"این بعضی های دوست داشتنی"


بعضی ادمها کلا استثنا هستند، ورودشان به زندگیت همه اما و اگر هایت را بهم میریزد، قانون هایت وارونه میشود،بخودت بد و بیراه میگویی و در همان حین با سحر وجود آنها ،در ممنوعه ترین راه های عمرت قدم میزنی ، امدن این بعضی ها بدجوری حساب و کتاب های عمرت را بهم میریزد، به قول مادربزرگ: می کنی هر شب دعا تا از دلت بیرون رود مهرش ، ولی اهسته میگویی: الهی بی اثر باشد ، خلاصه امان از این بعضی ها که دنیاو ارمانهایت را با امدنشان وارونه میکنند، و اغلب بعد رفتن این بعضی ها هم میبینی دیگر آن آدم سابق نیستی، دیسبلینی را که آن بعضی ها بهم زدند ، دیگر سر جایش بر نمیگردد،نه اینکه همه برایت مثل این بعضی ها باشند و دیگر قوانینی برای حریمت نداشته باشی نه! معلوم است که بعضی ها یک استثنا در زندگی هر کدام از ماست اما، منظورم این است که درس حضور این بعضی ها و بهم زدن حساب و کتاب های ما شاید این باشد که بعد رفتنشان به خود سابقمان که نگاه میکنیم دیگر خیلی هم اشنا و دلنشین نباشد ،بخودمان بگوییم : چهل سال پنجاه سال ،شصت سال دنیا را انطور دیدی چی شد؟ انقدر سخت گرفتی و فکر کردی ؟ دو دو تا همیشه میشود چهار تا؟ کجا را گرفتی؟ چی را ثابت کردی؟ خلاصه اینکه بعد رفتن این بعضی های استثنایی شاید دیگر حوصله راه دادن کسی به حریم خودت را هم نداشته باشی اما این را یاد میگیری که نسبیت چه اصل مهم و بزرگی در این دنیاست و چقدر هیچ مطلقی در این دنیا وجود ندارد جز ذات اقدس خداوند، بودن بعضی ها هیجان دارد و رفتن شان درد، اما خوبیش این است که آدم را از مطلق بودن در میاورد ، لااقل من بعد وقتی در جمعی حرف میزنیم بجای اینکه بگوییم: من هیچ وقت یا من همیشه ... میگوییم: من سعی میکنم ...یا من اغلب و این طوری دنیا ساده تر میشود حتی با جای عجیب خالی آن بعضی ها...

   + بهاره رهنما - ٧:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٤