برای کربلایی سید امیر خسرو عباسی


یک هفته بود باهات اشنا شده بودم حرف عشقتو زدی گفتی عاشقی و چند ماه دیگه وقف عشقتیو باید بری پیشش، دلم لرزید اسمشو نپرسیدم خواستم بگم اقا شما عاشقی با ما چکار داری؟ که خودت اسمشو بردی،وقتی اسم امام حسین رو از دهنت شنیدم ،پاهام لرزید، ما هردومون عاشق یک نفر بودیم ،منتهی من هیچی نگفته بودم چون ترسیدم تو هم مثل خیلیا بگی بهت نمیاد،تورو چه به امام حسین!اما نگفتی اشکاموپاک کردی و گفتی میبرمت امسال اقام ببینه عروسشو...
دم رفتن نگران من شدی و گفتی بار اولته مبادا تو شلوغی اونجا اذیت شی  ومنم به هوای مراقبت از تو مثل هر سال فراق خاطر زیارتمو نکنم ، گفتی بزار تو خلوتی زمستون ببرمت الان هم تو اذیت میشی هم من ! گفتم چشم و اومدم دیدن دخترکم که همیشه دلتنگشم ،زنگ زدی گفتی :"بهار یک مشکلی پیش اومده شاید نرم! "خندیدم، گفتم :"مگر امام حسین میزاره همچین عاشقی  از کاروانش جا بمونه ؟ "فرداش زنگ زدی گفتی :"فرودگاهم دارم می پرم سمت عشقم، تو راست میگی نگذاشت جا بمونم! "
حالاتواین فاصله طولانی از هم بیشتر از همیشه باورم میشه که عاشق حسینی و حسینی هستی و دلم میلرزه که چقدر باید مراقب دل حسینیت باشم  و اینو بهت میگم، میخندی و میگی : "هرکه با اهل حسین درافتاد ،ورافتاد"...
میخندم و میگم :"بر منکرش لعنت"وتو باز میخندی و من که عاشق خنده هاتم ، دعا میکنم که لبخند فشنگت موندگار بشه به لبهات که جز خیر و محبت به واژه ای اشنا نیست...

پاییز١٣٩٧ وین.
زن باران...

/ 0 نظر / 859 بازدید