جان جهانم...

جان جهانم امشب بیست ساله میشود،بیست سال که باورم نمیشود چطور مثل برق و باد گذشت،دوران به اصطلاح نوجوانی و تین ایجری اش تمام شد،پا گذاشت به دوران بزرگسالی،مثل همه مادرها برایت ارزو های بزرگ دارم و چون کلا دستم به دعاهای بزرگ میرود برایت ارزو دارم که قلبت هجده ساله بماند روحت صد ساله و ظاهرت به همان سن و سالی که حال و هوایت با آن هماهنگ است،دختر خوب و قشنگم میدانی که دختران ایران غمگینند، و مادرانشان نگران اینده انها ،دخترم نمیدانم باور کنی یا نه؟ اما بیست سالگی نسل من در سال های جنگ و زیرزمین های پناهگاه خوشحال تر از بیست سالگی امروز دختران ایران بود !اما جان جهانم من به خدایی ایمان دارم که همین نزدیکی است و به دعای مادرانی که این روزها عجیب از ته دل سر به سوی اسمان میبرند و خدای فرزندانشان را صدا میزنند،دخترم من خوش بینم،زود باورم ،چه کنم من زن بارانم،من به بارش باران الهی در سخت ترین روزها ایمان دارم،و به همان خدایی که در این نزدیکی است و صدای مادران ایران را میشنود،تولدت مبارک دخترم...



پی نوشت:این جهان ،جهان امدن ها و رفتن هاست این یادداشت با تولد پریا شروع شد و با خوشامد به دختر بیست و چند ساله دیگری که از این شهر پر کشید و جهانی دیگر را شروع نمود به پایان میرود،هما سلطانی سفرت سلامت به شکوفه ها به باران برسان سلام مارا...

/ 0 نظر / 79 بازدید