفتند و برای مریم همه بوی مادر را داشتند... . به هرحال در همه کشور های دنیا کلی هزینه و دانش صرف این می شود که به زوج هایی که توانایی فرزند دارشدن ندارند کمک کنند و کلی مراکز خیریه حاضر هستند با سپردن فرزندی به یک خانواده بی فرزند این یک غم آنها را از میان بردارند، اما سال ها می گذرد و فرزندان این روزها مثل پرستوهای مهاجر کوچ می کنند و من خالی از هر خودخواهی در دنیای امروز نمی دانم واقعا کدام غم بزرگ تر است؟ فرزند داشتن یا فرزندنداشتن؟ به گمانم این روزها مسئله این است.
    

 روزنامه شرق ، شماره 2586 به تاریخ 29/2/95، صفحه 20

   + بهاره رهنما - ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٢٦