يادمه کوچکتر که بودم تا سالها مرتب اين عادت را داشتم که بشمارم تا بدونم مادرو پدرم چند سالشونه  کابوس از دست دادن اونها و کنار اومدن با مفهوم مرگ خيلی ذهنمو با اعدادو ارقام درگير  کرده بود

ديروز بابت کاری مجبور شدم بعد مدتها دوباره سنشون را حساب کنم

بعد تازه يادم افتاد خيلی وقته اينکارو نکردم حالا پدرم ۶۴ ومادرم۵۵ سالشه

دفعه آخری که سنشونو حساب کردم پدرم ۵۰ سالش بود

يعنی ۱۴ سال پيش ومن ۱۶ ساله بودم

و تابستون خيلی گرم بود و لابد عاشق بودم

اما انگار همين چند لحظه پيش بود

من چرا انقدر زود بزرگ شدم ؟

چرا فاصله۵۰ سالگی و ۶۴ سالگی پدرم فقط يک روز بود؟

اينها را از خودم می پرسيدم و با خودم ميگفتم لابد موقع مردن هم بخودمان ميگوييم

يعنی چی؟ من تازه بدنيا اومدم.

   + بهاره رهنما - ۳:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٥/٧