تفاوت هرگز ازبين نميرود

تفاوت ميان آنچه که ديگران از ما ميبينندو حس ما از خويشتن درونيمان و آن احساسات  عميقی که درون اين خويشتن نهفته است

تفاوت ميان جهان رفتاری تو ومن و جايگاه نامعلوم تخيلات پنهان ما

انديشه ها ورويا های ما و گفت گوهای جسارت آميزی که با خود وديگران داريم

گفت گوهايی که در آنها از رازهای سر به مهری که داريم پرده بر ميداريم از انها دفاع ميکنيم آنها را توجيه ميکنيم و از اميد ها عشقها و سرخوردگيهامان ميگوييم

وای که اين انبوه عظيم تخيل چقدر با واقعييتی که متوان آنرا لمس کرد روی آن ايستاد يا آن را لگد کرد

با درختها گلها ميزها ستارههااقيانوس ها و دستها متفاوت است

و اينگونه است که شناخت معنايی ندارد...........

ماخذ:کتاب خاستگاه آگاهی در فرو پاشی ذهن دو جايگاهی {جوليان جينز}

/ 10 نظر / 20 بازدید
رضا

سلام خانوم رهنما. شما دومين بلاگری هستيد که من میبینم قسمت نظرخواهی از ديگران رو تو وبلاگش غير فعال کرده... دلیلش رو هم میتونم حدس بزنم بعد از خوندن کامنتهای آخرین نوشته تون... شايد اينجوری بهتر ميشه وبلاگر بود نه؟ نوشته هايی واقعی و فقط محض نوشتن. نوشتن مقدسه... «حقيقت نوشتن در نوشتن حقيقت است» خوب پس من چه جوری دارم مينويسم اينجا؟ (P:) بذارين به حساب دانسته های يه بلاگر (چشمک) تفاوت... ميتوان تفاوت ميان خيال و واقعيت را تنها در اراده تبديل خيال به واقعيت دانست... خوب باشيد مامان پريا...

رضا

سلام. خواستم نوشته ای جديد بخونم ولی گويا وقت نکرديد بنويسيد. موفق و خوب باشيد مامان پريا...

رضا

سلام مامان پريا. خوبيد؟ يه چيزی رو فهميدم. اينکه اگه يه وبلاگر نخواد وبلاگ بنويسه، ديگه نمينويسه. ولی نه. درستش فکر کنم اينجوری جالب تره: اگه يه وبلاگر نخواد تو يه وبلاگی ننويسه، ديگه نمينويسه. در عوض ميتونه جاهای ديگه بنويسه. آخه يه وبلاگر هميشه يه وبلاگره! اينجا جای خوبيه. مثل يکی از وبلاگهای دیگه که مرتب براش مينويسم و هيچ جوابی نميشنوم. جای خوبيه برای حرفهای من. اون وبلاگ یکی از بهترین وبلاگهاییه که میخونم. به عبارتی، توش مینویسم. اما به عنوان خواننده وبلاگ. چون در جوابم يه سکوت ممتد وجود داره. من سکوت رو خيلی دوست دارم. برای همين شايد اينجا بشه جايی برای حرفهای من. حرفهايی که فقط بخوام بنويسم. ناراحت نميشين شما؟

رضا

من يه متولد دهه شصت محسوب ميشم. یکی از همونهايی که شما فکرهايی درباره متولدهای اين دهه ميکنيد!چه آرامش خاصی داره اينجا. مثل آرامش بعد از طوفان ميمونه. دلم ميخواد امشب برف ببياره. امشب و فردا. انقدر بباره که همه آدمها و ماشينها برن زير برف. اونوقت همه جا ساکت ميشه. همه ساکت ميشن. شهر ساکت ميشه. اونوقت بهتر ميشه فکر کرد. بهتر ميشه حرف نزد. بهتر ميشه يخ کرد . آدم برفي، يه آدم برفی ميخوام بسازم. اگه برف کمکم کنه...

رضا

برف که کمکم نکرد. خدا يعنی ميتونه کمکم کنه؟ نميدونم. حتما ميتونه که اسمش خداست.... آره مطمئناْ ميتونه

رضا

سلام مامان پريا... امروز هوا آفتابيه و يه روز ديگه. تولد داداش وسطی منه. روز خوبی ميتونه باشه نه؟

رضا

امشب امّا هوا برفيه. فردا مدرسه ها تعطيله و فکر کنم پريا خانم هم تعطيل بايد باشه. برف برف برف. داره برف مياد. به سبکی نسيم. با برف زندگی ميکنم و با بفر نفس ميکشم. فرزند برف را چاره ای جز اين نيست. تنهايي نه منظورم تنهايی نيست، منظورم نداشتن دوسته، زياد جالب نيست. در واقع خيلی دردناکه. ببخشيد که اينجا برای خودم فکر ميکنم...

بهاره

سلام رضای دهه شصتی که انگار خيلی هم مال اين دهه نيستس نوشتنت واسم مثل معجزه بود دلم پر ميزد واسه کامنت وپيدات کردم نشد که بيام تو وبلاگت اميدورم اينو بخونيا تو مسنجر واسم پيام بذار....