موشین


به جلد کپی شده سی دی “کازابلانکا “نگاه میکنم که چند روز پیش به زور و پشت چراغ قرمز به اصرار پسرک کله هویجی که میخواست به من سی دی بفروشه خریدمش، اصلا برام مهم نبود که چی بهم میده فقط میخ‌استم زودتر از سرم بازش کنم و برگردم خونه مامانم “ایلیا “رو بردارم که کوپن بچه گذاشتنم پیشش پر نشه! با عجله سی دی رو گرفتم و پنج تومنی مجاله جلوی داشبورد رو به پسرک دادم و را افتادم، جلوتر که رفتم تازه جلد سی دی رو دیدم و قلبم ریخت! “کازابلانکا “با نمایشش بیست سال پیش تو باغ فردوس و در مرور فیلم های تاریخ سینما باعث اشنایی من و “پرویز “شده بود و بعد ها هر بار به نوعی من نشانه ای از این فیلم میدیدم خیلی ناگهانی بعدش خبری از “پرویز “میشنیدم! اعتقاد پیدا کرده بودم که حتی اگر پیچ رادیو رو باز کنم و یک کارشناس فیلم درباره” کازابلانکا” حرف بزنه حتما دوباره پشت بندش شنیدن خبری از پرویزه، پرویزی که به زور دگنک چند سالی است کمتر بهش فکر میکنم! این بار هم منتظر بودم ....

تلفن زنگ میخوره و من شماره ى روى كالر آيدى رو ميبينم ازآن روزهاییست كه حوصله ى تلفنى حرف زدن ندارم ،كه قراره با همه ى آدمايي كه باهام ارتباط برقرار كنن چندتا كلمه ى كوتاه توى گوشى بنويسم و رد و بدل كنم كه تموم بشه ،كه فردا بهش فكر كنم، آره... دقيقا ازون روزاييه كه ميخوام فردا به همه چي فكر كنم.

شماره ى روى كالر آيدى رو ميبينم....

يه وقتا يه چيزايى يه جورى واسه آدم آشناست كه اصلا نميدونه كي و كجاست فقط ميدونه اين آشناست اين بوده...

پنج سال گذشته بود پنج سال!

و من شماره ى خونه ى سابقم رو روى گوشى تلفن ميديدم.

آهان آره شماره شماره ى پرويزه... شماره ى خونه ى قديمم آهان آره...

گوشي رو برداشته بودم و بعد از نزديك سه سال داشتم صداى “پرويز”را ميشنيدم: سلام

سكوت كردم و... نميدانم بعد از چند ثانيه اما بالاخره گفتم :سلام ،خوبي؟

جمله خيلى كوتاه بود:” مورشين داره ميميره اگه دوست دارى خودتو برسون كلينيك دكتر هومن”!

نميفهمم كه چرا الان بايد به من اين خبر را بگوید؟ نميفهمم چرا “مورشين” دارد ميميرد، نميفهمم كه چقدر دلم برای مورشين تنگ شد، چند وقت است كه “مورشين “رانديده ام...

به “ايليا “نگاه ميكنم كه در پارك بازيش وسط اتاق با اسباب بازى های رنگ رنگی اش نگران شده و داردبه من نگاه ميكند!

از روزى كه به دنيا امد همينطوربود !حواس چشمانش بيشتر از چيزهاى ديگر بدنش كار ميكرد

هر موقع من نگران بودم،هرموقع دلگير بودم...

دقيقا وقتى سه ماهش بود و” آرزو “با ان قرص هاى لعنتى ازين دنيا رفت !حال من را درك ميكرد، هنوز زبون باز نكرده چشماش با من حرف ميزند و شايد بهتر از هركسى ميفهمد وقت هايى كه بايد بيشتر از وقت هاى ديگر سكوت كند و مادرش را درك كند كي هست؟...

ايستاده ام بالاى تلفن! تقريبا هيچ كاري نميكنم يادم مي افتدكه هميشه همه چقدر به من ميخنديدند از وابستگي عجيبى كه به اين حيوان داشتم ازاينكه به دوستانم ميگفتم باورتان نميشود فقط یک خورده كمتر از بچه دوست داشتني است و همه ميخنديدند،

از اینکه همه نگران وقت مردن “مورشین” بودند، ازاينكه زماني که بعد از جداييم پرويز مجبورم كرد كه مورشين را بگذارم خانه و خودم تنها ازآن خانه بروم بيرون چقدر احساس كردم يک چيز مهمى را در آن زندگى جا گذاشتم يه چيز مهم تر از هرچيز ديگرى كه بينمون بود! جتی مهمتر از پوستر بزرگ قاب قرمز کازابلانکایی که جرات برداشتنش از دیوار را نداشتم و گذاشتم همانجا بماند!

ازاينكه دراين سالها نميتوانستم ببينمش و” پرويز” حتى براى مسافرت هايي كه ميرفت ديگر بهم زنگ نميزد كه موشين رابه من بسپارد، از همه ى اين ها مدت ها بود دور شده بودم ... تولد پسر كوچکم آن هم با هزار سلام صلوات و در اين سن و سال كه شايد حتی حوصله بچه دار شدن ديگر نبود، ناگهان در تازه اى از دنيایى ناگهانى رو به روى من باز كرده بود،دنیای مادر شدن دیر هنگام!

دنياى ناگهانى و عجیبی كه انقدر كار و مشغله و گاهى شور و گاهي هيجان بهم وارد ميکرد كه اغلب فراموش ميكردم در گذشته زندگى كنم!برعكس قبل از تولد ايليا...

قبل از تولد “ايليا”،من انگار كه دارم دريک كابوس طولانی و‌مدام راه ميروم، زندگى ميكردم آشنا ميشدم با آدمها و كار ميكردم... ولي همه اين ها انگار خواب بود و واقعيت آن چيزى بود كه در پس ذهن و قلب من از مرور ساليان سال خاطرات زندگي مشترکم با پرويز ميگذشت!

باه مامانم زنگ ميزنم و حرف میزنم ،توضيح نميدم كه چي شده فقط ازش ميخواهم كه ايليارا براى دو سه ساعت نگه دارد ، مامانم طبق معمول نگران ميشود طبق معمول بغض ميكندو طبق معمول سوال ميكند :”چه اتفاق بدى افتاده؟ به من بگو من طاقت شنيدنشو دارم “!و من طبق معمول ميرسم به آن جيغ نهايى كه :”مامان توروخدا بس كن فقط ايليارو نگه دار دو سه ساعت،همین”!

تو ترافيك عجيب و شرايط روز قبل از نوروز به زور خودم را ميرسانم به خانه ى مامانم، در همين چهارتا كوچه فاصله به همه چيز دارم فكر ميكنم ،به همه چيز فكر ميكنم ،غير ازاينكه چهجورى بايد با اين موجود روبه رو بشوم ؟واین موجود همسر سابقم نيست این موجود مورشينه، مورشينى كه تو اين مدت سعى كردم واقعا نبينمش ،سعى كردم هر موقع به ذهنم مياد فراموشش كنم ،حتى يادم هست که روانكاوم يک كش به من داده بود يک كش خيلى تنگ، و تا مدت ها ميگفت :”اينو دور دستت بندازو هر موقع ياد اون اون حيوون و وابستگيت بهش افتادى محكم بكش! “ميگفت اين يک روشه كه روانكاواي روسى انجامش ميدادند كه مريض هایشان را شرطى كنند كه خاطراتى كه نبايد به ياد بياورند را فراموش كنند، و من يادم هست تا مدت ها بعد اينكه ازآن خانه بیرون امده بودم روى دستم پر از جاى كش زدن بود !و لابد بیشتر بخاطر فراموش كردن مورشين!

من دارم به همه ى آن چيزهاى ديگر فكر ميكنم غير از اينكه چه جورى بايد با آن حيوان رو به رو بشوم ! انگار چهار سال زمان رابه عقب برده اند و من دوباره دچار همان تكرار روزمرگى هاى ذهنم ميشو م كه از روز اولى كه در امفی تیاتر باغ فردوس موقع اکران کازابلانکا پرويز راديدم تا روزى كه در محضر خيابون ونك تمام شدن آن زندگی را رسما مكتوب كرديم و از بد حادثه اژانسی که گرفتم الد سانگ فرنگی گذاشته بود و به عجیب ترین شکل ممکن به محض ورود من به ماشین با ترانه “کازابلانکا “و صدای “همفری بوگارت” غافلگیرم کرد و اشک هایم را از پشت عینک دودی روانه چانه ام کرد ! اين هم كه نميخواهم به روبه رو شدن با مورشين فكر كنم يک تكنيك شخصي احمقانه است كه وقتى اتفاق خيلى مهمى مي افتد فقط از ناگريزى دوست دارم خودم را وسطش پرت كنم ،وقت هايى هم كه با بابا استخر خانه عمو جان ميرفتيم و بابا سعى ميكرد به من شنا كردن ياد بدهد ، من بجاي اينكه شنا كردن ياد بگيرم و ترسم از آب بريزد فقط سعى ميكردم يک هويى چشمانم را ببندم و خودم را پرت كنم وسط آب فقط براى اينكه تمام بشود اين ماجرا ،فقط براى اينكه بگویم :خيلى خب من اومدم توى آب...

حالا فقط ميخواهم برسم، مطب “دكتر هومن” را هنوز خوب بلدم شايد چون تمام اين سالها هرچه گربه و سگ دست و پا شكسته و عليل و مريض توى شهر پيدا كردم اولين كسى كه توانستم ازش كمك بخواهم اين آدم بود، آدم آرام و نحيف و بلندقدی كه معمولا انگار در يک عالم ديگر سير ميكند ولى همين در يک عالم دیگر سير كردنش به تو يادآوري ميكند كه انگار زندگی خيلي جدی نيست!و فقط ما زیادی جدی گرفتیمش!

از همان اوايلى كه “مورشين “را آورديم و وابستگي عجيب من را به آن حيوان ديد ،به من گوشزد كرد که نهایت عمر این نژاد شانزده سال است و گفت :”من بايد برم يک مدرك روانكاوى برای چند سال آينده بگيرم ،چون اگر یک روزى اين حيوان از دست بره ما فقط بايد دنبال راهی بگردیم که بتونيم تورو نجات بديم” !و حالا دارم فكر ميكنم كه احتمالا “دكتر هومن” بيشتر ازاينكه نگران مورشين باشد نگران من است و نگران همه ى آن حال و هوايى كه شايد فقط او درك كند كه يك کمى فرق دارد با از دست دادن بچه ،کمی و نه خيلى زياد....

دوباره به رانندگى غير عادى رو آوردم كه این سال ها مرتب با “پارسا “تمرين كرده بودم تا تركش كنم !يک جورى “پارسا “براى من شروع خيلى اتفاقاى جديد در زندگي و فکرم بودشروع آرامش بود ،شروع نگاه كردن به چيزهاي جديد،شروع دوباره مادر شدن و شروع اينكه ايمان بياورم به اين جمله ى هميشگى مادرم كه عشق و آرامش را هيچ وقت يک جا نميتوني داشته باشي ،جايي كه آرامش داري عشق نداري و جايي كه عشق داري آرامش نداري ...

دارم به همين چيزها فكر ميكنم كه يک ٢٠٦ قرمز رنگ با دختری که دماغش عجیب شبیه بینی کشیده اما زیبای “اینگرید برگمن “هست،ميپيچد جلوی من ! تو لحظه اي كه بايد، ماشين را از كنترل خارج ميكنم و ميپيچم طرف جدول !ميخورم به گوشه ي جدول اما سریع دنده عقب ميگيرم يک جوري كه انگار دارم مثل این جووان های عاصی دستي ميكشم !ماشين ها دارند بهم نگاه ميكنند، ميندازم تو خط ويژه و ديگر به جلویم نگاه نميكنم ،فقط ميخواهم برسم و در ذهنم دارم به مسيرهايي كه به مطب دكتر هومن ميرسد فكر ميكنم ،دير شده به ساعت نگاه ميكنم نميدانم چه اتفاقي افتاده حالا ديگر نميتوانم به او فکر نکنم ، مثل اينكه به فردا فكر كنم ،مثل اينكه ازش فرار كنم ،مثل اينكه در همان استخري كه با بابا تمرين شنا ميكردم خودم را پرت كنم و فكر نكنم چجوري بايد به اونجا برسم و چه جوري قراراست با مورشين مواجه بشوم با زنده اش يا...

بقيه ي رانندگي را يادم نيست ،نميدانم چه میکنم و ميان خواب و بيداري رانندگي ميكنم انگار دارم در یک كابوس طولانی راه ميروم و خودم میدانم این بیداری نیست و کابوسه...

فقط رانندگي ميكنم و ميروم جلو ،فقط ميروم جلو تا برسم به اتفاقي كه ديگر نميتوانم ازش جلوگيري كنم حتی از فكر كردن بهش...

حالا برعكس چند دقيقه ي پيش فقط دارم به مورشين فكر ميكنم فقط به اينكه قراراست بعد از چند سال دستمرل روي گرماي بدن زنده اش بكشم يا ... يا....

آره به آن شکل لعنتی هم فكر ميكنم به مردنش...

و به دكتر هومن كه حالا باید باور كند من انقدراتفاق هاي مختلف از سرم گذشته كه از دست دادن “مورشین” برایم به سختيه پنج سال پيش نيست....

بلاخره ميرسم ! به محض رسیدنم ،ناگهان یک جمله “دكتر هومن “میاد تو سرم: هميشه واقعيت اون چيزي نيست كه بيرون ما ميگذره واقعيت درون ماست...

در ميزنم ؛ در مطب رو!

جواب نميدهند،ميدانم كه “ناديا “هميشه فرز دررا باز ميكند ،شاید رفته اند ، به ساعت گوشی ام نگاه میکنم که نشان میدهد کمتر از یکساعت دیگر سال تحويل ميشود !

تو کوچه ادم هایی را میبینم که با عجله داشتند سبزه و ماهي هاشون رو به خانه میبردند، و چقدر دلم میخواهد که به خودم نويد بدهم اتفاق خوبی در راهه و شاید معجزه ای! ایستادم دم در کلینیک و به ماشینم نگاه میکنم که چطور وسط زمين و اسمان ولش کرده ام!

همان مدلي كج كه چند سال پيش پارك ميكردم ، نه آن مدل دقیق و درستی كه “پارسا “يادم داده بود كه چطور فاصله ام را دقيق با جدول كنار خيابان تنظيم كنم.

به ماشينم که كج كنار خيابان وايستاده زل میزنم و به در بسته سفیدی که به رویم باز نمی شود!که ناگهان صدای تلق اهرم در مياد ودر باز ميشود!”دكتر هومن” راميبينم با “پرويز”،پرويزِ چند سال پيرتر،پرويزي كه تو دستاش يک جعبه ي سفيدِه،و به من نگاه نمیکند،من نگاهشون ميكنم “دكتر هومن” ميگه :”شلوغش نكن تموم شد”!

ميگم :”چي” ؟

ميگه :”مورشین”!

ميگم :”خب “؟!

ميگه :”داريم ميريم پارك روبروي كوچه خاكش كنيم” !

بي صدا نگاهشون ميكنم ،نه شلوغي اي در كار نيست !”دكتر هومن “نميداند من هم خيلي تغيير كردم ،وشايد ديگر نه بلدم شلوغ كنم نه توانش را دارم!

دنبالشان راه مي افتم “پرويز” دستانش ميلرزد،كنار موهایش سفيدتر شده ،پاچه ي شلوارش را طبق معمول مرتب صاف نكرده... باهمديگر به آن ور خيابون ميرويم و حین رد شدن از خیابان به عادت قدیمش خودش به طرف ماشین ها می ایستد و ما را بعد خودش رد میکند،رسیده ایم به پارك روبه روي مطب ، حس میکنم طوري راه ميروم كه انگار زير پاهایم خالی هواست و در خلا راه میروم !

در پارك دوروبر ما ادم خيلي زيادی نيست،و انگار همه برای دور هفت سین بودن به خانه هایشان رفته اند ،

پرويز جعبه را به دكتر ميدهد،دكتر جعبه سفيد راكه شبيه تابوت ادم هاست و فقط كوچك شده مي گذارد زمين ، خودش هم دو زانو ميشيند!حال و هوایش شبيه حال و هواي از دست دادن حيوان نيست!غمگین تر از این حرف هاست و من تکیدگی بیشتر قامتش را حالا خوب میبینم !به این فکر میکنم که “مورشین “زير عمل جراحي مرده يا تو خونه !؟ نميدانم هیچ نمی دانم ،حتي نمیدانم چه اتفاقي براي “مورشین ” افتاده

من فقط دارم به دكتر نگاه ميكنم كه با آن قامت بلندش خم شده و به “پرويز “كه به دكتر خيره شده و حالا ميبينم دانه هاي اشك پرويز بي صدا طبق معمول از گونه هاش مي ریزد پايين و فين فين دماغش شروع ميشود ، فين فيني كه خيلي وقتها نشان دهنده ي حرص خوردنش بود ولي حالا ...

نميدانم بيشتر دلش براي من ميسوزد يا براي از دست دادن “مورشین” !

هميشه ميگفت:” تو اون حيوون رو بيچاره كردي و اواره كردي ! منم چون مسئوليتم بيشتر از توست فقط دارم نگهش ميدارم!چون تو آلاخون والاخونش ميكني با هي ازينور به اونور رفتنت!”

دكتر از جيبش چيزي شبيه به بيل کوچکی در مي اورد!

خيلي دوست دارم بدانم اين تابوت ها را براي حيوانات ساخته اند يا فقط دم دست یک جعبه برداشتند و “مورشین “را گذاشته اند توش!مورشین كوچولوي ظريف !

يادم مي افتد يک بار كه ما سفر رفته بوديم و ده روز مورشین را گذاشته بوديم خونه ي “ناديا “، منشي دكتر هومن،ناديا وقتي كه رسيديم و رفتيم كه بگيريمش

خيلي حالت غير عادي داشت و بهت زده بود پرسيدم :چي شده؟

گفت :”شما چند ساعته رسيدين ، من فكر كردم ديرتر ميايين”!

گفتم :”نه يك ساعت پيش فرودگاه بوديم”!

گفت که. مورنوش رفته پيرهنش را برداشته به دهنش گرفته اورده دم در نشسته منتظر شما!

و باز به يادم مي اید وقتي من از سركوچه مي امدم هميشه “پرويز “ميگفت : “اومدنت رو زودتر از هركسي “مورشین”ميفهمه!حتي اگه تو ميوه فروشي سركوچه باشي و يك ساعت خريدت طول بكشه وقتي حال و هوات دور هواي اون خونست مورنوش زودتر از همه ميفهمه!”

و من در سال هاي اولي كه ازآن خانه رفته بودم مرتب فكر ميكردم كه آيا وقت هايي كه من دو رو بر آن خانه كار دارم يا خريد ميكنم مورشين ميرود دم در ميشيند و پرويز متوجه ميشود كه من همان نزدیکی ها هستم يا نه...

به اون ها نگاه ميكنم و هيچ نميگویم حتي از اشك هایم هم خبری نیست! بدنم سرد و‌دهانم گس شده و سعي ميكنم به هيچ فكر نكنم ،واقعا تصميم ميگيرم به هيچ چیز فكر نكنم !... دكتر “مورشين “رو در عمقی سطحي از خاك ميگذاره و با همان بيلچه مانندي كه درجيب دارد روي خاك رامی پوشاند!

سرش را بالا ميگيرد و به ما ميگوید:” متاسفم” و‌من یک جواب خیلی احماقانه می دهم و ميگویم:” چرا”؟

دكتر ميگوید:” چون وقتش بود، زير جراحي طاقت نياورد”... “پرويز” ميگوید:” ببخشيد من حال خوبي ندارم اگه اجازه بدين ميرم”.

خطاب ببخشيد ش من نیستم به من هيچ وقت نميگفت ببخشيد، با دكتر است بعد به من نگاه ميكند و او هم‌میگوید:”متاسفم،لااقل “مورشین” رو داشتیم” و‌من در دلم جواب میدهم: “ما همیشه پاریس رو داریم”...

بعد من به دكتر هومن نگاه ميكنم كه هنوز دو زانو نشسته روي زمين، قبل ازينكه چيزي بپرسم به من ميگوید:”به سال تحویل خونت که نمیرسی چند دقیقه مونده بیا کنار هفت سین مطب سال رو‌تحویل کن!من سکوت میکنم و او ادامه میدهد:”كاري از دست من ساخته نبود فكر كنم يه چيز اشتباهي تو خونه خورده بود”و من به “دكتر هومن” ميگویم :”فكر ميكنم از اولش اشتباهي پيش ما اومده بود اگه اين اتفاق بين ما نمی افتاد،فقط بچه های طلاق اسیب نمیبینن این طفلی هم حیوون طلاق بود!” دكتر ميگوید:”الان وقت اين حرفا نيست بريم توي مطب يه قهوه بخوريم و سال رو تحویل کنیم”

تلفنم که زنگ میخورد را از ته كيفم به زور در میاورم،جواب ميدهم “پارسا “پشت خطِ

ميگوید:” ديوونه چي شده؟ مامانت نگرانم كرد ايليا رو چرا گذاشتي اونجا

من خونه ام سه دقیقه دیگه سال تحویله!”ميگویم :”هيچي دارم ميام”

ميپرسد:” كجايي ؟حالت خوبه؟ نگرانتم!’

ميگویم:”دارم ميام، برات توضيح ميدم يكي حالش بد بود الان دیگه مرده “!

ميگوید:” كي ؟چي شده ؟به من بگو !اعصابمو به هم نريز “!

ميگویم:”هیچی بابا” مورشین” مرد” !

ميگوید:”واااي فك كردم اتفاق بدي افتاده “ليلا”،خیلی خب زود بیا خونه من خودم میرم ایلیا رو برمیدارم!

و قطع ميكند،تعجب ميكنم كه چطور نميفهمد كه چه اتفاق بدي افتاده!

تعجب ميكنم ،اما ته دلم از يک چيزي خوشحالم ... از اينكه کسی نگران من است و این پاهایم را روی زمین نکه می دارد !

پيشنهاد قهوه ي دكتر را رد ميكنم

سوييچ ميندازم توي ماشين و حركت ميكنم

کمی رانندگي میکنم در خیابان های خالی خالی تهران، و ناگهان نميدانم چرا از کوچه پس کوچه های باغ فردوس سر در می آورم ! بعد انگار تازه اشك های م به خوشان اجازه ريختن ميدهند،

ماشین را در جا پارک های خالی جلوی ساختمان باغ فردوس پارک میکنم ،عجیب است که نگهبانی جلوی در نیست و در فلزی سفید و بزرگ ورودی چهار طاق باز است ،گوشی موبایلم را از کیف در میاورم و خاموش میکنم و چند دقیقه بعد وقتی صدای توپ سال نو را میشنوم در حالی که دارم در حیاط سنگفرش شده باغ فردوس رو به امفی تیاتر و سالن نمایش فیلمش قدم برمیدارم و به وضوح صدای پیانو “ریک” را و اواز مرد سیاه پوست “کازابلانکا”را از همین فاصله می شنوم!


بهاره رهنما /زمستان۹۵/تهران

/ 0 نظر / 232 بازدید