شکوفه آلو و ٣‌هزار جهان




«تنها یک مادگی شکوفه آلو و سه‌هزار جهان از آن عطرآگین است... /آه چقدر خسته‌ام...»؛ این دو جمله کلیدی نمایش جدید «کیومرث مرادی» است، به قلم «نغمه ثمینی» که این روزها در تماشاخانه ایرانشهر روی صحنه می‌رود؛ نمایشی که بیش از همه‌چیز به‌یادمان می‌آورد که موجودی زنده و دوست‌داشتنی، بیخ گوش همه ما دارد مثل یک گیاه در تب‌وتاب آب و نور جان می‌دهد و از ما طلب کمک می‌کند و ما نجاتش نمی‌دهیم، موجودی زنده و دوست‌داشتنی که نامش «عشق» است؛ موجودیتی که حتی قبل از خلق انسان در هستی وجود داشته، اما نمی‌دانم در این جهان زنده می‌ماند یا نه؟ چون ما و زندگی دنیای مدرن هرروز داریم نادیده‌اش می‌گیریم، نفی‌اش می‌کنیم، به علم و منطق و هورمون ربطش می‌دهیم و موجودیت یگانه و بی‌همتای آن را نفی می‌کنیم، چون اگر باورش کنیم خیلی از دودو‌تا چهارتاهای دنیای مادی‌مان به هم می‌ریزد و از پس این باور باید پنجه‌های چنگ‌شده در دنیامان را کمی شل و رها کنیم! کمی آن‌سوتر از جایی که من نشسته‌ام به دیدن نمایشی با مضمون مستقیم و خالص عشق، دخترکی دارد فلوت صحنه نمایش را می‌نوازد؛ دخترکی که همه شیدایی جهان برای من در وجود او خلاصه می‌شود، وقتی به‌دنیا می‌آمد، کسی در گوشم گفت: مادر که باشی، طوری عاشقی که انگار قلبت را داخل بطری انداخته‌ای و بطری را برای همیشه به یک دریای ناآرام سپرده‌ای. نمایش «افسون معبد سوخته» چنان عشق و هرآنچه از آن مانده را در وجودت داغ می‌کند که اگر عاشق شده باشی، تا آن روز با همه غم‌هایش شکر می‌کنی خداوندی را که عشق را آفرید و اگر عاشق نشده باشی، بی‌شک خواهی دانست که چیزی مهم در زندگی و زنده‌بودنت کم داری.  من می‌گویم عاشق خواهی شد و برای امثال من که لااقل یک‌بار تا بن جان عاشقی کرده‌ایم، هرچقدر تا روز دیدن این نمایش به‌خود گفته باشیم که عشق را در پستوهای نهان وجودمان زندانی کرده‌ایم، هرچقدر قسم خورده باشیم که دیگر فقط «عاقل» باشیم و هرچقدر تصویر عشق را از خود دور کرده باشیم و از روزگار عاشقی خسته باشیم، بعد از دیدن «افسون معبد سوخته» به‌جای جمله: آه چقدر خسته‌ام، خواهیم گفت: «تنها یک شکوفه مادگی آلو و ‌هزاران جهان از آن عطرآگین...».
پی‌نوشت یک: این نوشته در حال‌وهوای یک نمایش عاشقانه و دلتنگی‌های مادرانه من است نه نقد، اما حیفم می‌آید به اختصار درباره متن نگویم که چقدر دلم می‌خواست پسر نیلوفری روایتی جز سکوت (در قسمتی که هرکدام از شخصیت‌ها روایت خود را بیان می‌کنند) نمی‌داشت. پسر نیلوفری برای من از جنس کلمه نبود. پی‌نوشت دو: بعد پایان نمایش اشک‌هایم از جنس بند نیامدنی عجیبی بعد سال‌ها بود و هیچ‌چیز آرامم نمی‌کرد، مگر همین جمله: تنها یک مادگی شکوفه آلو و سه‌هزار جهان از آن عطرآگین است...




این مطلب در  شماره ۲۷۲۰ - ۱۳۹۵ پنج شنبه ۱۳ آبان 95 به چاپ رسیده است

   + بهاره رهنما - ٧:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۸/۱٤