«آی آدم‌ها» و بذر امیدی که می‌کارد


بعضی از فیلم‌ها را باید دید، حتی اگر  اذیتت کند، حتی اگر یک عالم بغض گم‌شده را برایت پیدا کند و یکراست بفرستد توی گلویت، حتی اگر  پیاده راه بیفتی و کلی خیایان‌های آشنا و ناآشنا را راه بروی و بعد بنشینی گوشه جدول خیابان و به یکی که حال‌های غریبت را می‌شناسد زنگ بزنی که فلانی می‌آیی من را از اینجا که نمی‌دانم کجاست جمع کنی؟ و بعد مثل آلزایمری‌های گم‌شده به عابری که رد می‌شود گوشی موبایلت را بدهی و بگویی می‌شود آدرس اینجا را به دوستم بدهید؟ و نگاه عاقل اندر سفیه عابر را تحمل کنی و دوباره بنشینی گوشه جدول تا بیاید و جمعت کند، بعد بیفتی توی ماشین رفیق پایه‌ات و بگویی هیچی نگو فقط منو ببر خونه و با بغضت کلنجار بروی. بی‌خداحافظی پیاده شوی کلید بیندازی و بروی توی خانه و یکراست سمت اتاق و دمر بیفتی و توی بالشت همه فریادها و گریه‌ها را خالی کنی! نمی‌شود که همه‌اش این خرده‌های شکسته را زیر فرش بزنی و بخندی و کار خنده‌دار ببینی و برای خودت ادای کبک را در‌بیاوری! نه گاهی باید بگذاریم خاکسترها زیرورو شود و خرده‌شیشه‌ها به دستمان برود، گاهی که داریم شبیه پوست‌کلفت‌ها و کرگدن‌ها می‌شویم و فراموش می‌کنیم، درد هست غصه هست، رنج هست و فراموش می‌کنیم انسانیم! این روزها دو بار این خودآزاری شیرین را به‌جای آوردم: اولی‌اش با دیدن فیلم «ایستاده در غبار» و شنیدن روایت عجیب یکی از قهرمانان جنگ! و یادآوری همه فراموش‌شده‌هایم از پسرهای همسایه که نامه‌هایشان را زیر فرش گذاشتند تا بعد سربازی به دخترکان محل بدهند و بعد کوچه به نامشان شد اگرچه هیچ‌وقت نامه‌هایشان خوانده نشد، تا هم‌سن‌و‌سالانی که قرار بود با بازگشت پدرشان در مدرسه برای همه ما پیراشکی و ساندویچ بخرند و دانه‌دانه سیاه‌پوش و سرخ‌چشم با خرما و حلوا به مدرسه آمدند، «ایستاده در غبار» را ببینید و مهم‌تر اینکه نوجوانانتان را به دیدنش ببرید، بگذارید ببینند اگر من و شما قهرمانش نیستیم اما کشورش روزگاری چه قهرمان‌هایی داشت! و ببیند چقدر تفاوت است میان کودکی ما و کودکی پرامنیت آنها، میان جوانی‌کردن و نوجوانی‌کردن با سایه موشک و تانک یا بدون سایه جنگ. بگذارید «ایستاده در غبار» را ببینند، باید این فیلم را ببینید. و دومی فیلم «آی آدم‌ها» از رخشان بنی‌اعتماد که این واقعیت فرار را به یادمان می‌آورد: کودکان بیماری وجود دارند که بخشی از فردای جامعه ایرانند و مادران و پدرانی که هر‌قدر در قلب و روح توان دارند اما در دست‌ها و جیب‌هایشان هیچ توانی برای علاج عزیزانشان ندارند! «آی آدم‌ها» با همه دردی که به قلبت می‌آورد، یادت می‌اندازد که چقدر غرغر‌ها و غم‌های روزمره ما در کنار رنج این مادرها و پدرها کوچک و عبث است. به‌یاد می‌آورد امید چقدر زیباست و هنوز زیبایی‌هایی مثل زنجیره امید و آن پزشک نیمه‌ایرانی شفاگر و بااحساس فیلم در این شهر وجود دارد.  به یادمان می‌آورد که کمک‌های اندک ما می‌توانند امیدهای کوچک را به واقعیت‌های شیرین و بزرگ بدل کنند. «آی آدم‌ها» را ببینید و دیگران را به دیدنش دعوت کنید، نه‌فقط چون «رخشان بنی‌اعتماد» به‌عنوان یک کارگردان نام تأمل‌برانگیزی است، نه‌فقط چون به دور از اداهای رایج، از واقعیت‌های دنیای زنان می‌گوید و نه‌فقط چون هیچ فیلم نادیدنی از او سراغ نداریم! «آی آدم‌ها» را ببینید، لااقل به یک دلیل و آن اینکه عواید بلیت‌های خریداری‌شده از سوی شما برای این فیلم از مرگ امید در دل‌های کوچک این فرشته‌های زمینی جلوگیری می‌کند و بذر مهر می‌کارید.  با خرید هر بلیت این فیلم شما به زنجیره امید اضافه می‌کنید، بله گاهی باید فیلم‌هایی دید حتی اگر اذیتت می‌کند، اما... .


این مطلب در شماره ۲۶۹۶ - ۱۳۹۵ دوشنبه ۱۲ مهر95 روزنامه شرق چاپ شده است

   + بهاره رهنما - ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱٤